This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, July 16, 2013

سه قطره اشک خالص



قاصد مرگ گفت:« فقط 49 روز فرصت داری تا 3 قطره اشک خالص بیابی». شین جین هیون گفت:« فقط سه قطره اشک!» یک زندگی دوباره تنها با سه قطره اشک! معامله خوبی به نظر می رسید.

 

به زودی جی هیون دریافت که یافتن سه قطره اشک خالص آن قدرها هم که فکر می کرد کار آسانی نیست. او حالا می توانست سیرت واقعی دوستانش را ببیند، آنها مثل گذشته نبودند. اما سرانجام  با کوشش فراوان و کمک یکی از دوستانش بالاخره توانست شانسی دوباره برای زندگی در کنار خانواده دوست داشتنی اش به دست آورد

 

سه قطره اشک خالص ! قاصد مرگ می گفت: اشک ها نمایانگر احساسات واقعی ما هستند، اگر خالص باشند. راستی چند درصد از اشک های ما خالص هستند؟ اشک هایی که از درون ما سرچشمه می گیرند و برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران نیستند.

 

 

وقتی پدر بزرگ شیرین درگذشت. شیرین پس از چند روز غیبت به مدرسه بازگشت. او گزارش لحظه به لحظه مراسم را با جزئیات کامل برایم بیان کرد و در پایان گفت : بدترین قسمت ماجرا این بود که من نتوانستم گریه کنم ، برادرم می گفت تو باید یک  پیاز با خودت همراه داشته باشی ، هر وقت خواستی گریه کنی به پیاز نگاه کنی ، آن وقت گریه ات می گیرد. » گفتم : « منم همین طور». خب ، اگر چه من خیلی زود به گریه می افتم . اما گریه هایم معمولاً ناخود آگاه و بی اختیار است. برای همین گاهی ساعت ها گریه می کنم، اما بطور خود آگاه و آگاهانه معمولاً نمی توانم گریه کنم

 

 

به خاطر دارم که سالها قبل در مراسم ختم برادر معلمم ، خیلی به خودم فشار آوردم تا قطره ای اشک بریزم . اما نشد که نشد. بعد از اینکه از خانه معلممان بیرون آمدیم یکی از دوستانم به بقیه گفت : « قیافه اش واقعاً خنده دار بود ! نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم . » گفتم : « چطور؟» او گفت: « تو می خواستی به زور گریه کنی و نمی توانستی.» گفتم : « درست می گویی، واقعاً برایم خانم معلم و خانواده اش متأسف و ناراحت بودم ، می خواستم اندوه خودم را به صاحب مجلس نشان دهم ، اما نتوانستم.» این بار اشک هایم اصلاً قصد یاری به من را نداشتند

 

بنابراین در مورد خودم حس می کنم که اکثر اشک هایم خالص هستند. آنها معمولاً از روی احساسات عمیق قلبی هستند، اگر چه معمولاً برای مسائل کم اهمیت اشک می ریزم، اما در آن لحظه واقعاً ناراحت شده ام و اشک هایم بیانگر احساس غم و اندوهم هستند و در مورد دیگران . تحمل اشک دیگران برایم سخت است . اشک ها چه خالص باشند چه نا خالص ، وقتی از ابر چشمانی می بارند ، باعث ناراحتی و اندوه بیننده می شوند. حتی اگر آن فرد به ما نزدیک نباشد و حتی اگر او، ما را نه دوست خود، بلکه دشمن خود بپندارد بازهم ناراحت کننده است . چنان که برای من رخ داد

 

 

سالها قبل بالاخره بعد از مدتها تلاش در شرکت معتبری استخدام شدم. در ظاهر همه با من خوب بودند، اما حس می کردم که آنها دوست ندارند که من آنجا باشم. اما دلیلش را نمی دانستم. چندین بار دختری که همکارم بود. از من پرسیده بود:« برای چه به اینجا آمدی؟» من با تعجب می گفتم :« برای کار! اینجا حقوقش بیشتر از شرکت سابقم است .» او می گفت: « نه آن قدرها هم با هم تفاوت ندارند، تو باید همان جا می ماندی و نباید به اینجا می آمدی!» با خودم فکر می کردم ، پس حدسم درست است. آنها دوست ندارند من در اینجا باشم . اما چرا؟ این سؤالی بود که مدتها ذهنم را به فکر واداشته بود

 

دیگر اینکه او همیشه مرا با خانم « س » مقایسه می کرد . خانم س دختر ، زرنگ و باهوشی بود که مدت 7 سال در آنجا مشغول به کار بود. همکارم به من می گفت: « اگر ناخن هایت را مثل س بلند کنی، آن وقت راحت تر قطعات را جا می زنی .» من فکر می کردم پس چرا خودش ناخن هایش را بلند نمی کند و در ضمن اگر قرار باشد  که ناخن هایم را بلند کنم هیچ وقت با آنها قطعه جا نمی زنم ، چون در این صورت آنها خواهند شکست. خلاصه من نمی دانستم که چرا از بین آن همه دختری که آنجا هستند و بیشترشان مثل س زرنگ و باهوش بودند . همکارم همیشه مرا با س مقایسه می کند

