This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, May 4, 2013

عکسی که هرگز به دستم نرسید


پارمیس جان

سلام، حالت چطور است؟ من هم خوبم. این روزها حس خوبی دارم، مرور لحظه های  خوب زندگی به من انرژی دوباره برای  شروع  یک زندگی مجدد می بخشد. اما گاهی با گذر زمان حس می کنم، که احساساتم در حال تغییر است. بعضی وقت ها حست نسبت به یک شخص، یک شئ و یا یک موضوع عادی است، اما شاید بعدها دیدگاهت در این باره کاملاً عوض شود. شاید روزی به جایی برسی که زندگی بدون آن برایت سخت و رنج آور باشد. این حسی است که بارها آن را تجربه کرده ام، مثل حسی که به درس ریاضی داشتم

در دوران دبستان درس ریاضی برایم درسی عادی بود چون سایر دروس .حساب کردن برایم چندان جذابیتی نداشت، اما هر روز با آن زندگی می کردم. سپس با قدم نهادن به دوره راهنمایی دیدگاهم درباره ریاضی کاملاً دگرگون شد. حالا  مباحث جدیدی جز حساب مثل جذر،توان و معادله و...و البته معلم خوب ریاضی مرا به سوی خود می خواندند. دیگر ریاضی برایم درسی عادی نبود، بلکه درسی خاص بود که روز به روز مرا بیشتر شیفته خود می کرد. حل هر مسأله ریاضی برایم شکلات شیرینی بود که شیرینی اش به من لذتی خاص می بخشید

هر سه معلم ریاضی ام خوب و عالی بودند. اما خاطراتی که با دبیر سال سومم داشتم، هرگز تکرار نشد و تا هنگامی که   زنده ام در یادم باقی خواهد ماند

سال پایانی دوره راهنمایی بود و  سالی برای امتحانات نهایی بود. دبیر خوبمان از هر فرصتی برای آماده سازی شاگردانش برای امتحانات نهایی بهره می جست. او به غیر از تمریناتی که در کتاب درسی بود تمرینات فراوانی هم از نمونه سوالات امتحانی برایمان حل می کرد. خیلی وقتها وظیفه حل مسائل بر عهده من بود. من مسائل را بر روی تخته سیاه می نوشتم و آنها را حل می کردم. یک روز او از من خواست که هر زنگی که وقت آزاد داریم، با بچه ها نمونه سؤالات امتحانی را تمرین کنیم. من هم پذیرفتم و از هر فرصتی برای حل نمونه سؤالات استفاده می کردم

چون روزهای پایانی سال بود و بیشتر کتابهای درسی را تمام کرده بودیم، در بیشتر زنگها کمی وقت اضافه داشتیم. در این مواقع بود، که به نزد دبیرانم می رفتم و از آنها می خواستم که به من اجازه دهند در این وقت باقی مانده چند سؤال ریاضی بر روی تخته بنویسم و آنها را حل کنم. آنها نیز با خوشرویی درخواستم را می پذیرفتند

یکی از روزهای پایانی سال بود. در کلاس ریاضی مثل همیشه با مانتوی پوشیده از گچ در کنار تخته سیاه ایستاده بودم و پاسخ سؤالات را بر روی تخته می نوشتم. یکی از بچه های کلاس با دوربینی در دست به دبیرمان نزدیک شد. او می خواست عکسی به یادگاری با معلم ریاضی اش داشته باشد. در ابتدا معلممان قبول نمی کرد، سپس با اصرار فراوان بچه های کلاس پذیرفت که دوستم عکسی از او بگیرد. آن دختر دوست داشت خودش هم در آن عکس باشد. اما دبیرمان قبول نکرد. او می گفت : « اگر من با تو عکس بیندازم، فردا همه ی شاگردانم دوربین به دست می آیند تا عکسی از من بگیرند و من دوست ندارم که تصویر من در دست دیگران باشد.» دوستمان با دلخوری ، استدلال خانم معلم را پذیرفت

زمانی که همکلاسی ام می خواست دکمه دوربین را برای ثبت تصویر خانم معلم بفشارد، او به من گفت: « تو چرا در آنجا ایستاده ای ؟» من با چشمانی حیرت زده به او و تخته می نگریستم. یعنی باید مسأله تازه ای بر روی تخته می نوشتم ، اما تا چند دقیقه دیگر زنگ پایان کلاس را می زدند. من کاملاً گیج شده بودم. او گفت: « مگر می شود که تو در عکس نباشی؟» همکلاسی ام ناراحت شده بود. او می گفت که دوست دارد عکسی تکی از خانم معلم داشته باشد. اما این تنها شرط دبیرمان بود.  دوستم با اکراه پذیرفت و از ما یک عکس دو نفره گرفت. سپس معلمم دسته گلی را که یکی از بچه های کلاس دیگرش برایش آورده بودند به من اهدا کرد. دست گل واقعاً زیبایی بود

حسی عجیبی داشتم ، رفتار معلممان برایم کاملاً غیر منتظره بود. من مات و مبهوت با دسته گلی زیبا در دست، در کلاس ایستاده بودم که زنگ مدرسه به صدا در آمد و دبیرمان با توصیه های همیشگی اش که بیشتر کوشش کنیم تا در امتحانات موفق شویم ما را ترک کرد. با خروج او از کلاس بچه ها که گویی مدت ها منتظر این لحظه بودند به سویم دویدند و گرداگردم حلقه زدند تا گلها را ببینند ، پس از مدتی کوتاه دوستانم از کنارم پراکنده شدند  اینبار من مات و مبهوت از این سرعت عمل با دستهایی خالی در کلاس ایستاده بودم، در حالی که گلبرگ های رنگارنگ  گل محمدی در زیر پایم زمین را پوشانده بود. بچه ها گلهایی را که هم مدرسه ایم از باغ خانه اشان برای معلم مورد علاقه اش چیده بود را، سخاوتمندانه میان خودشان تقسیم کرده بودند و من در حالیکه گلبرگها را از روی زمین جمع می کردم به سپاسگزاری دبیرم می اندیشیدم. سپاسگزاریی که حس خستگی روزهای پایانی سال را برایم به حس قشنگ توصیف ناپذیری تبدیل کرد. حسی که از تمام گل های روی زمین برایم ارزشمندتر بود و خاطره اش چون ترنمی دلنشین تا همیشه قلبم را نوازش خواهد داد هر چند که آن عکس هیچ وقت به دستم نرسید

آن که همیشه ترا دوست خواهد داشت

M.T         

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com