This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, July 14, 2013

سحری دردسر ساز




پارمیس جان درود

یکی از سنت های خوب ماه رمضان ، بیدارشدن در هنگام سحر و صرف سحری می باشد. گر چه سحری خوردن و گوش دادن به نوای روح بخش دعای سحر رسمی نیک و پسندیده است. اما این سنت پسندیده زمینه ساز مشکلی کوچک و البته جدی برای من است، معضلی به نام کم خوابی

نمی دانم همه ی روزه داران با این مشکل مواجه هستند یا فقط مشکل من است. این روزها صبح ها چشم هایم را به زور باز نگه می دارم و بعضی از فعالیت های روزهای قبل را کاملاً کنار گذاشته ام

البته برای رفع این مشکل  دو راه حل وجود دارد: زودتر خوابیدن و یا سحر بیدار نشدن و روزه بدون سحری گرفتن. که البته من هیچ یک را انجام نداده ام .
غرض این که امیدوارم که مرا کمی درک کرده و مثل همیشه صبور باشی تا این روزها خیلی زود سپری شوند . چون تحمل کم غذایی برایم آسانتر از تحمل کم خوابی است.صبح ها برای خوردن سحری معمولاً بین ساعت 3 تا 3:20 از خواب بیدار می شوم . بعد از خوردن سحری معمولاً تا نزدیکی های 5/5، 6 صبح بیدار هستم . سپس یک ساعت خواب و بعد دوباره بیداری، چون باید کارهایم را انجام دهم. امروز صبح با خودم می اندیشیدم که چه خوب می شد، اگر مطالبم را سحرها پست می کردم . اما از این فکر منصرف شدم، زیرا دوست نداشتم این لحظات ارزشمند دعا و راز و نیاز را از دست بدهم

اولین روزه

وقتی دیروز من و مادرم با هم سحری می خوردیم . من دوران کودکی ام را به یاد آوردم و لبخندی بر لبانم نشست . آن وقت مادرم با برادرم سحری می خورند و من با حسرت به آنها نگاه می کردم و غبطه می خوردم. هر روز هنگام سحر که مادرم از خواب برمی خاست ، همزمان با او من نیز از خواب بیدار می شدم ، اما در جایم می ماندم و سحری خوردن آنها  را تماشا می کردم. آنها نمی دانستند که من بیدار هستم. سرانجام روزی از مادرم خواستم تا مرا هم در هنگام سحر بیدار کند تا همراه آنها سحری بخورم و بعد روزه بگیرم. او می گفت تو هنوز بسیار کوچک هستی و آمادگی روزه گرفتن را نداری، اما بر اثر اصرارهای من سرانجام پذیرفت که یکبار مرا هنگام سحر برای خوردن سحری صدا بزند


اولین باری که مرا برای سحری خوردن صدا زدند خیلی هیجان زده بودم، انگار به مهمانی مهمی دعوت شده بودم. با اشتیاق و هیجان فراوان با برادرم صحبت می کردم . مادرم می گفت : « اگر آرام نباشی، بچه ها را بیدار می کنی و من دیگر ترا برای خوردن سحری بیدار نخواهم کرد.» من هم سعی کردم کمی آرامتر باشم ، اما بسیار خوشحال بودم این اولین روزی بود که قرار بود روزه بگیرم

شادی اولیه من پس از مدت کوتاهی به یأس تبدیل شد. روزه از آن چه فکر می کردم خیلی سخت تر بود، بیشتر روز را در گوشه ای از اتاق نشسته بودم و در انتظار افطار ، لحظات را سپری  کردم. لحظاتی که به کندی سپری می شدند ، ساعتی که تا دیروز عقربه هایش خیلی سریع می چرخید حالا به نظر می رسید که در جایش میخکوب شده است، انگار زمان متوقف شده بود، هر چند دقیقه یکبار ساعت را می دیدم یا آن را می پرسیدم ، اما تا افطار زمان زیادی باقی مانده بود

سرانجام هنگام ناهار شد. مامان از من خواست که روزه ام را بشکنم، او می گفت خدا این روزه را از تو قبول می کند چون تو کوچک هستی . اما من دوست داشتم مثل بزرگتر ها روزه کامل بگیرم . پس گفتم که ناهار نمی خورم . او می گفت رنگت خیلی پریده است و کاملاً مشخص است که ضعف داری بیا و روزه ات را بخور. آن موقع نپذیرفتم . اما یک ساعت بعد ضعفم به قدری شدید بود که بالاخره تسلیم شدم. پس به آشپزخانه رفتم و غذا خوردم

در آن هنگام نمی دانستم که  احساس ضعف و احساس  گرسنگی و تشنگی در هنگام روزه داری امری عادی است. اما بعدها متوجه شدم کمی احساس ضعف کاملاً عادی است و  هدف از روزه درک حال گرسنگان ودردمندان است

سال بعد ، موفق شدم بیشتر روزها را روزه بگیرم و از آن به بعد تا امروز بیشتر روزه هایم را گرفته ام -  تنها چهارده سال قبل که شروع ناراحتی گوارشی ام بود تعدادی از روزها را نتوانستم روزه بگیرم  آن سال یکی از بدترین ماه رمضان هایی بود که تجربه کردم- هر چند از کودکی همه می گفتند تو لاغری و ضعیف و نباید روزه بگیری  اما این کار را دوست دارم ،هر چند  روزه داری این روزها اصلاً آسان نیست. درباره این موضوع بعداً بیشتر صحبت خواهیم کرد
 
خب، این گزارشی کوتاه بود از احوال من در روزهای ماه رمضان سال 92 ، روزهایی که خیلی طولانی هستند و گرم  و در هنگام افطار آن قدر تشنه هستم که نگو . این گزارش با حالت خواب آلودگی شدید تهیه شد، اما تو هیچ وقت در هنگام خواب آلودگی هیچ گزارشی را تهیه نکن ، شاید بعداً پشیمان شوی



بدرود                                          
M.T                                             

 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com