This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, May 2, 2013

امروز آرزویم را به تو می بخشم، انتخابات-3


پارمیس عزیزم

الان چند تا ابر کوچولو چهره زیبای خورشید خانم را پوشاندند، اما آسمان قلبم من کاملاً آبی و آفتابی است . مخصوصاً پس از تماشای نقاشی های بسیار زیبای کودکان و نوجوانان درباره گوگل

 

مادر

دیروز یک روز خوب بود. روزی برای مادرم و همه ی مادران. هر وقت به مادرم می اندیشم.، تصویری از کودکی ام را به یاد می آورم که همراه مامان در خیابانی قدم می زدیم و پشت ویترین مغازه های مورد علاقه ام می ایستادم و مدتها به تماشای عروسکها و لباسها و... مشغول بودم و او هم با صبر و شکیبایی مرا همراهی می کرد. روزهایی که ما را به پارک می برد و برایمان بستنی می خرید، طعم پیراشکی هایی که با هم خوردیم را هرگز از یاد نخواهم برد. ما یک دنیا خاطره خوب ، عالی و زیبا باهم داریم و البته خیلی هم خاطره غمگین . اما حتی روزهای تلخ و غمگین زندگی ام با او و صبر و مهربانیش آسانتر سپری شد. هر وقت به کلمه مادر می اندیشم ، به خودم می گویم غیر ممکن است که من بتوانم مانند او رفتار کنم. فکر می کنم او فداکاری بزرگی برای ما انجام داد. پدر و مادرم از دو دنیای کاملاً متفاوت بودند و مادرم تنها به خاطر ما، سالها با پدرم زندگی کرد، اگر چه این کار شاید درست نباشد، اما او برای ما و آینده ما نگران بود و من کاملاً درکش می کنم. اگر پدر و مادرم با فردی از دنیای خودشان ازدواج کرده بودند حتماً خوشبخت تر بودند، اما در آن صورت ما وجود نداشتیم.، پس فکر    می کنم باید از پدر و مادرم برای این ازدواج سپاسگزار باشم و همچنین از مادرم برای فداکاریش

 
معلم

روز معلم را به همه ی معلمان ، مربیان و دبیران و استادان گرامی تبریک می گویم. آنقدر خاطره خوب از معلمانم و مهربانیهاشان دارم که اگر بنویسم یک کتاب قطور می شود. حتی در مورد معلم کلاس سومم هنوز چند خاطره ی دیگر دارم که شاید بعداًٌ بنویسم. اما چون پنج شنبه ها خاطرات انتخاباتی می نویسم ، بنابراین در روزهای آینده خاطره های دیگرم را خواهم نوشت

این سومین پنج شنبه انتخاباتی است. هنوز ناگفته های زیادی درباره ی دوره آقای خاتمی دارم. اما از آنجا که روز مادر بود. تصمیم گرفتم که با یک تیر سه نشان بزنم. خاطره من درباره روز مادر و انتخابات است. البته این خاطره چندان هم با روز معلم بی ارتباط نیست . از آنجا که رئیس جمهور ما خودشان یک استاد دانشگاه هستند پس خاطره ام سه مناسبتی است

انتخابات

چهار سال قبل نزدیک انتخابات بود . شور و هیجان خاصی در همه جا به چشم می خورد. محله ما پر از پوسترهای آقای احمدی نژاد بود. گاهی شب چند پوستری از آقای مهندس موسوی بود، اما فردا صبح می دیدی که اثری از پوسترها وجود ندارد. یک محله کاملاً اصولگرا. خوب من که مثل همیشه اصلاح طلب بودم، بنابراین اصلاً به آگهی های اصولگرایان توجهی نداشتم. اما در خانواده امان چند تا از برادرانم طرفدار ایشان بودند. هر شب با شور و شوق خاصی مناظره کاندیداها را از تلویزیون تماشا می کردیم. در مناظرات تلویزیونی بود که تصمیم نهایی ام را گرفتم. کاندیدای منتخبم خیلی سنگین و موقرانه رفتار می کرد و رفتارش تحسین مرا           بر انگیخت. هر چند شنیدم که شخصی می گفت: من به خاطر همین سکوت و خویشتن داری در برابر رقیب از ایشان دلسرد شدم و به دیگری رو آوردم. خوب ، به هر صورت ، هر شخصی نگاه خود را به رویدادهای پیرامونش دارد

