This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, May 31, 2014

چطور تلقین‌های پنهانی بر ذهن ناهشیار ما اثر می گذارند؟

Image: pixabay,cc
_________________________________


خانم معلم مثل همیشه شاد و سر حال وارد کلاس شد، دانش آموزان به احترامش از جا بر‌خاستند و با لبخند دلنشین او آرام سر جایشان نشستند.
چند تا از بچه های ردیف جلوی کلاس به عقب برگشتند و به نیلوفر علامت دادند. نیلوفر دستش را زیر چانه‌اش گذاشت  و با نگاه معصومانه و صدای محزونی  پرسید:«خانم اتفاقی افتاده؟»
چشمهای خانم معلم از تعجب گرد شد، می خواست بگوید نه، که پروانه با نگرانی گفت:«وای، خانم خیلی رنگتون پریده. خدایی نکرده...» شیوا وسط حرفش پرید و گفت:« زیر چشمتونم گود افتاده، لپاتون هم یک کم تو رفته!» 
خانم معلم با ابروهای بالا رفته، چشم‌های گرد و دهان باز، هاج و واج مثل علامت تعجب وسط کلاس ایستاده بود و به اظهار نظرهای دلسوزانه ی شاگردانش گوش می‌داد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، دستش را در جیب مانتویش برد که پرستو آیینه به دست خودش را به او رساند و گفت:«دنبال آینه می گردید؟» 
پرستو با مهربانی آیینه را در دستان خانم معلم گذاشت و با حیرت گفت:«خدای من! چقدر داغید! کمه کم ۴۰درجه تب دارید!» خانم معلم دستپاچه خودش را در آیینه نگاه کرد، صورتش مثل گچ سفید، لبهایش کبود و زیر چشمش گود رفته بود. بدنش داغ داغ بود، دنیا داشت دور سرش می چرخید، دید دیگر نمی تواند روی پاهایش بایستد، پس با کمک نیلوفر و عاطفه به دفتر مدرسه رفت.


​Image: pixabay,cc
چند دقیقه بعد نیلوفر برای بردن کیف و ژاکت خانم معلم به کلاس برگشت. زیبا پرسید:«دارد می رود؟» نیلوفر با وسایل خانم معلم به سمت در کلاس دوید و با شیطنت گفت :«امتحان پَــــــر» شلیک خنده ی بچه ها کلاس را منفجر کرد، پرستو آیینه‌اش را در جیبش گذاشت و با لبخند گفت:« نقشه ی تمیزی بود!»


​Image:pixabay,cc

احتمالاً برای شما هم این مورد اتفاق افتاده است. خودم که خیلی با تلقین‌های پنهانی مواجه شدم، تلقین‌هایی که در روحیه  و باورم تأثیر زیادی گذاشتند. اگر یک کمی خاطراتتان را مرور کنید، شما هم نمونه های زیادی از تلقین‌های پنهانی را به یاد می‌آورید. 


چند مثال
حس می‌کنید امروز بهترین روز زندگی شماست، برای امروز برنامه های شاد و مفرحی در نظر گرفته اید، با سرخوشی در تاکسی می نشینید که راننده تاکسی از استهلاک و فرسودگی ماشینش صحبت می کند، حالا احساس می کنید دیگر جوان و سرزنده نیستید. عجله دارید، جلوی شرکت به رهگذری تنه می زنید، می گوید:« چشماتو باز کن، مگه کوری؟» راست می‌گوید ندیدیش، شاید بهتر باشد یک وقت از چشم پزشکی بگیرید. مشغول کار هستید که همکارتان با آشفتگی به سراغتان می آید و می گوید:«اوضاع به قدری درهم و بر هم است که آدم دیوانه می شود...» هنوز ساعت ۱۰ صبح نشده است که تصمیم می گیرید وصیت نامه تان را بنویسید.


​Image: pixabay,cc

تلقین های پنهانی: پیشنهادات و نظراتی هستند که گوینده به صورت غیر علنی و غیر آشکار به مخاطب خود انتقال می دهد.


​Image: pixabay,cc

پرهیز از منفی‌‌گویان
مثلاً هنگامی که دوستتان می گوید:«حالم اصلاً خوب نیست.» به صورت ناخودآگاه به شما تلقین می کند که احساس خوبی نداشته باشید. ممکن است گوینده از تأثیر کلماتش آگاه نباشد و ناخواسته حسی منفی را در شما القا کند، شاید هم از قدرت کلماتش آگاه است و می‌کوشد فکری منفی را به شما تلقین کند. به‌هرحال، شما بهتر است  به  اثر تلقین‌هایی که در عبارات دیگران نهفته است واقف باشید، و از اشخاصی که اثری نامطلوبی روی شما می گذارند، دوری کنید. اگر ناگزیر به مواجه با این اشخاص هستید می‌توانید موضوع صحبت را عوض کنید و به خود تلقین مثبت دهید، در واقع بکوشید زهر او را با پادزهر خنثی کنید. به عنوان مثال، هنگامی که  دوستتان می‌گوید:«اینجا آدم را دیوانه می کند!» شما ابتدا با او همگام شوید، تأییدش کنید و سپس به خود تلقین مثبت دهید:« آره، اینجا واقعاً دیوانه کننده است( همگامی )، من هم یک مدت خیلی عصبی بودم بعد رفتم مرخصی و روحیه ام بهتر شد( خنثی سازی)»


​Image: pixabay,cc
واژگان خوب به انسان مرهم می‌بخشند،
واژگان بد انسان را از بین می‌برند
                     جان فلوریو


