This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, June 12, 2013

بودن یا نبودن ، مسئله این است

 

سلام پارمیس، چطوری؟
خبرهای جدید را شنیده ای؟ من که کاملاً سردرگم هستم. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت . از طرفی تولد سمیراست و باید خوشحال باشم. از طرفی وقایع انتخاباتی در ایران کمی گیج کننده است ( مثل اینکه مخم هنگ کرده است.) پس از انصراف آقای حداد عادل ، ظهر دیروز خبر کناره گیری آقای عارف کاندیدای اصلاح طلبان را از انتخابات ریاست جمهوری شنیدم. انصراف آقای عادل کاملاً قابل پیش بینی بود ولی آقای عارف تنها کاندیدای اصلاح طلبان بود و حذف تنها کاندیدا برایمان غیر منتظره و ناراحت کننده بود. اگر چه مواضع آقای روحانی به اصلاح طلبان بسیار نزدیک است ، اما هنوز مطمئن نیستم که ایشان از مواضع اصلاح طلبان کاملاً حمایت نمایند ، هر چند که در مناظرات بسیار خوب ظاهر  شدند ، همچنین ایشان مورد تایید آقای خاتمی هستند ، فکر می کنم بهتر است به اعتماد ایشان ، اعتماد کرده و آقای روحانی را به عنوان کاندیدای اصلاح طلبان بپذیریم
امسال اولین سالی است که در مورد انتخابات ریاست جمهوری مردد هستم. عجیب است از کودکی هیچ وقت در مورد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مردد نبوده ام و موضع خودم را کاملاً می دانم. می دانم دموکراتها میانه رو تر هستند . بنابراین همیشه از دموکراتها خوشم می آمده ، در مورد ایران اصلاح طلبان علاوه بر نوگرایی میانه رو نیز هستند، بنابراین همیشه اصلاح طلبان مورد تاییدم بودند. اما پس از وقایع چند سال قبل همه ی اصلاح طلبان دلسرد شده اند . هیچ کس به آینده روشن امیدوار نیست. اما به هر حال  یک نفر ازمیان اصلاح طلبان باید کاندید می شد،دلمان می خواست این شخص خود آقای خاتمی باشد، اما نشد. اگر چه  امسال در میان اصولگرایان هم چهره های شناخته شده و مصلحی وجود دارد، اما واقعاً نمی دانیم چه کسی  واقعاً می تواند از پس این مسئولیت سنگین در این شرایط حساس برآید
بودن یا نبودن مسئله این است. نمی دانم حضور در انتخابات بهتر است یا تحریم انتخابات. از طرفی اگر در انتخابات حاضر باشیم، بعضی از مسئولان گمان می کنند ما کاملاً خوشحال هستیم و راضی؛ دیگر اصلاح امور را فراموش می کنند. اگر هم شرکت نکنیم، نامزد گروهی که شرکت کرده اند با اکثریت آرا برنده می شود، و آن وقت دوباره فکر می کنند حق با آنان است و دوباره هیچ تغییری در اوضاع مملکت ایجاد نمی شود

به هر حال احساس می کنم ، حضورمان در انتخابات بهتر از نبودنمان است. چون اگر در آینده یک نفر رئیس جمهور شود و کشور را به سمت نیستی سوق دهد، مسلماً ناراحت خواهیم شد که چرا سعی نکرده ایم ، فرد دیگری رئیس جمهور شود. در واقع با رأی دادن ، تمام تلاش خود را برای برقراری صلح و بهبودی شرایط ایران انجام می دهیم، اما تنها خدا می داند ، که چه خواهد شد؟
از آنجا که در این دوره در میان اصولگرایان نیز کاندیداهای میانه روتری وجود دارند، کسانی که دغدغه اشان مردم و اصلاح امور آنان است. امیدوارم خدا به یاری ما بیاید و شخصی معتدل و میانه رو سکانداری هدایت کشورمان را در دست گیرد. شخصی که منافع مردم ایران دغدغه اصلی اش باشدو همه ی افراد جامعه و  گروه ها را به هم پیوند دهد و حل مشکلات داخلی و بازگرداندن اقتدار ایران در میان کشورهای دیگر دغدغه اصلی اش باشد

دوست داشتم امروز یک خاطره شاد و بامزه از خودم و سمیرا برایت بنویسم. ولی از آنجا که سمی کمی بی حوصله است، تصمیم گرفتم بعداً دراین باره بنویسم و از آنجا که تو و دیگر  دوستان پیشرفت من در زبان انگلیسی برایشان مهم است و می خواهید بدانید چه قدر من پیشرفت داشته ام . فکر کردم « فعلاً همین» خوب است، هم شاد است و هم نموداری از  پیشرفت من را به تو ودوستان ارائه می دهد

فعلاً همین ، تا بعد                                    
M.T                                        




فعلاً همین

مادر گفت:« فردا مدرسه شروع می شه، دوباره پاییز می آد و تو می ری کلاس دوم، زمان چه قدر زود می گذره