 


 
فروشگاه گل

نزدیک خانه امان یک فروشگاه گل است. از آنجا که ما یک خانواده پر جمعیت هستیم و معمولاً برای بیشتر تولدها گل می خریدیم. گل فروش با ما کاملاً آشنا شده بود. من و خواهر کوچکم برای خرید گل به آنجا می رفتیم و مرد گل فروش هم که انسان ساده و صمیمی بود با همه مشتریانش درباره کارش ، زندگی و موضوعات روز سخن می گفت. آن روز ما تصمیم گرفتم یک هدیه کوچک برای مادرم تهیه نماییم، بنابراین به یک فروشگاه لوازم خانگی رفتیم، در راه بازگشت مثل همیشه دیدیم که هدیه بدون گل کامل نیست. بنابراین باز هم به گل فروشی  رفتیم

مثل همیشه آنجا پر از مشتری بود و چشمان مرد گل فروش هم کاملاً قرمز بود . فهمیدم که دوباره دیشب تا صبح بیدار بوده است. چون قبلاً گفته بود که روزهای مناسبتی تا صبح بیدار می ماند تا ماشین های عروس را گل بزند. مدتی در صف به انتظار ایستادیم و البته مثل همیشه چند شاخه رز زیبا هم انتخاب کردیم. سپس از او خواستیم تا گلهای ما را تزیین نماید. او هم با خوشرویی پذیرفت. طبق معمول در هنگام گل آرایی از کارش و اینکه چقدر تنهاست و کارش چقدر زیاد است و خستگی اش سخن گفت. بعد هم حال گلدانی را که اخیراً به ما فروخته بود را پرسید وقتی گفتیم  آنرا کادو داده ایم ، دیگر حرفی نزد و با روبانها و برگها و سیمها و کاغذهای رنگی مشغول تزئین دسته گلمان شد. هنگامی که دیگر گل آرایی رو به پایان بود .با خنده گفت : رأی شما هم آقای دکتر است، دیگر؟ من و خواهر با تعجب به هم نگاه کردیم و گفتیم منظورش از دکتر کیست؟  بعد یاد آقای احمدی نژاد افتادم . آن وقت گفتم : نه. خنده مرد گل فروش با شنیدن پاسخ ما از صورتش محو شد. حالا علاوه بر چشمهایش صورتش نیز کاملاً قرمز بود . احساس می کردم الان است که اشک از چشمهایش سرازیر شود یعنی اینقدر انتخابات برایش مهم بود. ما فهمیدیم که آنجا دیگر جای ما نیست و باید هر چه زودتر از آنجا برویم پس خیلی سریع بهای گل را پرداختیم و به سرعت از فروشگاه خارج شدیم
در خیابان با یاد آوری آن سوأل و آن صورت بر افروخته کلی خندیدیم . از آنجا که او مرد کاملاٌ آرام و ساکتی بود،ما انتظار این واکنش را از سوی او نداشتیم حتی الان هم که به یاد عصبانیتش می افتم خنده ام می گیرد

محله ما

مرد گل فروش مثل بسیاری از هم محلی های ما طرفدار آقای دکتر بود. ما در نزدیک شهرک جانبازان زندگی می کنیم.     عده ای از اعضای محله ما را جانبازان عزیز تشکیل می دهند. خودم هم در دبستان شاهد درس خواندم . البته اکثر دانش آموزان مدرسه ما از خانواده شهدا نبودند ، اما بعضی از دوستانم مثل آزاده فرزند جانبازان و ایثارگران بودند. ما به شهدا، جانبازان و ایثارگران افتخار می کنیم و آنان را بسیار دوست داریم . اما برای انتخاب یک رئیس جمهور هر کس ملاک و معیار خاصی خودش را دارد. نمی توانم شخصی را تنها به این دلیل که انسان مؤمن و مذهبی است انتخاب نمایم. مذهبی بودن خوب است اما کافی نیست. همه ی ما این کلام مولای متقیان حضرت علی را شنیده ایم که فرموده اند:« وقتی فقر به جایی وارد می شود، دین از آنجا خارج می شود