هر کلمه و عبارتی را می توان تلقین در نظر گرفت. کلمات بر روی ناخودآگاه و ناهشیار ما اثر می گذراند و احساسات ما را تغییر می دهند. از همین رو، مثبت اندیشان ما را به استفاده از کلمات و عبارات تأکیدی مثبت تشویق می‌کنند. کلماتی که بار مثبت دارند و می‌توانند امید، شور، آرامش‌خاطر و شادی به ما بخشند. به رغم واژگان منفی که حس هراس، اضطراب، پریشانی، اندوه، خشم، نا‌امیدی، ناتوانی، رنج و ضعف را در ما ایجاد می‌کنند.
​بنابراین از قدرت واژگان و عبارات خود آگاه باشید و بدانید که کلمات شما می توانند بر روی احساسات مخاطب تأثیری قوی بگذارند، اثری مثبت یا منفی، ایجاد شور و هیجان  یا ​اضطراب.

 آیا کلماتی که شما استفاده می کنید با تأثیری که  می‌خواهید بر مخاطب بگذارید هماهنگی دارند؟ شاید قصد دارید که در مخاطب حس هیجان به وجود آورید، اما او را مضطرب و نگران می‌کنید. در مورد کلمات و اصطلاحاتی که هر روز استفاده می کنید بیشتر بیندیشید و آنها را مطابق با هدف مورد نظرتان به کار برید.

معجزه ی ارتباط و ان. ال. پی : جری ریچاردسون
                                                                                                      M.T

 ​Image: pixabay,cc
__________________________________________
چطور تلقین‌های پنهانی بر ذهن ناهشیار ما اثر می گذارند؟

​​

 

Thursday, May 29, 2014

به حق فراموش شدن شدیداً نیاز دارم


​pixabay,cc
سلام ، بی مقدمه
آن چه گذشت


" یک

بستی ، بدون دست ، پدر ، ساک ، ســـــاکت و
ساک تو ، بست ، زیپ دهان ، بی صدا ، که تو

این شوق و شور را ، گره ای تازه ، کور کرد
پوتین ، به چشم خیره ی تو ، بنــد! تا که تو..."


​Pixabay,cc

این هفته بی چتر در زیر باران واژه های نه چندان قدیمی قدم می زنم ، در زیر باران گلوله و خمپاره ، نارنجک و تانک ، ساک و پلاک ، یا حسین و پوتین ، موشک و قلک ، سرباز و مرز، دشمن و مین ، سردشت و نفس بَست مردم مَشت ،کشور و سنگر ، خاک و پاک ، تفنگ و جنگ ، پدر و برادر ، نه به چتر نیازی نیست ، من با این واژه ها بزرگ شده ام
سوم خرداد  ، روز مقاومت ، ایثار و پیروزی ، روز آزاد سازی خرمشهر بود
خرمشهر همیشه آزاد شهر ، ایران شهر، زیبا شهر بمان

________________________
" دو

در جبهه هم ، که جبهه گرفتند ، سمت تو
برگرد سمت خانه برادر ، چرا که تو ... "


​pixabay,cc

چهارم خرداد ، روز دزفول : روز مقاومت و پایداری بود
____________________________________________

" سه

خنثی ست ، خشمِ خاطره ی ، پاک سازی ات
منهای مین ، که بود ، همیشه ، خوراک تو.. "

در قلب خود بنویسید امروز بهترین روز سال است
امرسون


​Pixabay,cc

بخوان به نام پرودگارت
" ای رسول گرامی ! برخیز و قرآن را به نام پروردگارت که آفریننده ی عالم است ، بر خلق قرائت کن "
ششم خرداد ، مبعث حضرت رسول اکرم ( ص) بود (:
________________________________
.
.
.

" چهار

خُم
پاره ای رسید
دستی خاک را ریز ریز می کند
و بر سرمان می ریزد
تو پیش می روی
تنت اسیر می شود
جز دست هایت
که در بهشت منتظرند
تا تو را در آغوش بگیرند ...."

هر کاری که تصمیم آن را بگیرید
 نصفش را انجام داده اید
آبراهام لینکن

و خبرهای این هفته : با یک خبر خوب شروع می کنیم . باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا  ( به نقل از بی بی سی فارسی ) گفت : " چرا تحریم و خشونت ؟؟؟ دوستی که بهتر است ( البته دقیقاً این جمله را نگفت ، اما به نظر من منظورش همین بود ، این تصویر باراک اوباما cc (: است )

________________________________

" پنج

مفقود نیستی ، همه ی شهر ، خاک توست
خاکی که پاک ، پر شده از ، ردّ پاک تو
خاکی که پاک ، پر شده از ردّپا ، که تو
( مصراع دوم را هر طور دوست داری بخوان ) "

" حق فراموش شدن "  چند هفته ای است که بر سر زبانها افتاده است ، اظهار نظر درباره ی این موضوع کمی برایم مشکل است ، برای همین هفته ی قبل درباره اش ننوشتم ، اما مثل این که این روزها همه به دنبال خسارت هستند

سوم راهنمایی بودم که نیمکت بامزه ترین همکلاسیم برای همیشه خالی ماند ، دوستانش مهر سکوت بر لب زده بودند و هیچ نمی گفتند . کنجکاویم گل کرد و ماجرا را پرسیدم ، گفتند : که ازدواج کرده است . خیلی ناراحت شدم طفلک سیزده سال بیشتر نداشت ، گفتم : به نظرم قصد ازدواج نداشت !! دست آخر فهمیدم که نامه نگاری او را به پای سفر عقد نشانده است . دختر بیچاره مدتی قبل برای پسر همسایه شان نامه های عاشقانه نوشته بود ، پسر این نامه ها را به عنوان مدرک جرم نگه داشته بود و او را تهدید کرده بود : یا زنم می شوی یا نامه ها را همه جا پخش می کنم و آبرویت را می برم . دختر بیچاره هم به ناچار بله را گفته بود و با مردی که از مردانگی بویی نبرده بود ازدواج کرد

