This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, August 3, 2013

بر بالهای خوشبختی




در یک روز خنک پاییزی با هم آشنا شدیم. در دبستان روی یک نیمکت می نشستیم . خجالتی و ظریف بود و بسیار شیرین و دل نشین . همه دوستش داشتیم. رفتارش و مهربانیش تحسین همگان را برمی انگیخت. یک روز با خودکار عطری صورتی که تازه خریده بود در دفتر مشقم با خطی زیبا نوشت : « به بهترین دوستم» و خودکار را روی دفترم گذاشت. صورتم گلم انداخت و گفتم : « برای من» سرش را تکان داد . خودکار را برداشتم و پاک کن صورتی محبوبم را روی دفترش گذاشتم. او هم خندید . صدای خنده اش هنوز در گوشم طنین انداز است.
سال ها یکی پس از دیگری سپری می شدند. بهترین دوستان به یک مدرسه می رفتند و همچنان در کنار یکدیگر می نشستند. پرستو خیلی مهربان بود . حتی یکبار هم با هم قهر نکردیم. دوستی ما زبانزد خاص و عام بود و به هر مکان ناآشنایی که قدم می گذاشتیم ، اغلب از ما می پرسیدند :« راستی ، شما 2تا خواهرید؟» و ما لبخند زنان می گفتیم: « نه، اما از خواهر به هم نزدیکتریم. » پرستو می گفت: « یعنی واقعاً این قدر به هم شبیه هستیم، منکه شباهتی نمی بینم!»  و من دستانش را می گرفتم و می گفتم : « من که حس می کنم ، ما دوقلوهای افسانه ای هستیم و قدرت جادویی داریم.» آن وقت هر دو غش غش می خندیدیم.
یک روز که در کوچه باغهای پارک قدم می زدیم، پرستو گفت: « شیوا! جدایی از تو واقعاً برایم سخت است.» گفتم:« منم ، همین طور، اما مگه قراره ما از هم جدا شویم.» او گفت: « شاید، خب، تو دوست داری وکیل شوی...»  و من گفتم : « آره، تو هم دیونه فلسفه هستی. آخه فلسفه به چه دردی می خوره؟ ؟ پرستو!  بیا با هم حقوق بخوانیم ، آنوقت می توانیم باز هم کنار هم باشیم، خواهش می کنم » پرستو سکوت کرد و به دور دست ها خیره شد. چند روز بعد او گفت که تصمیم گرفته است حقوق بخواند. باورم نمی شد. شادی وصف ناپذیری وجودم را فرا گرفت . خیلی هیجان زده بودم . از خوشحالی بالا و پایین می پریدم. پرستو ، دوست من ، برای دوستیمان از رشته مورد علاقه اش چشم پوشی کرد.

سال آخر دانشگاه بودیم. در محوطه دانشگاه تنها بر روی نیمکت نشسته بودم . به ساعتم نگاه کردم. سابقه نداشت که پرستو دیر بیاید و مرا منتظر بگذارد. کمی نگران شدم. هوا خیلی سرد بود. به بخارهایی که از دهان هم کلاسی هایم که در اطراف نشسته بودند ، بیرون می آمد خیره شدم. ناگهان دستانی آشنا چشمانم را پوشاندند . گفتم : « پرستو ! دیر آمدی ، کجا بودی؟» چشمانش از شادی می درخشیدند. خیلی هیجان زده به نظر می رسید. گفت: « باورت نمی شود ، چه اتفاقی برایم افتاده است، آقای تهرانی..» با نگرانی گفتم : « آقای تهرانی چی؟» ادامه داد: « ازم خواستگاری کرد.» یکدفعه  از تعجب خشکم زد. اشکان یکی از هم کلاسی هایمان بود . بهترین و مؤدب ترین پسر دانشگاه. او خیلی محجوب و مؤمن و نجیب بود و تمام خصوصیات همسر دلخواه مرا داشت. حالا کسی که رویای همیشگی من بود، از بهترین دوستم خواستگاری کرده بود. از حسودی داشتم دق می کردم، اما لبخند زدم و گفتم: « واقعاً ؟ خودش گفت؟» پرستو گفت: « نه، همین چند دقیقه قبل استاد آرام را دیدم، او در مورد آقای تهرانی با من صحبت کرد و گفت اگر من موافق باشم ، قرار خواستگاری همین جمعه شب باشد . من هم گفتم که باید با خانواده ام صحبت کنم ، اگر آنها پذیرفتند .....دیگر حرفهای پرستو را نمی شنیدم ، تصویر اشکان لحظه ای از جلوی دیدگانم محو نمی شد.