 


 

آرزو و سوأل
 
دوست دارم رئیس جمهور آینده شخصی شجاع و البته منطقی باشد و به مردم و آینده جوانان و کودکان این مرز و بوم بیشتر بیندیشد. ما می توانیم تا صد سال دیگر همه تحریم ها را تحمل نماییم. اما تحمل کردن همیشه به معنای شجاع بودن و باهوش بودن نیست. اگر ما ادعا می کنیم که جز باهوش ترین ملت های دنیا هستیم . اگر هر روز به این افتخار می کنیم که فلان خانم یا فلان آقای که درفلان شرکت بزرگ دنیا، رئیس و معاون هستند ایرانی هستند و این مدعای باهوش بودن ماست. پس چرا از این هوش و ذکاوت در عرصه سیاست بین الملل استفاده نمی نماییم؟  چرا مدت سی و چند سال است که تحریم هستیم ؟ چرا برای این مسئله راهی نمی یابیم؟ در کلاس ریاضی به ما می گویند برای یک مسأله راه حل های متفاوتی وجود دارد. آیا این مسأله در مورد سیاست هم صادق است؟
آیا نمی توانیم راهی بیابیم که هم انرژی هسته ای داشته باشیم، هم سرور خودمان باشیم و هم به این جنگ طولانی سیاسی خاتمه بدهیم؟ شاید بعضی دوستان با خواندن این نامه کمی دلگیر و ناراحت شوند اما من تنها پرسشی را پرسیدم که سالهای سال است به آن می اندیشم . پرسشی که شاید در ذهن بسیاری باشد، اما احساس می کنند که بهتر است پرسیده نشود. شاید هم حق با آنها باشد . دوست دارم به این پرسش من رئیس جمهور آینده پاسخ دهد . البته امیدوارم از آن حرفهای همیشگی و تکراری نزند. دوست دارم با یک دیدگاه تازه به این مسأله نگاه کند و به این پرسش پاسخ گوید


با آرزوی عشق امید و دوستی برای همه مردمان در هر کجای دنیا

م.ت

 
روی نیمکت نشسته بود و به پرنده ها غذا می داد
و برایشان خرده نان می ریخت
و حتی یک کلمه هم حرف نمی زد
کنارش نشستم
و با او از فقر و جنگ
و این که چرا باید به زندگی ادامه داد حرف زدم
آرام جواب داد
در تمام زندگی ام سعی کرده ام
وجودم اندکی دنیای پیرامونم را تغییر بدهد
امروز این آرزویم را به تو می بخشم
تا بتوانی با کارهای بسیار کوچک
اندکی دنیای پیرامونت را تغییر بدهی
آینده از آن توست
هر وقت ناامید می شوی
و احساس دلسردی می کنی
چشم هایت را باز کن و به اطراف بنگر
دنبال کسی نباش که تقصیر ها را به گردنش بیندازی
بلکه دنبال انگیزه ای باش
که دوباره از جا بلند شوی
ممکن است تغییراتی که ایجاد می کنی
همیشه هم به چشم نیایند
اما از کجا معلوم؟
شاید که به یک کودک فرصت بدهی
که آرزویی بکند
پس دست به کار شو
شاید برای کمک به نوع بشر
راه حل کوچکی هم به ذهن تو برسد
در تمام زندگی ام سعی کرده ام
وجودم اندکی دنیای پیرامونم را تغییر بدهد
امروز این آرزویم را به تو می بخشم
 

 




 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com