دبیرستان بودم که یکی از همکلاسانم از دبیر دینی پرسید :" دو سه سال قبل من در تمام مجالس عروسی می رقصیدم ، حالا پشیمانم ، اما فیلم من دست فامیل است ، نمی توانم بگویم تصویر مرا از فیلم عروسیتان پاک کنید. "
دبیرمان گفت : " گذشته ، گذشته است ، اگر نمی توانی فیلم ها را از بین ببری ،  فراموشش کن . سعی کن رفتار خوبی داشته باشی ، آن وقت دیگران متوجه می شوند که تو عوض شده ای و آدم سابق نیستی ."


pixabay,cc
برای همین است که ایرانی ها خیلی راجع به حریم شخصی ، فیلم ، نامه ، عکس و حتی نامشان حساس هستند ، من مراقب هستم موقع نوشتن اسم های ایرانی بیشتر از نام خانوادگی یا عنوان هایشان استفاده کنم ، تا ناراحت نشوند ، البته همه هم این طور نیستند ولی بهرحال حتی در اعلامیه های ترحیم هم متأسفانه عکس خیلی از خانم ها را چاپ نمی کنند ، یعنی ما باید تا بعد از مرگ هم حریم خصوصیمان را حفظ کنیم . من نسبت به حریم خصوصیم حساسم اما تعصبی نیستم، عکس های زیادی با همکلاسانم گرفته ام که اصلاً به دست خودم هم نرسیده است، در مورد این مسائل آن قدر حساس نیستم. اما در مورد بعضی مسائل چرا ، مثلاً دوست ندارم نامه هایم یا نوشته های شخصیم را کسی بخواند
امروزه با وجود اینترنت حریم خصوصی تقریباً بی معنا شده است ،حتی اگر از کامپیوتر استفاده نکرده باشی و عضو هیچ شبکه ی اجتماعی و غیر اجتماعی مجازی  هم که نباشی ، چون تمام روزنامه ها ، آژانس های خبری ، همه ی سازمانها و نهادهای دولتی و غیر دولتی اینترنتی هستند ، در واقع نامت و مشخصاتت در اینترنت است ، کافی است آگهی فروش خانه ات را در روزنامه چاپ کرده باشی ، آن وقت همه ی دنیا ( اگر خیلی فضول باشند ) ، متوجه می شوند که تو خانه ات را برای فروش گذاشته ای


​all-free-download, zcool

شانزده سال پیش این اتفاق برای آقای ماریو گونزالس اسپانیایی افتاد ، به دلیل ورشکستگی خانه اش در روزنامه به حراج گذاشته شد ، از نظر روزنامه ها ماجرا تمام شد چون روزنامه ی دیروز کاغذ باطله ی امروز است ، مردم خبرها را می خوانند و روزنامه ها را دور می ریزند ،اما در اینترنت اوضاع کاملاً متفاوت است  ، هر خبری همیشه در دسترس است ، بنابراین  نسخه ی اینترنتی روزنامه  و آگهی حراج خانه هنوز که هنوز است در اینترنت است . آقای گنزالس به دادگاه عالی اسپانیا شکایت کرد ، او گفت : " قضیه ورشکستگی او سالهای سال است که تمام شده است ، و وجود نامش در اینترنت تعدی به حریم شخصیش است ." دادگاه عالی اسپانیا و دادگاه عالی لوکزامبورگ با آقای گونزالس موافقند . خانم رودریگز آرژانتینی یکی دیگر از شاکیان گوگل و یاهوست ، او که سالها بازی در فیلم های نامناسب را کنار گذاشته است ، می گوید حذف نشدن نامش از فهرست نتایج جستجوی گوگل و یاهو مشکلات زیادی برایش به وجود آورده است ، موتورهای جستجو می گویند ما سازنده و ناظر محتوای اینترنت نیستیم ، ما فقط موتور جستجو هستیم


​pixabay,cc

پس از شکایت آقای گونزالس دادگاه عالی لوکزامبورگ نه تنها حق را به آقای گونزالس داد بلکه  به همه ی شهروندان اروپایی " حق فراموش شدن " داد ، و به گوگل و سایر موتورهای جستجو گفت که آنها موظفند در صورت درخواست شهروندان اروپایی برای حذف نام و سابقه شان اقدامات لازم را به عمل آورند ، و به حریم خصوصی شهروندان اروپایی احترام بگذارند . قانون واقعاً زیبایی است این طور نیست ؟ حالا شهروندان اروپایی خوشحالند ، گوگل ناامید است و من متحیر

