This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, April 19, 2014

امروز چه آرزویی داری ؟



_____________________________________________

"عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند.
جن چراغ گفت : « اگر آزادم کنید ، یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده خواهم کرد. »
دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت :« آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم .»
پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت : « آرزو می کنم دنیا به پایان برسد .» "



داشتن چراغ جادو رویای کودکی بیشتر آدم هاست ، اما حیف که غول چراغ جادو اگر هم وجود داشته باشد ، می تواند فقط سه تا از آرزوهایت را برآورده کند . پس بقیه ی آرزوهایت چه می شوند ؟ چون می دانیم  جاده ی آرزو های آدمی مسیری بی انتهاست . با این حال هوس داشتن یک چراغ جادو همیشه دلت را قلقلک می دهد ، کاش بتوانی برای یک بار هم که شده چراغ جادو را در دستانت بگیری ، چشمانت را ببندی ،قشنگ ترین آرزویت را در دل بگویی و رویایت همانند میوه ی شیرینی بر روی درخت آرزوها به تو چشمک بزند ، تا تو دست دراز کنی و آن را بچینی . خب ، رویا کافی است ، چشمانت را باز کن ! اگر به تو بگویم که به هیچ غول و چراغ جادویی نیاز نداری ،از تعجب شاخ در می آوری یا از خوشحالی بال ؟ بله ، تو می توانی هر آن چه را بخواهی به دست بیاوری ، مگر نشنیده ای که می گویند : « خواستن ، توانستن است .» ، پس معطل نکن ، زودتر خواسته ات را طلب کن

ذهن انسان هر آن چه را که بتواند باور کند ، می تواند به دست بیاورد


راستی چرا ما خواسته هایمان را صدا نمی زنیم ؟ چرا رویاهایمان را می کشیم ؟ پائولو کوئلیو می گوید :« ما رویاهایمان را می کشیم ، برای این که می ترسیم تا نبرد خوب را آغاز کنیم .» و روانشناسان ان. ال. پی می گویند که ما خواسته هایمان را طلب نمی کنیم به دو دلیل

اول این که ما از خواسته هایمان چندان مطمئن نیستیم ، بنابراین از آن ها چشم پوشی می کنیم ، تا در نظر دیگران احمق جلوه نکنیم . خب ، شاید صرف نظر کردن از خواسته هایی که دقیقاً به آنها آگاه نیستیم منطقی به نظر برسد ، اما دومین دلیل اصلاً منطقی نیست : ما دقیقاً خواسته مان را می دانیم ، اما آنها را مطرح نمی کنیم چون از نگاههای متحیر و خنده های تمسخر آمیز دیگران واهمه داریم ، شاید آنها خواسته مان را غیر منطقی ، موهوم و غیر ممکن بدانند ، پس بهتر است سکوت کنیم و هیچ نگوییم. ما روی « بله » خط قرمز می کشیم ، چون جسارت گذر از هفت خوان « نه ها » را نداریم ، ما که رستم نیستیم ، بهتر است سرجایمان بمانیم و قدم به میدان نگذاریم ، این طور دست کم می توانیم موقعیت فعلیمان را حفظ کنیم

اما واقعیت این است که شما « هر اندازه شکست را تحمل کنید ، می توانید موفق شوید.» هر جواب « نه » گامی است به سوی « بله » ، به سوی کامیابی و سعادت
هربرت ترو کارشناس بازاریابی دانشگاه نوتردام می گوید : « 94% فروشندگان بعد از چهارمین تماس و شنیدن پاسخ منفی ، از تلاش دست می کشند ، اما 6% فروش ها بعد از چهارمین تماس انجام می شود .»و آمارها نشان می دهند که از هر ده نفر فروشنده ی بیمه ، فقط یک نفر این شغل را حفظ می کند ، زیرا به ازای هر یک جواب مثبت ، 5 جواب منفی وجود دارد

