This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, July 2, 2013

در جستجوی قابلمه







 
سلام پارمیس
 
 
امروز آخرین سه شنبه ای است که ناهار خوردیم. شاید سه شنبه بعد ، اولین روز ماه رمضان باشد، ماهی که در آن مسلمانان روزه می گیرند. با توجه به بلند بودن روزها و شدت گرمای هوا در روزهای اخیر ، روزه گرفتن در ماه رمضان امسال اصلاً آسان نیست، اما زیبایی خاص خودش را دارد؛ زیرا هر چه انجام کاری مشکل تر باشد، پس از اتمام آن کار حس خوشنودی بیشتری از خودت داری
اگر چه ماه رمضان باید گرسنگی و تشنگی را در ذهن ما تداعی کند، اما ماه رمضان برای من شیرینی و خوارکی های خوشمزه را تداعی می کند. چرا که فرنی ، حلوا، شله زرد، کاچی ، زولبیا و بامیه و خرما، پای ثابت سفره های افطاری هستند

با اینکه علاقه من به آشپزی چندان زیاد نیست، اما به خوردن و درست کردن این دسرهای خوشمزه علاقه زیادی دارم،به طوری که چند سال قبل بیشتر وقتم به جستجو در اینترنت برای پیدا کردن دستور شیرینی ها و دسرها و یادداشت برداری از آنها می گذشت، بعد از مدتی چند دفتر تهیه دسر داشتم و هر چند روز یکبار هم یک کیک یا دسر درست می کردم. کار واقعاً جالبی بود، البته دیدن سریالهایی مثل سام سون و ویکتوریا هم در شیرینی پزی من بی تأثیر نبود. حتی به این فکر افتادم که می توانم از این کار به کسب درامد بپردازم. فکر می کردم یک کتاب فروشی مدرن ترکیبی از کافی شاپ و کافی نت ایده خوبی باشد. می توانی همزمان با خواندن کتاب کیک وقهوه بخوری و گاهی هم در اینترنت به گشت و گذار به بپردازی. اما خب، به سرمایه بالایی هم نیاز داشت، بنابراین آن را فراموش کردم. البته با بالا رفتن قیمت ها و چند برابر شدن نرخ مواد اولیه شیرینی پزی تصمیم گرفتم که به تدریج دستور طبخ شیرینی ها و دسرها را هم به دست فراموشی بسپارم ، چرا که این کار از نظر اقتصادی مقرون به صرفه تر بود

 
 
 
 
 
 
 

خوردن حلواهای خوشمزه مادرم، در دوران کودکی در علاقه من به شیرینی جات بی تأثیر نبود، خیلی دلم می خواست که مادرم همیشه حلوا بپزد، اما او تنها در ماه رمضان و بعضی پنج شنبه ها حلوا می پخت. بنابراین دوست داشتم که خودم طرز تهیه آن را یاد بگیرم تا هر زمان که خواستم برای خودم آن را بپزم. به همین منظور از مادرم می پرسیدم که مواد اولیه تشکیل دهنده یک غذا یا دسری مثل حلوا یا شله زرد چیست تا وقتی او در خانه نبود آن را درست کنم . چون ما بچه ها اجازه استفاده از اجاق گاز را نداشتیم، بنابراین بی صبرانه منتظر زمانی بودم که مادرم برای خرید به بیرون از منزل برود، تا دستور طبخ جدید را امتحان کنم و دست گل تازه ای به آب دهم

مدتی بود  که دلم شله زرد می خواست. می دانستم زمان زیادی تا ماه محرم باقی مانده است . آن سالها همسایه های ما در هنگام محرم برایمان نذری شله زرد می آورند. فکر کردم ، بهتر است خودم آن را بپزم . بنابراین از مادرم پرسیدم : « شله زرد را با چی می پزند؟» او گفت که با برنج ، شکر، کمی روغن،گلاب، زعفران و پسته . « اوه، چه آسان» تصمیم گرفتم، وقتی او دوباره به خرید رفت، برای خودم شله زرد بپزم

سرانجام لحظه موعود فرا رسید. مادرم برای خرید به بیرون رفت. من به سمت آشپزخانه دویدم. برنج و شکر و گلاب را برداشتم. مقدار مواد اولیه را نمی دانستم و نمی دانستم که در آشپزی نسبت ترکیب مواد در طعم نهایی اثر فوق العاده ای دارد، بنابراین چند پیمانه برنج در قابلمه ای پر از آب ریختم و آن را بر روی شعله قرار دادم. پسته نداشتیم ، اما چون پسته برای تزیین به کار می رفت ، پس وجودش چندان ضرورتی نداشت.  اما زعفران را پیدا نکردم، می دانستم مامان برای حلوا از زعفران استفاده می کند، اما حالا آن نبود ، شاید تمام شده بود. نمی دانستم چه کار کنم، شله زرد باید زرد باشد، من به ماده ای زرد نیاز داشتم. به یاد زردچوبه افتادم، فکر کردم مهم این است که زرد باشد، بنابراین آن را به برنج اضافه کردم ، وقتی برنج نرمتر شده بود، شکر را اضافه کردم ، سپس صبر کردم تا کمی بیشتر بپزد. شله زرد من هیچ شباهتی به شله زرد های دیگر نداشت و مزه اش واقعاً مزخرف بود، نمی توانستم آن را بخورم، ظاهراً درست کردن حلوا از پختن شله زرد راحت تر بود. با شنیدن صدای زنگ در قابلمه را از روی گاز برداشتم و در زیر یخچال پنهان کردم. بعد خیلی خونسرد به اتاق خود رفتم، می دانستم مادرم می داند که من دوباره آشپزی کرده ام، اما اصلاً به روی خودم نیاوردم، خدا ، خدا می کردم که او متوجه قابلمه زیر یخچال نشود، هر وقت به آشپزخانه می رفت؛ دلم هری پایین می ریخت . وقتی شب شد و او هیچ نگفت ، خوشحال شدم که به ماجرا پی نبرده است، با خود گفتم فردا زمانی که مادر در خانه نبود ، قابلمه را می شویم

صبح روز بعد مادرم برای خرید سبزی از خانه خارج شد. من به آشپزخانه رفتم، مستقیم به سمت یخچال رفتم ، بر روی زمین نشستم و به جستجوی قابلمه در زیر یخچال پرداختم، اما آنجا نبود. زیر یخچال خیلی تاریک بود ،شاید عقبتر رفته بود، دستم به قسمت های عقب تر نمی رسید پس چوبی آوردم و زیر یخچال  را خوب جستجو کردم اما اثری از قابلمه نبود، یعنی مادرم آن را برداشته بود؟


M.T                                                            



 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com