​pixabay,cc

من واقعاً نمی دانم باید جشن بگیریم یا عزا ؟ دعوا کنیم یا سکوت ؟ من درباره ی حریم خصوصی اشخاص در اینترنت بارها نوشته ام و نقض آن را مجاز نمی دانم ، اما آیا این قانون مفهوم واقعی اینترنت را زیر سوال نمی برد.؟ در باور ما اینترنت یک پایگاه اطلاعات است ، یک دایرة المعارف : با جستجوی یک واژه می توانی اطلاعات مورد نیازت را به دست آوری ، با اینترنت همه به اطلاعات دسترسی دارند  و اطلاعات مخصوص یک طبقه و قشر خاص ، مخصوص مأموران پلیس و روزنامه نگاران و افراد با نفوذ نیست ، همه با هم برابریم . اما با این قانون همه می توانند درخواست کنند که اطلاعاتشان از نتایج جستجو حذف شود ، آن وقت ... احساس می کنم به عقب برگشته ایم ، درست مثل قرن ها قبل که پادشاهان دستور می دادند تاریخ مطابق میل آنها نوشته شود ، به همین خاطر است که چند کتاب تاریخ را می خوانیم آخر سر نمی دانیم  چه کسی حقیقت را گفته و چه کسی دروغ بافته است، چون تاریخ نویسان فقط آن چه را می نوشتند که پادشاه دوست داشت

​pixabay,cc

خوب است از حریم خصوصیمان دفاع کنیم ، اما چه کسی گفته که پاک کردن تمام سیاهی ها به معنای حفظ حریم خصوصی است ، مگر نه این است که ما انسان هستیم و لاجرم گناهکار . گوته می گوید: " کسی که گناه را دوست ندارد ، انسان را دوست ندارد ." همه ی ما خاکستری هستیم ، بعضی تیره تر ، بعضی روشن تر ، هیچ کس کاملاً سفید ، یا کاملاً سیاه نیست . چه اشکالی دارد دیگران بدانند ما در گذشته اشتباه کرده ایم ، اما آنقدر جسارت داریم که اشتباهاتمان را قبول کنیم و یک زندگی خوب و درست بسازیم

من برای نوشتن داستانهای موفقیتم معمولاً به دنبال کسانی هستم که از صفر به میلیون رسیده اند ، ما همیشه انسانهای خودساخته را تحسین می کنیم . کسانی را که شکست می خورند ، اما به پا می خیزند و زندگیشان را از نو می سازند می ستاییم ، بنابراین چرا همه اصرار داریم که تمام خطاها را پاک کنیم شاید چون هنوز متکامل نشده ایم ، با خطاهای دیگران درست برخورد نمی کنیم ، خدا خطاهای ما را می بیند و ما را می بخشد ، او از خطاهایی که دیگران خبر ندارند آگاه است ، اما هیچ وقت به رویمان نمی آورد  و از ما رو برنمی گرداند ، حضرت مسیح ، حضرت محمد و سایر پیامبران و مردان و زنان بزرگ با خطاکاران و گناهاکاران  مثل انسانهای عادی برخورد می کردند ، اما ما عادت داریم ، دیگران را به خاطر خطاهای گذشته شان تحقیر کنیم ، برای همین است که مردم می خواهند حقیقت را پنهان کنند ، بهتر است چشم هایمان را بشوییم ، دنیا را جور دیگر ببینیم ، به دیگران فرصت بدهیم ، تا خود راستینشان را نشان بدهند ، آن وقت کسی مجبور نیست گذشته اش را پنهان کند ، چون می داند دیگران براساس شخصیت امروزش راجع به او قضاوت می کنند

به هر حال من هنوز هم نمی دانم واقعاً حق با چه کسی است ؟ موتورهای جستجو یا شهروندان ؟ هنوز هم می خواهم اطلاعاتی که اصرار داریم محرمانه بماند ، محرمانه بماند ، اما در مورد اخبار و اطلاعات عمومی نمی دانم حق با چه کسی است ؟ می دانم می شود اطلاعات را از گوگل پاک کرد ، اما اصلاً نمی شود گذشته را پاک کرد ، فقط می شود آن را تغییر داد ، نه با پاک کردن ، با خوبی درستی ، انجام کارهای نیک و مثبت و گذاشتن یک ردّ پای زیبا. جای پای نیکی خیلی عمیق تر از جاپای بدی است ، شک نکن


​pixabay,cc


_______________________________________________________
" شش

گردن گرفته است ، نبود تو را ، پدر
در بغض - گریه های یتیمی ، پلاک تو "


​pixabay,cc

رویای قالیچه ی پرنده ، کم کم دارد به حقیقت تبدیل می شود ، دیروز سرگئی برین (برایان ) گفت که گوگل قصد تولید خودروهای خودکار را دارد ، اتومبیل هایی که برای راندن نیازی به راننده ندارند ، کافی است به آنها مقصد را بگویی خودشان به راه می افتند و ترا صحیح و سالم به مقصد می رسانند. فکر می کنم ایران خیلی به این خودروها نیاز دارد، موافقید ؟

بیشتر تصادفات  رانندگی در ایران به خاطر سهل انگاری راننده ، خواب آلودگی یا حواس پرتی است ، با این خودرو ها دیگر خیالمان راحت است که سالم به مقصد می رسیم و ته دره سقوط نمی کنیم. با این وجود تصور نکنم که امکان استفاده از این خودروها در ایران وجود داشته باشد ، مگر این که باراک اوباما تحریم ها را حذف کند ، بهتر نیست  دادگاه عالی لوگزامبورگ یک حق فراموش شدن هم برای سران ایران و آمریکا تصویب کند ، آن وقت آنها اختلافات گذشته را فراموش می کنند ، و مردم به راحتی زندگی می کنند ، کاش یک دادگاه هم برای ما این حق را تصویب می کرد ، فقط من در حیرتم که بعد از ماجرای تد از لری پیج خبری نخواندم (:

راستی گفتم قالیچه ی پرنده ، از نظر علمی ساخت قالیچه ی پرنده امکان پذیر است ، دانشگاه هاروارد سالهاست روی این موضوع تحقیق می کند ، فقط ساختنش کمی مشکل است

__________________________
و این هم کتاب هفته
_________________________________


​facebook

سرفراز و موفق باشید
                                                                                        M.T
                                           



​Pixabay,cc



در عالم دو چیز است که از همه زیباتر است
 
  آسمان پر ستاره و وجدان آسوده                   
                                    کانت





شاعر : امیر حسین حنایی




M.T

​​

Wednesday, May 28, 2014

چطور از وقتمان به شایستگی استفاده کنیم ؟ سارقین زمان را می شناسید؟


​_______________
" بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشـارت ز جهان گذران ما را بس "

یک ساعت از عمر شما ، چقدر برایتان ارزش دارد؟

زمان بزرگترین سرمایه ی ماست ، سرمایه ای رایگان و در دسترس ، اما محدود ، فرّار و غیر قابل افزایش. زمان می تواند بهترین دوست و بدترین دشمن ما باشد: اگر وقتمان را خوب اداره کنیم ، همچون کارمندی وظیفه شناس به ما خدمت می کند ، و آرامش خاطر ، قدرت ، ثبات قدم ، امنیت و آزادی به ما می بخشد و اگر از مدیریت زمان غافل شویم ، آن قدر به خاطر کمبود زمان و کارهای ناتمام تحت فشار قرار می گیریم که تسلط بر امور زندگی را از دست داده و در برهوت کارهای غیر ضروری ، جلسات بی فایده و فعالیت های فرعی و بی هدف از سرابی به سوی سرابی دیگر می دویم  و لحظه به لحظه شاهد کم شدن ، فرسودن و تحلیل رفتن قوایمان و از دست دادن امیدها ، آرمان ها ، باورها و انگیزه هایمان هستیم


​pixabay

" طبق تحقیقات تنها 30 تا 40 درصد از توان و پتانسیل اشخاص آزاد است و بیشتر مردم 60 درصد از زندگی کاریشان را حرام می کنند."


" گهر وقت بدین خیرگی از دست مده
آخر این درّ گرانـــــــــمایه بــهایی دارد"
پروین اعتصامی

من و ساعت همیشه در حال دویدن هستیم ، من روی عقربه ی ثانیه شمار می ایستم  و همراه با او و پا به پایش تا خط پایان می دوم ، من هر روز سریعتر و سریعتر می دوم ، اما وقتی به کنارم نگاه می کنم ، اثری از او نمی بینم ، او سریعتر از باد می دود و به آخر خط می رسد و من .... من نمی توانم گذشت زمان را متوقف کنم ، نمی توانم زمان را به عقب ببرم یا آنرا منجمد کنم ، اما می توانم آن را مدیریت کنم : با اولویت بندی کارها به ضروری ، مهم ، غیر ضروری ، غیر مهم

 با استفاده از اصل 20 : 80 متوجه می شوم که فقط 20 درصد کارهایی که انجام می دهم ، 80 درصد موفقیتم هایم را می سازد ، پس روی 20 درصد مهم وغیرضروری متمرکز می شوم و کارهای غیرمهم را کنار می گذارم ، البته برای همه ی کارهای مهم  و ضروری ، مهم و غیر ضروری ، غیر مهم و ضروری وقتی در نظر می گیرم ، کارهای غیر ضروری و بی نتیجه را کاملاً حذف می کنم.حالا می دانم که باید بیشتر وقت ، انرژی و انگیزه ام را بر روی 20 درصد کارهایم یعنی اولویت ها متمرکز کنم . مطمئنم با این روش دیگر نیازی به وقت اضافه ، ضربه ی پنالتی ، گل نقره ای یا طلایی ندارم ، دیگر نیازی نیست در جام جهانی زندگی دنبال زمان بدوم ، می توانم با آرامش خاطر گذر آن را نظاره کنم " بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین "  و از سپری شدنش لذت ببرم . پس قلم و کاغذ را برمی دارم ، مدتی به آرمانهایم می اندیشم ، سپس اهدافم را بر روی کاغذ می آورم
برنامه ی روزانه

همیشه می گویم بی خیال برنامه ریزی ، برای برنامه ریزی وقت ندارم ، اما ندایی به من می گوید : اگر طرح و نقشه نداشته باشی ، باید مدام بایستی و بپرسی حالا باید کجا بروم ؟ قدم بعدی چیست ؟ چپ یا راست ؟ بالا یا پایین ؟ پس چرا نقشه را بر نمی داری؟ چرا اره را تیز نمی کنی ؟ فقط 8 دقیقه ، این در برابر زمانی که تو تلف می کنی اصلاً به حساب نمی آید. راست می گوید ، من برای برنامه ریزی فقط به 8 دقیقه نیاز دارم ، اما این 8 دقیقه می تواند 24 ساعت زندگیم را متحول کند ، می تواند امروزم را باشکوه کند و فردایم را بسازد . می تواند مرا از سردرگمی ، اضطراب ، کشمکش ، تنش و پریشانی برهاند ، به من امید ، انگیزه ، شور و شوق بدهد . راستی چرا برای برنامه ریزی وقت ندارم ؟ شاید چون برنامه هایم درست اجرا نمی شوند ، از برنامه ریزی می ترسم ؟ شاید برنامه ریزی درست و اصولی را بلد نیستم ، شاید برای تمام ساعتها و دقیقه ها برنامه می گذارم و بعد که با  حوادث پیش بینی نشده روبرو می شوم و برنامه ام بهم می ریزد ، ناامید می شوم

