This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, April 29, 2013

یک کتاب فارسی دیگر-2


 
آن سال در برنامه درسی، درس قرآن هم داشتیم. معلم قرآن ما همیشه ما را به نیکی و انجام عمل صالح تشویق می کرد و برایمان از بهشت و جهنم بسیار سخن می گفت. هرگاه که معلم قرآن من از جهنم سخن می گفت، صحنه جهنم در ذهنم مجسم می گردید. از آنجا که همیشه لباسها و کتابهایم را در خانه به گوشه ای پرت می کردم و  مادرم هم به دلیل   از من عصبانی و شاکی بود. در تصوراتم می دیدم که در حال رفتن  به جهنم معلمم این منظره را می بیند. از جهنم رفتن زیاد ناراحت نبودم، بیشتر از این نگران بودم که آموزگار مهربانم   با دیدن من ناراحت شود و بگوید :« عجب! من فکر می کردم، تو دانش آموز خوبی هستی! » ازاین فکر خیلی ناراحت می شدم. اکنون که آن تصورات را به یاد می آورم خنده ام می گیرد

پس از مدتی به دلیل حملات هوایی بسیاری از دوستانم به شهرهای شمالی کشور رفتند. کلاس تقریباً خالی شده بود. سرانجام مدرسه ها را هم تعطیل کردند. چند ماهی که در خانه بودم ، اگر چه تلویزیون برنامه های آموزشی داشت. اما وقت من به تفریح و تماشای کارتون سپری شد. اگر چه معدل ثلث اولم 20 بود، اما پس از بازگشت به مدرسه معدلم کمی پایین تر آمد و نمره ریاضیم نیز خیلی جالب تر شده بود.اما بدتر از آن وضعیت کتاب فارسیم بود. به گمان اینکه دیگر به مدرسه بر نخواهیم گشت، کتاب فارسیم را در گوشه ای از خانه انداخته بودم و برادر بسیار کوچکم هم تمام برگه های آن را پاره پاره کرده بود. وقتی مدرسه ها بازگشایی شد، به خودم گفتم دیگر نمی شود از این کتاب استفاده کرد، وضعیت کتابم واقعاً وحشتناک و مایه تأسف و شرمساری بود

در زنگ روخوانی یکی از بچه های کلاس درس را می خواند و ما هم به کتابهایمان نگاه می کردیم. آموزگارمان هم در کلاس آهسته قدم می زد و به خواندن او گوش می نمود. هنگامی که از کنارم گذشت؛ متوجه شد که به کتاب بغل دستی ام نگاه می کنم. با تعجب پرسید: « پس کتابت کجاست؟ » گفتم: « فکر می کردم مدرسه ها تعطیل شده، کتابم را دور انداختم.» او با دلخوری از کم شدن نمره ی ریاضیم صحبت کرد و  گفت : « فکر می کنم که در خانه اصلاً درس نمی خواندی؟ درست است؟» سپس گفت که برایم کتاب فارسی دیگری خواهد آورد. فردای آن روز او  کتاب فارسی در دست، وارد کلاس شد. آن را به من داد. از دیدن کتاب هم خوشحال و هم متحیر شدم . کتاب کاملاً نو و تمیز بود. او به من گفت که این کتاب پسرش است، که حالا به آن نیازی ندارد. من واقعاً از خودم  شرمسار بودم که کتاب یک پسر اینقدر تمیز و مرتب است در حالیکه کتاب من؟؟؟ ( البته شاید آن هم کتاب دوم آن پسر بوده درست مثل من!!) و البته بسیار هم خوشحال بودم از اینکه حالا که کتاب همه ی بچه های کلاس کهنه و پاره شده است، کتابم کاملاً نو مثل روز اولش است.

با شدت گرفتن حملات هوایی دوباره مدارس تعطیل گردید. قرار شد برای امتحانات پایان سال به مدرسه برویم. برنامه امتحانی را روی در مدرسه نصب کرده بودند. مادرم برای نوشتن برنامه به آنجا رفت، اما دختری که در آنجا بود لطف کرد و به مادرم گفت که نیازی نیست که او برنامه را بنویسد، زیرا او دو بار نوشته است.
فردا صبح که به محل امتحانات رفتم. در مدرسه را بسته دیدم و مادرانی هم در پشت به انتظار فرزندانشان نشسته بودند. آنها با دیدن من برایم دلسوزی کردند و به همدیگر می گفتند : طفلک دیر رسیده، کو چک به نظر می رسد، شاید این امتحان را از دست بدهد. من به سمت در رفتم . مردی که در جلوی در بود، گفت : « دیر آمدی . امتحان شروع شده، کارتت کجاست؟» من گفتم کارتی ندارم . او پرسید کلاس چندم هستم وقتی دید. من کلاس سوم هستم کلی خندید و گفت: « بابا جون اشتباه اومدی . اینجا حوزه ی پنجمی هاست.» من با دلخوری و البته متشکر از لطف آن دختر خانم به خانه برگشتم.

هنگام ظهر دوان دوان به مدرسه رفتم. این بار هم کمی دیر رسیده بودم. با عجله به سالن امتحانات رفتم. همه با تعجب به من نگاه می کردند. آنها می گفتند: « چرا دیر آمدی؟ کجا بودی؟» یکی از بچه ها با صدای بلند به معلممان گفت که من آمده ام. ایشان به سمت من آمدند و گفتند: « برو و سریع در سر جایت بنشین تا امتحان را شروع کنیم.» وقتی بر روی صندلیم جای گرفتم. آزاده گفت: « چرا دیر آمدی؟» گفتم: « ساعت امتحان را نمی دانستم.» او گفت:  خانم گفت تا بهترین شاگردم نیاید امتحان را برگزار نمی کنم
آن روز ما امتحان دیکته داشتیم . اگر امتحان را شروع کرده بودند، حتماً من چند خط  از دیکته را از دست داده بودم. معلم خوب من از همکارانش درخواست کرده بود  قدری تأمل کنند تا من هم به جلسه امتحان برسم. هنوز که هنوز است، از این لطف و مهربانی او احساس خجالت و شرمندگی می کنم

سال ها بعد برای دیدارش به دبستان رفتم . در ابتدا مرا نشناخت، سپس مرا در آغوش گرفت و از حالم پرسید. پس از کمی صحبت و از هر دری سخن گفتن ، گفت که قرار است به شمال کشور نقل مکان نماید. این آخرین باری بود که او را دیدم

حالا که به آن روزها فکر می کنم. می بینم اگر چه مدت خیلی کمی از آن سال را ( به دلیل تعطیلی مدارس) در مدرسه سپری کردم ، اما توجه و محبت فراوانی از سوی ایشان دریافت نمودم و البته احساس می کنم ایشان به خاطر من دچار  زحمت و دردسر زیادی شدند.آن روزها همیشه انشاهایم را با اکنون که قلم در دست می گیرم ، آغاز کردم و تشویق ها و انتقادهای سازنده ایشان مرا به نگارش علاقه مند ساخت. اکنون که قلم را بر زمین می گذارم تنها تشکر خالصانه، صادقانه و صمیمانه ام را می توانم به ایشان، تمام معلمانم خوب و فداکارو تمامی آموزگاران سراسر دنیا تقدیم نمایم

با آرزوی پایین آمدن قیمت ها و بهبود اوضاع معیشتی معلمان سرزمینم

م.ت

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com