 

 

اتفاقاً روزی ، آقای م به ما گفت : « امروز خانم س هم با شما کار می کند.» خانم س در کنار من نشسته بود و من به دستان جادویی اش نگاه می کردم . او دستان کوچک و ظریفی داشت. دستان ظریفی که با حرکاتی سریع ، قطعات را بر روی برد می چید . دستان من هم سعی می کردند ، سریعتر از گذشته باشند تا از انگشتان جادویی خانم س عقب نیفتند تا پا به پای هم پیش برویم. اما ناگهان اتفاقی افتاد که دنیا را برایم تیره و تار کرد . اتفاقی که پاسخ تمام پرسش هایم بود. آن اتفاق قطره اشکی بود که در چشمان خانم س دیدم

 

 

زمانی که ما قطعات را بر روی برد می چیدیم، ناگهان آقای م از کنار ما گذشت. در این لحظه ، افسانه همکار مهربانمان که روبروی ما نشسته بود خیلی آهسته و با اشاره به خانم س گفت : « ناراحت نباش، همه چی درست می شه.» من به چهر ه خانم س نگاه کردم و قطرات اشکی را که بر روی گونه هایش جاری می شدند را دیدم . خانم س خیلی سریع اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد که احساساتش را کنترل کند و خود را خیلی عادی نشان بدهد. در آن لحظه فهمیدم که دلیل گریه او به خاطر حضور من در آنجاست. دلم می خواست به او بگویم که اشتباه فکر می کند . اما نمی خواستم او را بیش از این ناراحت کنم

 

همه می دانستند که خانم س به آقای م علاقه زیادی دارد. او علاوه بر کارهای خودش، بیشتر وظایف آقای م را نیز انجام می داد . آقای م هم می توانست با خیال راحت به تجارت بپردازد. آقای م ، فرد باهوشی بود. او در مدت کوتاهی که در آن شرکت بود توانسته بود ، سرمایه زیادی را به دست آورد و ثروتش روز به روز  زیادتر می شد. خانم س دوست داشت همسر آقای م باشد. به نظر من آنها زوج مناسبی می شدند ، رفتار آنها بسیار شبیه هم بود، هر دو بسیارسریع، زرنگ و باهوش بودند، تا این که من به آنجا رفتم و آقای م به من علاقه مند شد.

 

به همین دلیل همکارانم که دوستان خانم س نیز بودند. از من خوششان نمی آمد. من آن جا را دوست نداشتم ، البته افراد آنجا را دوست داشتم، اما نمی توانستم از آنجا بروم ، چرا که من و مادرم پس از مدت ها جستجو و تلاش و کمک خانم منشی همان شرکت این کار را یافته بودیم و نمی توانستم ، خوشحالی مادرم را از بین ببرم  و او را نا امید سازم. آن سال واقعاً به آن کار نیاز داشتم. اگر این طور نبود ، اصلاً آنجا نمی ماندم. در آن لحظه خانم س را درک می کردم، او مرا رقیبی برای خود می دید . اما من تنها در جستجوی کار بودم و به ازدواج فکر نمی کردم. دلم می خواست این موضوع را به او بگویم ، اما می دانستم که او به قدری عاشق است که این حرفها نمی تواند به او کمکی کند.

 

و همکارم و دیگران سعی می کردند با آزار من ، وفاداری خود را به خانم س نشان دهند. اما رفتار آنها را درک نمی کردم

 

آن روزها مشکلات مالی فراوانی داشتیم  و ازدواج با آقای م می توانست تمام مشکلات مالی و غیر مالی ما را حل کند . اما خب، از آنجا که من دختر عاقلی نیستم و ازدواج برایم مثل یک معامله نبود و نیست. تصمیم نداشتم که خوشبختی خودم را بر روی دل شکسته دیگری بنا نهم . هر چند که می دانستم آقای م به خانم س هیچ قولی نداده است و مرد خوبی هم بود. اما من هیچ وقت نتوانستم قطره اشک خانم س را و احساس بدی که در قلبم حس کردم را فراموش کنم .حسی  مثل حس دزدیدن عشق دیگری ،حس خیلی بدی بود . بنابراین سعی کردم بیشتر از آقای س فاصله بگیرم

 

من مدت بسیار کوتاهی در آن شرکت بودم تنها چند ماه، اما درگیری هایی که با آقای م داشتم برایم خاطرات فراوانی رقم زد. فکر می کنم در آینده نیز از خاطراتی که در آنجا برایم رخ دادند ، بیشتر برایت بنویسم بعضی واقعاً بامزه و بعضی خیلی تلخ بودند

 

بعد ها مطلع شدم که آقای م با دختری هم سطح خودش ازدواج کرد، یعنی دختر یک مرد ثروتمند و خوشبخت هم شدند. بطوریکه آقای م کمتر در شرکت می ماند وبیشتر وقتش را با خانواده سپری می کرد. از خانم س بعد از فوت پدرش  دیگری خبری ندارم ، امیدوارم که او هم خوشبخت شده باشد

 

 

خب ، 20 دقیقه است که  افطار شده، من دیگر دارم غش می کنم. به امید خوشبختی همه

                                           M.T


 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com