​Image: All-free-download, zcool

خب این اشتباه است ، " تجربه نشان داده است تنها 60% امکان دارد که برنامه ریزی کاملاً مطابق ساعات کاری شما باشد ." به این ترتیب من باید 60 درصد از وقت مفیدم را برای کارهای گلچین شده و مهم کنار بگذارم ، 20 درصد را برای زمانهای تلف شده و دزدهای زمان در نظر می گیرم ، 20 درصد دیگر را هم به فعالیتهای فوری ، مهم و اجتماعی که پیش می آیند اختصاص می دهم ، با این حساب من باید  فقط برای نیمی از زمان مفیدم برنامه ریزی دقیق داشته باشم ، برنامه ای که به آن پایبند باشم و آن را نشکنم . عالی است دیگر نگران به هم ریختن برنامه ام نیستم

"برنامه ی نوشته شده به معنی کاهش بار از روی حافظه است"

آیا همان قدر که مراقب پول و دارایی تان هستید ، مراقب وقتتان هم هستید ؟
با کتاب " مدیریت زمان " یاد می گیرید : چگونه از زمان ، با ارزش ترین سرمایه تان به دقت مراقبت کنید، سارقین زمان را شناسایی و دستگیر کنید، با قانون پارتو ( اصل 20: 80 ) اهداف و اولویتهایتان را شناخته و زمان ، توانایی ها و انگیزه تان را بر روی آنها متمرکز کنید ، با برنامه ریزی روزانه در وقتتان صرفه جویی کنید و..... "بکارگیری موفق تکنیک برنامه ریزی زمان و روش های انجام کار می تواند بین ده الی بیست درصد از وقت و زمان را در هر روز ذخیره و حفظ نماید."


​Image: All-free-download, zcool
مدیریت زمان پایدار و استوار مزایای فراوانی دارد

آمادگی بهتر برای روز کاری آینده
سازماندهی امور روزمره
تمرکز بر روی مسائل اساسی
تصمیم گیری براساس اولویتها و بوسیله ی تفویض
حافظه ی بهتر
افزایش کارایی بواسطه ی هماهنگی در وظایف
کاهش هیجانات و فشارهای عصبی
خونسردی و تسلط در مواجه با حوادث غیر مترقبه
بهبودی کنترل شخصی
احساس مثبت موفقیت در پایان روز
افزایش خوشنودی و انگیزش
افزایش توان اجرایی شخص
و بالاتر از همه زمان ذخیره و حفظ شده به وسیله ی روشی مدرن ( زمان آرامش)

مدیریت زمان ، نویسنده : لوتار. جی . سیورت
مترجم : منصور توکلی ، نشر جمال
                                            M.T
Images: pixabay, All-free-download,zcool
________________________


Image: pixabay,cc​

پادشاهی در کنار دریا با صندوقچه ی جواهرش نشسته بود و به یاقوت های زیبایش نگاه می کرد، ناگهان یکی از یاقوتها از دستش به درون آب افتاد ، صدای قلب قلب آب به گوش پادشاه خوش آمد ، پادشاه یک به یک یاقوتها را بر می داشت و برای شنیدن صدای قلب قلب در آب می انداخت . آن پادشاه آدمی است و یاقوتها ساعات عمرش هستند که برای لحظه ای لذت آن ها را هدر می دهد

مکاتیب عبدالله قطب شیرازی : قطب الدین محمد
________________

Image: pixabay,cc

امروز تولد دوستم " Gideon Shalwick " است ، گیدئون به مناسبت تولدش براش ویدئوهاش 50 درصد تخفیف در نظر گرفته ، برای استفاده از این تخفیف و ساختن ویدئوهای توپ فقط یک روز فرصت دارید

___

​_
​pixabay
___________

M.T

Tuesday, May 27, 2014

As I was older than my uncle



___________________________________________
An Alien

Playing with his small airplane beside the dad's computer, that he hears a loud noise, in a few minutes the room is filled with the clouds of smoke , the little boy throws this toy, and stares at the smoke with his mouth hanging open, wide-eyed.

A little girl sitting in a strange machine ,waves her hand for him through the clouds, the eyes glisten, his face glows, and he comes up the girl with excitement..



The little girl gets out the car, smiling, and screams : " hi, Uncle , Larry! "
Larry astonishes : " Wow ! how wonderful! she knows my name, I bet she's an alien from Mars, but she looks like human."
Parmis picks the airplane up , gives it to Larry , and asks kindly: " Are you afraid of me, Uncle Larry? I'm Parmis."



Larry: " Parmis? is it your name ? Are you coming from Mars?"
Parmis is amazed : " From Mars? oh, no . " she laughs and continues" " I'm' traveling into time, I have come from the future to the past . I live in 2014. "
Larry : " Really? 2014?"
Parmis: " Yes, about 35 years later, Uncle Larry."
Larry : " Wow! It's great! you're my niece!"
Parmis, smiling : " Not really! You and Uncle Sergey are the best friend of my parents, so I call you uncle, then Parmis brings out her smart phone from her pocket , shows it to Larry, and says : " Look at this!"



Larry's mouth drops open , and says : " What 's this ? "
Parmis : " This is similar a telephone, but no wire! and more interesting!"
She points at Google homepage , and continues: " It's Google. You and Uncle Sergey are its founders. It's the most popular search engine in the world."
Larry: " Goog? A famous character? Are you kidding?"

Parmis types in Google search : " Larry Page" , then she clicks on a link in the search results, goes to Larry Page on Wikipedia , and says " Look here!"

