This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, August 21, 2013

اولین عکاس ماهری که دیدم




امروز صبح خواهرم سرگرم تماشایی عکس های آلبوم قدیمی امان بود، من هم فرصت را غنیمت شمردم ، آلبوم را برداشتم و به دنیای زیبای خاطرات کودکی قدم گذاشتم، دورانی که یکی از بهترین دوران زندگی همه ماست.

هر عکس برای ما یادآور یه لحظه خوش و فراموش ناشدنی است ، لحظه هایی که تکرار ناپذیرند.نخستین عکسی که توجهم را به خود جلب کرد، عکسی است که زینت بخش پست امروز است، عکسی که برایم لحظات خوشی را تداعی می کند، لحظاتی که از دنیای عروسکها و قایق های کاغذی به دنیای کاغذ و کتاب و قلم قدم نهادم


خاطره روزی که این عکس گرفته شد ، در تاریکخانه خاطرم هنوز به وضوح می درخشد، بنابراین تصمیم گرفتم تا  داستان این عکس را با شما به اشتراک بگذارم


در یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان، من به همراه پدرم به خانه مادربزرگم که یک خانه سه طبقه خیلی کوچک در یکی از محلات قدیمی تهران بود رفتیم. در طبقه اول این ساختمان ، اتاق عمویم قرار داشت . اتاقی که زمانی مکان مورد علاقه ام محسوب می شد و حالا با رفتن عمویم خالی مانده بود. مادربزرگ، پدر بزرگ و عموی کوچکم  در طبقه دوم زندگی می کردند و در بالاترین طبقه عمو مصطفی به همراه همسرش زندگی می کردند اما  زن عمویم  بیشتر اوقات در طبقه وسط بود

شش ساله بودم و قرار بود به زودی به دبستان بروم. به قدری خوشحال بودم که از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. چند ساعتی در اتاق مادربزرگ نشسته بودیم، بزرگترها با هم صحبت می کردند، مادربزرگم طبق معمول از بیماری آسمش می نالید و از دوری عمویم نیز ناراحت بود ، من هم به آنها نگاه می کردم و حرفهایشان را در خاطر می سپردم

آن روز، زن عمویم یک روسری ژورژت سورمه ای به سر داشت. او که همیشه رفتار مهر آمیزی نسبت به من داشت، از مدرسه و احساس من پرسید. من هم گفتم که دوست دارم هر چه زودتر به مدرسه بروم. سپس او رو به پدرم کرد و گفت:« مریم را در کدام مدرسه ثبت نام کردی؟» پدرم گفت« : حالا وقت هست، هنوز ثبت نامش نکرده ایم.» زن عمویم با ناراحتی گفت:« الان شهریور است، بیشتر مدرسه ها پر شده اند، همین فردا بروید و ثبت نامش کنید.» پدرم پذیرفت. مادربزرگم گفت که می توانیم به عکاسی سر کوچه شان برویم و عکس بگیریم. پدرم گفت:« دیر نیست؟ » آنها گفتند که عکاسی معمولاً تا ساعت 10 باز است

من دست در دست پدر ، آرام آرام در کوچه تاریک گام برداشتیم تا به عکاسی ماهر رسیدیم. این اولین باری بود که من به درون یک عکاسی قدم می نهادم. البته من زمانی که یکی ، دوساله بودم همین جا اولین عکسم را گرفته بودم ، اما آن موقع را به خاطر ندارم. از آنجا که عکاس به اصطلاح با پدرم بچه محل محسوب می شدند، مدتی به احوال پرسی و گپ و گفتگوی خودمانی سپری شد، سرانجام پدرم از عکاس ماهر خواست تا عکسی از من بگیرد.  دوست پدرم گفت:« این جوری که نمی شود!» پدرم گفت: « چرا؟» عکاس گفت:« خب، چون روسری ندارد. 6 سال از انقلاب گذشته ، تو نمی دانی که دخترها باید روسری بر سر کنند!» پدرم گفت: « اما این بچه هنوز کوچک است.» دوست پدرم گفت که این قانون است ، آنها مدتی درباره قوانین جدید و گذشته ها صحبت کردند و سپس  ما به خانه باز گشتیم

معصومه خانم گفت :« عکس انداختید.» پدرم گفت :« نه، بدون روسری نمی شود.» آنها با تعجب به هم نگریستند. مادربزرگم چند نوه ی دیگر هم داشت که به مدرسه می رفتند، اما آنها پسر بودند . بنابراین از قوانین مدرسه دخترانه اطلاعی نداشتند. زن عمویم مرا صدا زد و گفت: « بیا اینجا» سپس گره روسریش را گشود و آن را بر سرم کرد. این اولین باری بود که من روسری می پوشیدم، روسریش برایم بزرگ بود و البته خیلی هم سر بود، به زور می توانستم آن را بر سرم نگه دارم. بار دیگر به عکاسخانه برگشتیم این بار با روسری

عکاس لبخندی زد و گفت خوب است، اما نباید موهایت مشخص باشد. من تا می توانستم روسری را جلو آوردم تا موهایم بیرون نریزد. او هم پس از تنظیم دوربین از من عکس انداخت

اکنون هر بار که این عکس را می بینم خاطره اولین عکاسی که به یاد دارم، اولین روسری که پوشیدم و اولین سال دبستان در خاطرم جان می گیرد.


موفق باشید
                                                                                                        M.T 

 


--

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com