بنابراین شما می توانید به هر چه بخواهید دست یابید ، به شرط آن که مکرر درخواست کنید ، پشتکار داشته باشید ، جسور و سرسخت باشید ، رد شدن را به زودی پذیرفته شدن تلقی کنید و شکست خوردن را بخشی از پروژه ی موفقیت بدانید . در راه افتخار میان بری وجود ندارد ، کلید اصلی پافشاری ، باز نایستادن ، دلسرد نشدن و ادامه دادن است


معجزه ی ارتباط و ان. ال. پی : جری ریچاردسون
به بخش سوم کتاب معجزه ی ارتباط و ان . ال . پی رسیدیم . در این فصل شیوه های تصمیم گیری دیگران را توضیح می دهیم : دیگران چگونه تصمیم می گیرند و ما چگونه نظراتمان را مطرح کنیم که مورد پذیرش آنان واقع شود
                                                                                      M.T

__________________________________________

واژه ی پشتکار برای من یادآور خاطره ای از دبیر زبان انگلیسی مان است ، ایشان همواره ما را به حرکت در مسیر خواسته هایمان تشویق می کردند و یکی از دختران فامیلشان را برای ما مثال می زدند . یکی از آشنایانشان به رشته ی پزشکی دلبستگی شدیدی داشت ، نمراتش متوسط بود و از آن جایی که قبول شدن در پزشکی آن هم در دانشگاه دولتی کار هر کسی نیست ، همه می گفتند محال است در رشته ی پزشکی قبول شود . سال اول کنکور داد قبول نشد ، سال دوم باز هم پذیرفته نشد ، سال سوم همه فکر می کردند قبول می شود ، ولی باز هم قبول نشد ، دخترک از صبح تا شب درس می خواند و تست می زد ، پدر و مادرش از دیدن این وضعیت عصبی و کلافه شده بودند ، او تمام خواستگارهای خوبش را رد می کرد، آنها فکر می کردند او لگد به بختش  می زند و از این موضوع بی نهایت ناراحت بودند ، بنابراین دست به دامان خانم معلم شدند : « بیا و با این دختر صحبت کن ، قحطی رشته که نیامده ، این نشد یکی دیگر  .» خانم معلم قبول کرد و پای درد دل دختر نشست ، دختر گفت : "من فقط به پزشکی علاقه دارم و نه هیچ رشته ی دیگری. آن قدر امتحان می دهم تا قبول  شوم." خانم معلم گفت که  از دست من کاری ساخته نیست ، او خیلی مصمم است . دختر شش بار کنکور داد ، سرانجام سال ششم پذیرفته شد، معلممان می گفت فرق این دکتر با بقیه ی دکترها در این است که او واقعاً عاشق کارش است، بعد از اتمام تحصیلش به منطقه ای دور افتاده رفت و با پزشکی که او هم عاشق کارش بود ازدواج کرد و هنوز که هنوز است می گوید :من عاشق شغلم هستم. این است سرانجام تسلیم نشدن و ادامه دادن
_______________________________________________

دیشب دوباره قلم قصــــــــــــه ای نوشــــــت
از تو که استعاره ی زیبــــایی از بهشــــــــت

از غنچه های پینه ی دستان گـــــــــــــرم تو
وقتی که وا شدند، زمانی که خشت خشت

دیوار سنــــــگ قلـــــــــــــب مرا از بلور کرد
پنهان ز دیدگان بد انــــــــــــدیش سرنوشت

بی شـــک وجود پــــــــــــــاک تو را آفریدگار
از عطر یــــــــاس و کوثر آیـــینه ها سرشت

تو مادرم تلألو عشــــــــــــــــقی که زیر پات
هر لحظه موج می زند سرچشمه ی بهشت
                                             اشرف السادات حسینی
_______________
​__________
روز مادر را به مادر خوب خودم و تمامی مادران تبریک می گویم ______________________________________________



--

M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com