Reading Wikipedia is too difficult for the little boy, but as soon as he sees his name on the page, starts jumping about in excitement, and says : " Wow ! A famous character! I knew, I knew that someday I will be a famous scientist, and my parents and brother will pride me on."
At this moment his brother comes into the room angrily , looks in his eyes and says:" What happened? Why are you shouting? Please, keep quite! I'm trying to study ."
Larry with embarrassment : " I'm sorry."
When he's going out the room, sees Parmis. He stops , and says : " Who's she?"
Parmis comes up him , and says , smiling: " Hi, I'm Parmis, his friend . Nice to meet you!"



The brother:" Really? Larry's friend? but I haven't seen you before!"
Parmis : " Yes, I'm new, and interest in technology like him. You can leave us alone, we promise to keep quite. I need Larry's help for repairing my car, bye. until then. "
Larry's brother looks at the machine with surprise, it seems really good, he feels something is strange, and likes to stay there for discovering the puzzle, but the girl's eyes insists on him for exiting there.

He says to Parmis, frowning :" Larry is too small to repair the car, if you need help, I'm about. "
Parmis : " I don't think that we need your help, but thank you."

The brother is slamming the door behind him angrily, murmurs: " This tiny thinks that I'm a baby, I bet she has a plan, our little Larry always tells the truth, maybe she's a magician. I must stay here , and listen to them."

Larry takes a deep breath, and says: " oh, we shouldn't tell lie, that's too bad. My brother got sad, he's my best friend , we hide nothing form each other."
Parmis: " I'm sorry, but my machine is too small, we can't take him with us . Now let's go !"
Larry: " Where to?"
Parmis:" Russia."
Larry : " Why?"
Parmis : " Would you like to See Google ?"
Larry: " Sure, it's in Russia !"
Parmis: " No, it isn't , but Uncle Sergey is over there. At first we're taking Uncle Sergey from Russia with us, then we're flying to Google!"
Larry: " Great! What's he like? is he nice?"
Parmis:" Yes, he is. Uncle Sergey is really kind, lover , intelligent and always in chat."
Larry: " in Chat?"
Parmis : " Come on! I'll explain it later. "
They get into the machine, Parmis says:" Go to Russia!" , The brother jumps into the room , the room is full of the clouds of smoke. Larry waves his hand for him, the brother is shouting : " Help! Help! "
He's standing the middle of the room ,the car is vanished , and only a flower remains on the floor."

Larry loves the smartphone . It's the most interesting toy that he has seen . He plays with apps, games , and searches on Google for watching his photos, and thinks:" Someday I will make one smartphone better than this one. It's more interesting than the telephone , I'll order to throw away all my company's telephones, they are boring. " then asks Parmis : " What's search engine?"
Parmis : " It's like a police, it finds everything that you're looking for it ."
Larry: " Wow! everything?"
Parmis " yes, everything is on internet. We arrive ."
Larry: " How soon!"
Parmis : Fast but we are slower than Google , it's really fast."
Larry:" yes , I see."


_____________________________________________________________​
They like together

There is nobody in the street, putting his bag on the sidewalk. He stands , and takes a deep breath . He looks a little tired, it is difficult for a six year old boy to work from noon until afternoon for only five ice creams, but he's decided.
 
Victor's dad is sitting on the chair inside his shop, licking an orange ice cream, he murmurs: " He comes again! This kid never gets tired!"

Little Sergey opens his bag , takes out his telescope , sets up it, and starts looking into the street for watching his Venus , Goolisha.



He wonders: " In Christmas  I will buy a very good present for her with my pocket money. She's really lovely, why is she late today?"

Parmis asks Larry: " Would you like to have a delicious ice cream?"
Larry: " yes, I would. Where is Sergey?"
Parmis : " Over there, behind the telescope. Can you see him?"
Larry: " Yes, my eyesight is perfect."
Parmis. " how good! I go to buy the ice cream, Look after him until I return."
Larry: " All right! but how to buy? Can you speak Russian?"
Parmis : " Yes, I can speak any languages by Google translate."

Parmis gets out the car, goes into the shop. The shop is cold and clean, Victor's dad is counting his bills eagerly, smiling at Parmis.



The little girl takes out her smart phone , and types on Google Search :" How to say : Hi, sir. I'd like three strawberry ice creams , please in Russian?"
Google replies: ""
Parmis tries to pronounce the sentence, but it's a little difficult for her. Victor's dad says:" Three Strawberry ice creams? Are you foreigner?"
Parmis doesn't understand what he says, so she just smiles. The man places the ice creams on the containers: " Here you are!"
Parmis takes out some coins in her pockets , places at the table smiling, she wants to pick them up , that the man says:" I'm sorry, we don't accept foreign currency!"
Now the girl have to gather her money, she looks at ice cream , and then at Sergey, she remembers something.

 Victor's dad wants to put the ice creams into refrigerators that Parmis types on Google quickly:" Wait a moment,....." 
She  screams: " Wait a moment, Please, " then points at Sergey standing out of the shop, and says : " Sergey is my friend. I know that his wags is five ice creams daily, is that right?"
Victor's dad: " Yes"
Parmis: " He owes me some ice creams. He said me: Go and get there ice creams of my share."
The man returns the ice creams , grinning : " I thought that he's a simple boy, who work for achieving his love;  a real lover! but now I see he has fell in another love. Be careful , little girl!"

