This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, April 28, 2013

یک کتاب فارسی دیگر-1




سلام ای معلم بزرگوار                    که رهنمای زندگانی منــی
رفیق دوره عزیز کودکی                  چراغ دوره جوانی منــــی


سلام پارمیس عزیزم


 گاهی بخت به آدم رو می کند و دوستی صمیمی و واقعی می یابد. دوستی که همچون آیینه ای است که می توانی انعکاس خودت را در آن بیابی، دوستی که می توانی در حضورش با صدای بلند بیندیشی ، بی آن که از قضاوتش در مورد خودت هراس داشته باشی. در دوران تحصیلم معلمانی داشتم که گاهی به مانند مادری مهربان و زمانی چون دوستی صمیمی با من رفتار می کردند. هرگاه در روزهای سخت زندگی نا امید و دلخسته می شوم، یاد آوری گرمای محبت و شیرینی سخنانشان روحیه ای دوباره به من می بخشد و مرا به حرکت در جاده پر نشیب و فراز زندگی مصمم تر می سازد. براستی که معلم همانند شمع فروزانی است که به زندگی دانش آموزانش گرمی و روشنی می بخشد.



تصمیم دارم حال که روز مادر و معلم را در پیش رو داریم، اندکی از مهربانی آموزگاران دوست داشتنی و بزرگوارم برایت بنگارم ، تا تو نیز از گرمای این عشق بهره مند گردی و من هم با یاد آوری این عشق عظیم به یاد آورم که من نیز باید عشق بیشتری به خودم و دیگران هدیه کنم



از آنجا که در گذشته دو خاطره از معلم خوب سال اول دبستانم برایت گفته بودم. حال نوبت به معلم سال سوم دبستانم است ، کسی که هنوز یاد آوری خاطراتش مرا غرق در شادی و شگفتی می سازد.



معلم سال سوم دبستانم توجه فراوانی نسبت به من داشت. رفتار او با من بیش از حد مهربانانه بود. با اینکه سالها از آن روزها می گذرد، من هنوز نتوانسته ام پاسخ روشنی برای رفتار ایشان بیابم. رفتاری که باعث خجلت من و حسادت دوستان و همکلاسانم می گردید.



یادم است که یکی از دوستانم در سال سوم راهنمایی به من می گفت: « زمانی که در سوم دبستان بودم، از تو متنفر بودم.» گفتم:«چرا؟» او پاسخ داد:« چون خودت را خیلی می گرفتی؛ اما حالا که ترا بیشتر شناخته ام می بینم خیلی مهربان هستی.» آن روز از حرف دوستم متعجب شدم. در گذشته هم رفتارم مثل اکنون بود اما چون بیش از حد خجالتی بودم ، با بچه ها کمتر صحبت می کردم و آنها هم  فکر می کردند من آدم مغروری هستم. اما در واقع خجالتی بودم. اما دلیل اصلی نفرت دوستانم در آن سال رفتار معلمم نسبت به من بود



در آن سال نیمکت ما سه نفره بود، در هنگام امتحانات و یا دیکته برای جلوگیری از تقلب، یکی از بچه ها به کنار سکویی که نزدیک تخته سیاه بود می رفت و برروی زمین می نشست ، در حالیکه دفترش را بر سکو می گذاشت و از آن به عنوان میزی استفاده می کرد. ما همیشه به نوبت این کار را انجام می دادیم . بیشتر اوقات زمانی که نوبت به من می رسید ، خانم معلم به من می گفت که در پشت میز او بنشینم . اگر چه دوست نداشتم که او تبعیضی بین من و سایرین قائل شود، اما با دیدن عشق و محبت در چشمان مهربانش حرفش را می پذیرفتم

هر زمان هم که او مرا در حیاط مدرسه می دید، مرا در آغوش می گرفت و باعث حیرت و شگفتی دیگر دانش آموزان می گردید. یکبار در گوشه ی حیاط مدرسه مشغول نوشتن تکالیفم بودم که به سمتم آمد. من حسابی ترسیده بودم ، اما او مرا در آغوش گرفت و بوسید و به دخترانش که آنروز به مدرسه ما آمده بودند معرفی کرد، او مرا مانند دختر خودش می دانست و البته به عنوان شاگرد خوبش

وقتی در امتحان جدول ضرب نمره بسیار پایینی گرفتم. او با مادرم صحبت کرد. فردای آن روز نه تنها مرا سرزنش نکرد، بلکه گفت: « آفرین! شنیده ام که خودت به تنهایی درس هایت را می خوانی، بدون اینکه کسی کمکت کند، من این موضوع را نمی دانستم.» سپس از بچه ها خواست تا آنها هم مثل من از روی میل و نه به اجبار پدر و مادر درس بخوانند. این تعریفش واقعاً تشویقم کرد، من همیشه خودم درس هایم را می خواندم فکر می کردم این خیلی عادی است.  معمولاً مادر و پدرم نمی دانستند من چه زمانی امتحان دارم، مادرم هم فقط برای گرفتن کارنامه به مدرسه می آمد. در مورد خواهر و برادرهایم این طور نبود، آنها باید همیشه مراقب درس خواندشان بودند. به خاطر حرف معلمم این عادت را تا روز آخر مدرسه حفظ کردم و همیشه خودم درس هایم را می خواندم و البته آن روز هم با اشتیاق آن قدر جدول ضرب را تکرار کردم تا یاد گرفتم.



اگر چه او نسبت به من توجه زیادی داشت، اما در هنگام تصحیح برگه های امتحانی تفاوتی بین من و دیگران وجود نداشت، روزی با کادویی وارد کلاس شد همه گمان می کردند این هدیه برای من است. اما من که او را خوب می شناختم، می دانستم که این جایزه دوستم فاطمه جعفری است . او ده تا نمره بیست متوالی گرفته بود، اگر چه من بیست های زیادی داشتم اما ده تا پشت سر هم نداشتم، چون گاهی بعضی کلمه ها را جا می انداختم. حدسم درست بود و این جایزه دوستم جعفری برای نمره های بیستش بود...


با آرزوی سلامتی و موفقیت برای تما می آموزگاران دنیا
م.ت

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com