This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, September 26, 2013

ما نیازی به گوگل مپ نداشتیم چون روبان صورتی داشتیم










اولین باری که فیلم شنیدم

 

خاطره ی اولین باری که به سینما نرفتم را در مراسم اسکار سال قبل نوشتم، به یاد دارید؟

 

روزی معلممان با یک ضبط صوت به کلاس آمد . اوگفت : " بچه ها فیلم ....را دیده اید؟" بعضی گفتند بله و عده ای هم گفتند نه. ( همان فیلمی که من می خواستم در سینما ببینم و نشد) معلممان گفت :« کسانی که دیده اند ، خوش به حالشان و آنهایی که ندیده اند غصه نخورند ما امروز با هم بخشهای خنده دار فیلم و ترانه های آن را می شنویم.» ما همه خوشحال شدیم و او ضبط صوت را روشن کرد و کاستی را درون آن قرار داد. چون فیلم موزیکال بود ترانه های زیادی داشت ، وقتی قسمت های خنده دار را lمی شنیدیم کلی می خندیدیم. اگر چه آن سال آن فیلم را ندیدم ، اما آن روز احساس کردم که فیلم را دیده ام.

ابتکار معلممان جالب بود . او همیشه ایده های خوبی داشت. بعدها آن فیلم را در تلویزیون دیدم، اما شنیدن فیلم با دوستانم یک چیز دیگر بود

 

 


عشق آموزگارم

 

آموزگارم عاشق نقاشی بود . اگر چه در ابتدای سال سعی داشتم که بیست های بیشتر و ماه و ستاره های زیادی به دست آورم. پس از مدتی آرزو داشتم که نقاش خوبی بشوم

 

در کلاسمان دختری بود که کمی از ما بزرگتر بود، دختر درسخوانی نبود و نمراتش واقعاً خوب نبودند. اما نقاشی اش فوق العاده بود، معلمم همیشه نقاشی های او را می ستود. آرزو داشتم که بتوانم مانند او نقاشی کنم تا معلمم مرا به اندازه ی او دوست داشته باشد. اما هر قدر سعی می کردم ،نمی توانستم به پای او برسم. او یک نقاش به دنیا آمده بود.

 

 


گل آفتاب گردان ، منتظر دیدن یاره

 

اسم کلاس ما گل آفتاب کردان بود. چند نام گل را به ما گفتند و از بین آنها آفتاب گردان را انتخاب کردیم. من فکر می کردم گل رز قشنگتر است، اما وقتی معلممان با گل آفتاب گردانش وارد کلاس  شد و آن را با گلهای کلاسهای دیگر مقایسه کردم ، فهمیدم" اولاً معلم ما واقعاً با استعداد و هنرمند است ، دوماً گل آفتاب گردان ما خیلی قشنگ است و کلاس رز ، کلاس کناریمان اصلاً به پای آفتاب گردان ما نمی رسد."


 

 

پلنگ صورتی شرمنده

 

همه ی دانش آموزان کلاس اول در دبستان ما می بایست یک روبان بر روی مقنعه اشان نصب می کردند . به این ترتیب دیگران می دانستند آنها عضو چه کلاسی هستند و هر وقت دانش آموزی گم می شد خیلی راحت از روی روبانش ، او را به کلاسش و نزد معلمش می بردند

 

 روبان کلاس ما صورتی بود و ما آزاد بودیم که در داخل کلاس مقنعه هایمان را از سر برداریم. هفته ای یکبار خانم معلم موهای ما را به دقت نگاه می کرد و توصیه های لازم برای مراقبت از موهایمان را به ما می کرد. روزی به ما یاد داد که با یک روبان ، پاپیون درست کنیم و آن را به موهای خود بزنیم

 

روزی که موهایم را با پاپیون صورتی آراسته بودم ، او لبخند زد ، از کلاس بیرون رفت و چند دقیقه بعد دوستانش را که معلمان کلاس های دیگر بودند را آورد و مرا به آنها نشان داد. آنها می خندیدند و می گفتند :« این بچه چقدر بامزه شده است!!» احساس من در آن لحظه ، حس شرمندگی و خجالت بود . دلم می خواست زودتر سر جایم بنشینم . فکر می کردم با آن روبان صورتی خیلی مسخره شده ام و آنها دارند به من می خندند و مرا دست می اندازند. وقتی بزرگتر شدم دانستم که در اشتباه بوده ام ( یک کم ادبی شد)

 

این یکی از ویژگی های معلم ما بود. وقتی هیجان زده می شد، احساساتش را با دوستانش به اشتراک می گذاشت. بنابراین آمدن دوستانش به کلاس ما امری عادی بود. اصولاً انسان با ذوق و با احساسی بود، برای همین هم خیلی دوستش داشتم


 


به یاد داشته باشید که این هفته به اندازه یک سال خاطره با شما به اشتراک گذاشتم !!!!


به امید به اشتراک گذاری هر چه بیشتر خاطرات

         M.T


--

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com