Parmis answers angrily: " You makes a mistake. He is a really lover!"
Victor's dad, grinning :" All girls are very simple! "

Parmis approaches to the telescope , and gives one ice cream to Sergey , smiling:" Hi, Uncle Sergey! Have some ice cream?"
Sergey throws it, and shouting, angrily:" Are you crazy? I don't want ice cream. Go away!"
Sergey is in luck , because Parmis doesn't understand Russian ....
But she recognizes Sergey wants to be alone, so goes towards the car sadly.


Larry: " What happened? He doesn't like ice cream, does he?"
Parmis: " Now, he likes it, but we have to wait a little. "
Larry with mouth open:" Why?"
Parmis : " For Goolisha! Lets' eat our ice creams , then I'll tell you their story."
When they starts eating their ice creams, Goolisha appears in the end of the street.
As soon as Sergey sees her, jumps into the shop , and returns with tow ice creams in his hands rapidly. Goolisha 's eyes glisten, her face glows , gets an ice cream happily, and starts licking her ice cream slowly .
 Sergey is watching her carefully, and says to her:" Unfortunately, today you have just  two ice creams , someone has taken our ice creams."
Goolisha:" No problem, Sergey. This is enough for me. Eat that one yourself!"
Sergey: " No, it's for you."
Goolisha: " I'd like to eat together, like real friends."
Sergey:" O.K. You're very friendly."
Sergey and Goolisha are eating their ice cream happily.



Larry and Parmis are watching them, Parmis says:" I see happiness into Goolisha's eyes ."
Larry: " me too."
Parmis:" I think that Goolisha likes Uncle Sergey, what a pity! "
Larry:" Why?"
Parmis: " Sergey's family is going to emigrate to the united states soon."
Larry: " How sad."
Parmis : " bitter and sweet"
Larry: " How?"
Parmis: " If Sergey didn't come to USA , you couldn't make Google."
Larry: " yes, then how good!"

Suddenly Victor comes out from behind the fountain, and screams : " guy,you looks very tired. It's better you to go home , and to takes a rest. Goolisha has enough ice cream, she's owner all ice creams of our shop. Leave her alone. She doesn't need your ice cream. Go away!"

Sergey's eyes fills with tears.
Goolisha looks at him kindly, and at Victory angrily , she cries:" I hate you.", runs away, Victor regrets , and runs after her.

Sergey watches their going away with the eyes in tears for a long time.
Larry and Parmis get sad, Sergey need a help. They come up him, and say together:" Thank you for Ice cream."
Sergey frowns , and says:" Then you both ate our ice creams."
Larry and Parmis rush the car, Sergey runs after them, they get in the machine. Parmis tells:" Go to Google!"
_____________________________________________________

If I could invent something...

" Parmis ! Parmis! Are you sleeping?"
Parmis opens her eyes, Miss Dana is standing next to her. Parmis asks:" Where am I?"
The classroom is filled with children's laughs."
Miss Dana, smiling:" In the classroom."
Parmis : " I'm sorry, Miss Dana. I have thought about my uncle's question :" If I could invent something.. then I fell in sleep."
Miss Dana: " Well, tell us : what do you want to invent?
Parmis: " I would like to invent a Time Machine to travel to the Past and the Future. At that time I could visit my dad, uncles, or maybe my children."
Miss Dana laughs , and says: " What an interesting idea, but at first you should study hard to invent something . O.K?"
Parmis: " O.K. I'll never sleep in the classroom."



The children walk home, Tina says:" I would like to invent a "Take Mind Photo" ."
Mino: " What's that?"
Tina:" A camera for taking video of mind. I always thinks about movie, and mind always thinks about everything. I want to take videos of people's mind for studying about thoughts, dreams, and difference of brains."
Parmis : " How funny!"
Armis: " Funny? it's scary. mind is only our privacy policy , and she's going to get it of us."
The children laugh.

Martin says: " I want to invent a special story book, when you read its first word, you enter into the story."
Parmis: " Wow! That's wonderful! it's like my Time Machine."
Martin: " That's right."



Mino : I want to invent a youth mirror. Many people want to be young forever. when you look at my mirror , you will be young . you don't need any tablets, creams or surgery ."
Tina : " That's fantastic, I provide your idea, my mom is  always looking for new creams, she needs your mirror."
Armis: " I want to make a medicine for curing all disease. is it possible ?"
Parmis: " maybe. everything is possible in this world."
 _____________________________________________________

Roger Federer Takes Google Glass for a Spin on the Tennis Court

The Play is finished, Gloria's eyes glisten : " I like Roger Federer, he's amazing!"
Sergey :" O.K. Glass is wonderful. I see its future glory. "
Larry: " I was disappointed with Glass before, but now many artists and athletes are interested in Glass. Its fans are increasing day to day."
Gloria: " yes, that's right. but it still looks too luxury, we should show its usage in ordinary life, I thinks about it. "



Parmis says: " hey, is someone there?"
Uncles: " yes, Parmis."
Parmis: " hello, Uncle Larry and Uncle Sergey. I find the answer of your question, I want to invent a Time Machine. I saw a dream of it, do you want to hear it ? "
Uncle Larry:" Were we in your dream?"
Parmis:" yes, you were."
Uncle Sergey: " I listen to"
Uncle Larry: " me too."
Parmis : " but at first I have a request of Uncle Sergey."
Uncle Sergey:" what?"
Parmis:" I couldn't speak Russian in my dream, Google translate helped me a lot, but I had many problems. Teach me a little Russian."
Uncle Larry: " I bet he himself can't speak Russian."
Uncle Sergey: " I should think about it ."
Parmis: " Thank you, I closed my eyes...."



Best Wishes
M.T



M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com