پرستو و اشکان نامزد شدند. من هم در مراسم نامزدیشان حاضر بودم. اغلب اشکان ما را به خانه می رساند و علاقه من به او هر روز بیشتر از قبل می شد. پرستو مثل گذشته بود . مهربان ، فداکار و دوست داشتنی. حالا که عاشق شده بود حتی مهربانتر از قبل به نظر می رسید. اما قلب من مثل یخ سرد شده بود . پرستو دیگر نه دوست من بلکه رقیب من بود
پرستو گفت: « شیوا! جزوه ام را در کلاس جا گذاشته ام ، به کلاس می روم . تو همین جا بمان. اگر اشکان آمد ، به او بگو منتظر بماند تا من برگردم.» گفتم: « باشه ، خیالت راحت برو.» در حالی که دور شدن او را نظاره می کردم. خدا خدا می کردم که اشکان خیلی زود بیاید . زیاد منتظر نماندم . او مثل همیشه سر وقت آمد و سراغ نامزدش را از من گرفت. رنگ از صورتم پریده بود، دستانم کمی می لرزیدند . دستم را به جیب پالتویم بردم و نامه را بیرون آوردم و آن را به طرف اشکان دراز کردم. سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم . اما نمی توانستم. اشکان با تعجب به من نگاه کرد و گفت : « خانم الطافی! اتفاقی افتاده است؟ » گفتم: « نه، فقط پرستو رفت و این نامه را به من داد که به شما بدهم . » او با تعجب نامه را گرفت و من گفتم :« خب، من باید بروم.» و با شتاب از آنجا دور شدم. چند بار نزدیک بود به زمین بخورم ، اما به هر زحمتی بود خود را به خیابان رساندم.

خیلی سریع گام بر می داشتم ، باران اشک از دیدگانم جاری بود. رهگذران با تعجب و دلسوزی به من نگاه می کردند و من بی توجه بی آنان مثل دیوانه ها در خیابان گریه کنان گام بر می داشتم . احساس بدی داشتم چطور توانستم چنین کاری را انجام دهم ، آنهم با بهترین دوستم . حس شرم و گناه ، تمام وجودم را پر کرده بود، از خودم متنفر بودم، اما دیگر کار از کار گذشته بود. کاش! زمان به عقب باز می گشت و من هر گز آن نامه را نمی نوشتم  اما...

صبح روز بعد در خانه ماندم و به دانشگاه نرفتم . می ترسیدم با پرستو، یا اشکان روبرو شوم. یعنی آنها در مورد من چه فکری می کردند؟ نمی دانستم پس از خواندن نامه اشکان چه کار کرده است ؟ خیلی احمقانه رفتار کرده بودم. در کمال ناباوریم آن روز پرستو به دیدارم آمد و گفت که از این که امروز به دانشکده نیامده بودم، برایم نگران شده است . او درباره دیروز صحبتی نکرد. یعنی اشکان از نامه من چیزی به او نگفته بود؟

چند روز بعد به دانشگاه باز گشتم. همه چیز مثل سابق بود، جز اشکان. او دیگر ما را به خانه نمی رساند، می گفت که گرفتار است. هنگامی که خبر جدایی آنها در دانشکده پیچید ، غوغایی برپا شد. همه مات و حیران مانده بودند . هیچ کس باورش نمی شد، که این زوج خوشبخت از یکدیگر جدا شوند. ظاهراً کتاب زندگی مشترک آنها خیلی زود بسته شده بود. هر کس نظری می داد بعضی خوشحال بودند و عده ای هم ناراحت بودند. من هر دو حس را داشتم . از سویی از جدایی آنها خوشحال بود و از سوی دیگر می دانستم که نامه من سبب این جدایی ست . از خودم متنفر بودم .اما پرستو آرام و خونسرد به نظر می رسید. او می گفت: « شیوا! تقدیر چنین بوده ، خواست خدا نبوده که ما به هم برسیم. » پرستو مثل همیشه راضی بود.

چند ماه بعد پرستو با دکتر جوانی ازدواج کرد و به همراه همسرش برای خدمت به مردم محروم در روستایی دور افتاده ساکن شدند . تصمیمش متعجبم کرد، در آن روستا نمی توانست از حرفه اش استفاده کند . اما خودش این اعتقاد را نداشت. لحظه جدایی حس کردم که این آخرین دیدار ماست، بعد از آن دیگر پرستو را ندیدم.

