This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, August 11, 2013

یک سیستم پرفکت با قیمت های لحظه ای




در جستجوی گوگل وارد کردیم:" قیمت لپ تاپ " یک فهرست از فروشنده های لپ تاپ بر روی صفحه نمایان شد. سپس چند سایت اول را برگزیدیم. مشخصات و قیمت لپ تاپ ها را بررسی کردیم." اپل عالی است ، اما بیش از حد گران است. پس از فهرست انتخابی حذف می شود. ظاهراً این ام اس آی برای هدف ما مناسب تراست. صفحه نمایش بزرگ، قدرت پردازش بالا ، سیستم ویندوز ، مناسب برای بازی های کامپیوتری ... خوراک خود ماست. قیمت  1میلیون و 340 هزار تومان 

حمید گفت: « من یک میلیون دارم، می توانم تا چند هفته دیگر 340 هزار تومان را جور کنم، آن وقت دیگر این کامپیوتر برای شما، هر چقدر دلتان خواست پای کامپیوتر بنشینید ، دیگر از دست ویروس ها و حذف فایلها و... راحت می شم . » ما هم گفتیم:« چه بهتر

 
چند هفته بعد، حمید برای رفتن به پاساژ پایتخت آماده بود، با یک میلیون و 500 هزار تومان نقد در جیب و لبخندی بر لب

برای جشن به شیرینی وساندویچ نیاز داشتیم. در حیاط قدم می زدم و ازتصور بازگشت حمید با لپ تاپ مورد علاقه اش به خانه  اشک شوق از چشمانی جاری شد. پس از چند ماه تلاش و کوشش بی وقفه سرانجام آرزویش، که داشتن یک سیستم عالی بود محقق شده بود


حمید مشخصات و مدل لپ تاپ را به  فروشنده نشان داد . فروشنده انتخابش را تحسین کرد و با هیجان شروع به تعریف وتمجید از لپ تاپ نمود. یک سیستم فول با کیفیت عالی ، می توانی ساعت ها از آن استفاده کنی بدون اینکه داغ کند. اصولاً این سیستم مخصوص بازیهای کامپیوتری طراحی شده است. حمید با شوق لپ تاپ را بررسی کرد، با علاقه خاصی لپ تاپ را لمس کرد، خودش بود ، این همانی بود که می خواست، کوشش چند ماهه اش اکنون ثمر داده بود. با خوشحالی رضایت خود را به فروشنده اعلام کرد. مرد با لبخندی مسرتی  بر لب گفت:« از انتخابتان پیداست که حرفه ای هستید.» حمید گفت: « من خودم خدمات کامپیوتری دارم ، کمی با کامپیوتر و سخت افزارها آشنایی دارم.» فروشنده گفت :« پس فاکتور را می نویسم، 3 میلیون و... البته قابل شما را هم ندارد، مبارک باشد.» رنگ از رخسارش پرید. با ناراحتی گفت: « اما تا همین 20 روز قبل، یک میلیون و خرده ای بود.» فروشنده خندید و گفت : « پسر جان ، اصلاً تو باغ نیستی، یک میلیون مرد، 20 روز قبل ، 20 روز قبل بود. اینجا قیمت ها لحظه ای بالا و پایین می ره» حمید گفت : « خیلی ممنون ، پس من دیگه زحمت رو کم می کنم  .» ودر حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، به سمت در خروجی حرکت کرد
 
فروشنده گفت: « پسر جان ! مدل های ارزان تر هم داریم، خوب فکرکن ، ممکنه یک ماه دیگه همین مدلها را هم نتونی با پولت بخری

حمید با چهره ای غمگین گفت: « نه،مرسی، این مدل برای من مناسب بود
 
فروشنده با تمسخر به دستیارش و مشتری تازه وارد گفت:« پسره، می خواد با یک میلیون و نیم یک سیستم فول بخره، می گه 20 روز قبل یک میلیون و سیصد بوده .»
همه با صدای بلند خندیدند. مشتری تازه  وارد گفت: « بله آقا ، الان قیمت ها ثانیه ای تغییر می کند، همین دیروز


در فروشگاه را بست تا صدای خنده آزار دهنده ی آنها را در پشت در جا بگذارد. سوار بر موتور شد و به سمت خانه راند ، در حالی که به مغازه، فروش ، سود ، بالابردن قیمت اجناس و درآمد بیشتر فکر می کرد،صدای خنده فروشنده مثل سوت قطاری در گوشش می پیچید



            این ماجرای لپ تاپ برادرم بود
M.T                   
 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com