This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, July 23, 2014

روی ماه خدا را ببوس و به رویاهایت بیندیش


Image: pixabay,cc
______________________________________________

دیروز بالاخره روی ماه خدا را بوسیدم ؛ هر بار که بی تفاوت از کنارش رد می شدم ، معصومانه به من زل می زد ،تا دست نوازشی بر سرش بکشم ، به او  می گفتم : " حالا نه! " ، گوشه ای کز می کرد و می گفت : " پس کی ؟" ، دیروز بالاخره تسلیم معصومیت کودکانه اش شدم ، با او نشستم ، آن قدر روی ماهش را بوسیدم ، تا به واژه ی آخر رسیدم ، به خداوند


pixabay,cc​

دیدار در فرودگاه ، سقوط آزاد از طبقه ی هشتم

پس از نه سال دوری از وطن ، مهرداد - دوست یونس - دل شکسته و افسرده به ایران باز می گردد، او می گوید که همسرش جولیا مبتلا به سرطان پیشرفته است و آمده تا مادرش را به فلوریدا ببرد ، تا مراقب دختر خردسالش باشد

اوضاع یونس هم چندان رو به راه نیست ، تمام زندگیش و آینده اش در چند سطر خلاصه شده : " محسن پارسا - سی و چهار ساله - فارغ التحصیل دکترای تخصصی از دانشگاه پریستون آمریکا در رشته ی فیزیک کوانتم ، با سابقه ی چهار سال تدریس در دانشگاههای داخل کشور ، با استعدادی فوق العاده و نبوغی عالی در تحلیل ریاضی مسائل فیزیکی . بسیار منظم ، اصولی و تا حدودی سخت گیر "
مردی که دو سال قبل ، در یک بعد از ظهر پاییزی ، از طبقه ی هشتم یک ساختمان بیست و شش طبقه  خود را به پایین پرت می کند و می میرد

یونس پژوهشگری است که ظاهراً در جست و جوی علل و انگیزه ی خودکشی استاد پارساست ، اما به واقع او در جست و جوی نشانی خداست ! در جست و جوی یاهو

" دو کارشناس علوم کامپیوتر دانشگاه استنفورد آمریکا موفق به نوشتن برنامه ی جست و جوگری برای اینترنت شده اند که قادر است ظرف چند ثانیه بدون داشتن نشانی الکترونیکی ، هر روزنامه ، نشریه ، خبرگزاری و یا کتاب را جست و جو کند و برای مطالعه روی صفحه ی مونیتور بیاورد. براساس گزارش این دو کارشناس جوان برای نوشتن این برنامه که" یاهو Yahoo"  نام گذاری شده است ، چهار ماه وقت صرف کرده اند و بابت آن هر کدام مبلغ یک صد و پنجاه میلیون دلار دستمزد گرفته اند. " مسیر نگاهش روی دو تا یاهویی است که روی شل گیرهای لاستیکی چرخ های عقب کامیون نوشته شده اند ." راستی خدایی هست ؟ این سؤالی است که ذهن یونس را به خود مشغول کرده است

اما ذهن سایه ، نامزد یونس ، روی " مکالمات خداوند و موسی (ع) " قفل شده است ، سایه می پرسد : چرا پروردگار هنگام تجلیبر موسی ، از او خواست تا کفش هایش را دربیاورد ؟ آیا کفش مفهوم نمادین دارد ؟ شاید چون کفش وسیله ی سفر  و رسیدن است و در آن لحظه موسی (ع) به خدا رسید؟؟

یونس جواب را نمی داند ، او حتی دیگر به این که خدایی هم باشد ،باور ندارد ، چه برسد به این که به مکالمات خدا و موسی (ع) بیندیشد؛ ماهها کار بر روی پایان نامه و نبش قبر پارسا کلافه و سردرگمش کرده ، پرونده ی دکتر را چند بار مرور کرده ، با تمام شاگردانش به جز دو نفر ، مادر، دوستان ، همکاران و حتی روانشناس پارسا حرف زده ، اما هیچ ردّ و سرنخی از خودکشی او به دست نیاورده است . تنها امیدش دو شاگرد باقیمانده هستند ، شاید آنها بتوانند او در کشف حقیقت یاری دهند


شهره که پس از خودکشی استاد به دانشگاه دیگری منتقل شده ، راز استاد را فاش  و معما را حل می کند: استادِ منظم ، دقیق و منطقی عاشق شاگردش ، مهتاب شد

" کاش اصلاً دل نداشتم کاش اصلاً نبودم ، کاش نبودی، کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد . آخ مهتاب ! نه ،کاش دست هات بودم ، کاش چشم هات بودم ، کاش دلت بودم . نه ، کاش ریه هایت بودم ، تا نفس هات را در من فرو بری ، و از من بیرون بیایی ، کاش من تو بودم ، کاش تو من بودی ، کاش ما یکی بودم ، یک نفر دوتایی ! "

 اما او که عادت داشت روابط انسانی را با نمودارها ، منحنی ها و توابع بسنجد ، از تحلیل و توضیح عشق عاجز ماند، عشق رازی پیچیده و مبهم و خارج از درکش بود ، برای همین دلش گیجِ گیج شد ، آن قدر که خودش را 

" علی برایم نوشته است : نوشته های پارسا را خواندم ، گمان می کنم او عاشق شده بود . اما فکر نمی کنم خودکشی او ربطی به معشوقش داشته باشد . احتمالاً او خودکشی کرد ، چون درکش کوتاهتر از ارتفاع عشق بود، او به جای کنترل عشق ، مغلوب مفهومی شد که برای او تازگی داشت . او نه از معشوق که از عشق به شدت شکست خورد

حتی چنین به نظر می رسد که معشوقش کوشیده بود تا او را در فهم عشق یاری دهد . اما ذهن پارسا نتوانسته بود ، همه ی ابعاد و پیچیدگی های معنای عشق را درک کند ، گویی عشق چنان غریب بر پارسا تابیده بود که با خط کش های او اندازه نمی شد و به همین سبب او قادر نبود آن را در کنار بقیه ی چیزها در آن کتاب دست نویسش بچیند

همچنان که یونس ، تو نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه ی معناهای زندگیت بچینی . وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می درخشد ، تو کجایی یونس ؟ واقعاً تو کجایی؟ شاید خداوند درهیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش را این گونه آشکار نکرده باشد

من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپیدن ، دلم آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم . کجایی یونس؟ صدای مرا می شنوی ؟ ...... به آسمان نگاه می کنم ، به جایی که بادبادک رسیده است ، به خداوند "

کتاب را که می بندم ، نگاهم مدت ها درمیان شاخسار سبز درخت حیاط ، کتابهای روی هم تلنبار شده ، عروسک های بی گناه ، کاغذهای پراکنده ، صفحه ی خاموش مانیتور و عکس های روی دیوار پرسه می زند ، تا به قلبم می رسد
و از قلبم می پرسد : راستی تو خدا را می بینی ؟ حضورش را حس می کنی ؟ روی ماهش را می بوسی ؟ خدایت چقدر بزرگ است؟ سقف آرزوهایت تا کجاست ؟ فکر می کنم و فکر می کنم ... مادرم همیشه می گفت: از خدا کم نخواه . حالا معنای حرف هایش را می فهم : " خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود." ، خدای من بی انتهاست ، بی کران است . روی ماهش را می بوسم و به آرزوهای بزرگ می اندیشم و به وسعت قلبش

روی ماه خدا را ببوس ، نویسنده : مصطفی مستور
نشر : مرکز
                                                                                              M.T
                                                                    
 

"هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ،
 اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود "




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com