در یکی از روزهای گرم تابستان اشکان به خواستگاریم آمد. خیلی خوشحال بودم. پدر و مادرم نیز تحت تأثیر شخصیت او قرار گرفتند و چند هفته بعد با هم ازدواج کردیم. اشکان، مرد رویاهایم بود و ما زندگی آرام و خوبی داشتیم. احساس خوشبختی می کردم. اما همیشه در تنهایی به پرستو فکر می کردم، حسی به من می گفت که رازی در این ماجرا وجود دارد، دلم می خواست حقیقت را بدانم. اما هر گاه از اشکان دلیل جداییش از پرستو را می پرسیدم با ناراحتی سکوت می کرد و می گفت: « گذشته ها گذشته است. بهتر است در مورد آن صحبت نکنیم.» وقتی فرزند دوممان متولد شد ، تصمیم گرفتیم به شکرانه تولد دخترمان و هم چنین زندگی زیبایمان به بارگاه حضرت رقیه شرف یاب شویم.

تصمیم خود را گرفته بودم. این بار می خواستم به هر قیمتی که شده از حقیقت ماجرا آگاه شوم. در حالیکه دستانم ضریح را لمس می کرد، با چشمانی اشکبار گفتم: « ترا به حضرت رقیه قسمت می دهم که راستش را بگو، در تمام این سالها چهره پرستو لحظه ای از جلوی چشمم محو نشده است، خواهش می کنم حقیقت را به من بگو.» او گفت: « قسم خورده بودم که تو هیچ گاه از این موضوع با خبر نمی شوی، اما نمی دانستم که تا این حد زجر می کشی ، حقیقت را به تو می گویم ، به شرط این که هر چه را شنیدی ، همین جا برای همیشه فراموش کنی ، قول می دهی؟» پذیرفتم.



« هنگامی که نامه را خواندم، نتوانستم آن را باور کنم. پرستو ، دختری مهربان و منطقی بود. ما با هم هیچ مشکلی نداشتیم که او بخواهد از من جدا شود. بنابراین تصمیم گرفتم موضوع را با خودش در میان بگذارم . وقتی نامه را به او نشان دادم ، خیلی جا خورد. حدس زدیم که خودت نامه را نوشته باشی. من خیلی عصبانی بودم ، باورم نمی شد که تو بخواهی زندگی دوست صمیمیت را ویران کنی. اما پرستو مدتی سکوت کرد . سپس از من پرسید: « اشکان! چقدر مرا دوست داری؟»
- به اندازه ای که در تصورت نمی گنجد.
- پس هر چه بخواهم برایم انجام می دهی؟
- البته ، هر چی
پرستو گفت:« بیا از هم جدا شویم» من شوکه شده بودم ، اول گمان کردم که شوخی می کند اما بعد فهمیدم کاملاً جدی است. او گفت:« ببین ، شیوا، بهترین دوست من است. او عزیزترین فرد زندگیم است. کارش درست نبود، اما او را درک می کنم. او همیشه آرزو داشت که همسری مثل تو قسمتش شود. برای همین آن نامه را نوشته است. حتماً به ما حسودیش می شده است. او دختر خوبی است، اما شیطان همه ی انسانها را وسوسه می کند. اگر می خواهی عشق خودت را به من ثابت کنی با او ازدواج کن ، این تنها خواسته من است.» من خیلی عصبانی بودم، خواسته پرستو غیر منطقی بود، اما سرانجام وقتی اصرار بیش  از حد او را دیدم، پذیرفتم. قرار شد پرستو با یکی از خواستگارهایش ازدواج کند و پس از ازدواج پرستو به خواستگاریت بیایم . او نمی خواست تو هیچ گاه از این راز آگاه شوی ، او واقعاً دوستت داشت. برای همین به یک منطقه دور افتاده رفت، فکر می کرد اگر من و تو با هم ازدواج کنیم ، هر بار  من و او با هم روبرو شویم تو معذب شوی ، می خواست از زندگیت و خوشبختیت دور باشد، پس رفت تا تو خوشبخت باشی.من با صدای بلند گریه می کردم. اشکان از من خواست آرام باشم و قولم را فراموش نکنم ، ما زندگی خوبی داشتیم و باید گذشته را فراموش می کردیم او می گفت: « حق با پرستو است، قسمت نبود که ما به هم برسیم، پس بهتر است  به زندگی همیشگیمان ادامه دهیم .»

پرستو فرشته ای مهربان بود که من قدرش را ندانستم . من آشیانه او را ویران کردم و او برای خوشبختی من از دیارش کوچ کردتا برای من آشیانه ای امن   و مطمئن بسازد.  اما اشکان راست می گفت، برای تشکر از فداکاری پرستو باید خوشبخت زندگی می کردیم و آرزو می کردیم که او و همسرش نیز شاد و موفق باشند.



                                                             M.T
                         بر پایه یک داستان واقعی

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com