پدر در ادامه حرف او گفت: « و به این مناسبت، امروز سر این هندوانه را می بریم!» پدر چاقو را برداشت و شروع کرد به قاچ کردن هندوانه. موقع بریدن هندوانه، می شد صدای خوشایند ترک خوردنش را شنید,صدایی که من را آماده خوردن آن می کرد، آماده گاز زدن هندوانه سرخ رنگ بودم که در باز شد و « پاول» آمد تو. همه خوشحال شدیم، خیلی وقت بود که او را ندیده بودیم و دلمان برایش تنگ شده بود

پدر گفت:« به به! ببین کی اومده، خود جناب پاول!» مادر گفت: « بیا بشین هندونه بخور، دنیس! یه خورده برو اون ورتر.» در حالی که برایش کنار خودم جا باز می کردم ، گفتم : « سلام» او هم در جواب گفت: « سلام

شروع کردیم به خوردن هندوانه و مدتی طولانی حرف نزدیم. نمی خواستیم صحبت کنیم. آخر موقع خوردن چنین چیز خوشمزه ای ، درباره چی می شد، حرف زد! وقتی قاچ سوم هندوانه به پاول داده شد، گفت: « من عاشق هندونه ام . خیلی. اما مامان بزرگ نمی ذاره اون طور که دلم می خواد بخورم.» مادر پرسید: « چرا؟» پاول گفت: « آخه می گه بعد خوردن این همه هندونه، به جای خوابیدن، باید هی بری و بیای!» پدر گفت:« درسته. برای همینه که ما صبح هندونه می خوریم که تا شب اثرش بره. اون وقت شب می شه راحت خوابید. بخور . نترس!» پاول گفت:« نمی ترسم.» دوباره مدتی طولانی حرفی نزدیم

وقتی مادر مشغول جمع کردن پوست هندوانه ها شد، پدر پرسید: « پاول! چی شده؟ خیلی وقته پیدات نیست.» من گفتم:« آره، خیلی وقت بود که غیبت زده بود. چی کار می کردی؟» پاول خودش را جمع و جور کرد و در حالی که به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، یکباره گفت:« چی کارمی کردم؟ چی کار می کردم؟ انگلیسی یاد می گرفتم، انگلیسی

یکه خوردم. به تعطیلات خودم فکر کردم و این که چه طور هدرش داده بودم. یا دنبال جانورهای توی حیاط بودم، یا با بچه ها بازی می کردم. خودم را با چیزهای مسخره سرگرم می کردم. در عوض پاول وقتش را هدر نداد و خودش را ساخت و سطح تحصیلاتش را بالا برد. انگلیسی یاد گرفت. حالا می توانست برای بچه ها پیشاهنگ کشورهای دیگر بدون مشکل به زبان انگلیسی ، نامه بنویسد و یا این که کتاب های انگلیسی بخواند، داشتم از حسادت می مردم. حرف های مادر هم نمکی بود بر روی زخمم : « یاد بگیر دنیس. نه این که همه اش پی بازی باشی. » پدر گفت: « آفرین، باعث افتخاره
پاول که حسابی دور برداشته بود، گفت : « دانشجویی به اسم «سوا» اومده بود خونه ما، دو ماه تمومه که هر روز با من کار می کنه. دو ماه تموم ، ذله شدم
پرسیدم: « یعنی انگلیسی این قدر سخته؟
پاول گفت:« آدم دیونه می شه
پدر وارد بحث شد و گفت: « معلومه که سخته. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. مخصوصاً املای خیلی سختی داره. می نویسن«لیورپول» می خونن «منچستر!» . گفتم « عجب، آره پاول!» پاول گفت:« مصیبته! مصیبت! این قدر درس ها به من فشار آورده که این چند وقت دویست گرم لاغر شدم!» مادر پرسید:« پاول، چرا از معلومات خودت استفاده نمی کنی؟ چرا وقتی وارد شدی، به انگلیسی نگفتی« سلام» ؟

پاول گفت: « هنوز به درس « سلام» نرسیدیم» مادر دوباره پرسید: « خب، چرا بعد از خوردن هندونه نگفتی     « متشکرم» ؟
من که گفتم
تو به زبون خودمون گفتی. چرا به انگلیسی نگفتی؟
-هنوز « متشکرم» رو به من یاد ندادن. آخه می دونین انگلیسی« املای » خیلی سختی داره
من گفتم: « پاول! به من یاد بده یک، دو، سه به انگلیسی چی می شه؟
-هنوز به درس یک ، دو، سه نرسیدیم
پس این دو ماهه چی یاد گرفتی؟ بالاخره باید یک چیزی یاد گرفته باشی؟
یاد گرفتم اسم « پیتر» به انگلیسی چی می شه
خب، چی می شه؟
پاول با افتخار گفت: «می شه،«پیت» پیتر تو زبان انگلیسی ، پیت خونده می شه
بعد با خوشحالی اضافه کرد:« فردا که رفتیم مدرسه، به « پیتر گاربوشکین» هم کلاسیمون می گم : « پیت ، پیت ، یه متر چیت!» باور کن دهنش از تعجب باز می مونه ، آی بخندیم . مگه نه دنیس؟
گفتم: « آره، خب دیگه به انگلیسی چی می دونی؟
گفت:« فعلاً همین


                   ویکتور دراگوئسکی
                       ترجمه:حامد غفاری

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com