This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, August 20, 2014

It's not enough



سلام

حالتون چطوره ؟
امروز پنج شنبه ست ، امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشید

ظاهراً برای شنیدن خاطره کنجکاو هستید ، بنابراین درس رو با یک خاطره ی کودکانه شروع می کنم

دقیقاً به خاطر ندارم چند سالم بود چهار یا پنج ؟ آن زمان ماشین های کوچولو رو بورس بود ، خیلی از پسر بچه ها یکی از این ماشین ها رو داشتند ،برادر من هم یکی داشت ، یک ماشین قرمز فلزی

آن موقع خانه ی ما نوساز بود ، بنابراین یک بالکن بسیار بزرگ داشتیم - بعدها روی این بالکن چند تا اتاق ساخته شد - برادرم صبح تا شب روی این بالکن -که البته جلویش باز بود و نرده نداشت - ماشین بازی می کرد ، کلی با ماشینش عشق می کرد ، گاهی من هم سوار ماشین می شدم و دوری می زدم

یک روز پسر عمه ی پدرم  با خانواده اش به خانه مان آمد ، به گمانم اولین باری بود که  آنها را می دیدم ، آنها هم یک دختر ویک پسر داشتند که چند سالی از من و برادرم بزرگتر بودند ، البته آن موقع ما چهارتا بچه بودیم ، یک خواهر و برادر خیلی کوچولو هم داشتم

خلاصه مادرم سرگرم پذیرایی از مهمانان شد ، مدتی بزرگترها با هم گل گفتند و گل شنفتند و بعد به ما بچه ها گفتند بروید با هم بازی کنید

دختر خانواده کمی غریبی می کرد ، شاید دوست نداشت با بچه هایی که از خودش کوچکتر بودند ، بازی کند ، او ترجیح می داد پیش پدر و مادرش بماند ، اما پسر خانواده خیلی سریع با ما اخت شد ، او و برادرم گرم صحبت شدند و من هم آنها را تماشا می کردم

برادرم گفت : بیا بریم ماشین بازی . مهمانمان پیشنهادش را پذیرفت ، ما به بالکن رفتیم ، اول مهمانمان سوار ماشین شد ، من و برادرم هلش دادیم ( مدل این ماشینها این طوری بود ، برای این که شتاب بگیرند ماشین را هل می دادی ، البته بدون هل دادن هم ماشین راه می رفت ، اما اگر اول یک نفر هلت می داد ، ماشین سریع حرکت می کرد

بعد نوبت به برادرم رسید ، من و مهمان هلش دادیم و او هم مدتی ماشین سواری کرد

آنها خسته شده بودند و می خواستند به اتاق بروند ، گفتم من شماها را هل دادم پس باید سوار ماشین بشوم . آنها به هم نگاه کردند و خنده ی شیطانی بینشان رد و بدل شد ، من نفهمیدم چه در سرشان است ، با خوش حالی سوار ماشین شدم و فرمان را گرفتم ، گفتند : آماده ای

با هیجان گفتم : آره
آنها مرا با تمام توانشان هل دادند ، ماشین با سرعت وحشتناکی روی زمین حرکت می کرد ، من سبک بودم و ماشین پرواز می کرد،  سعی کردم ترمز را بگیرم ، اما ترمز کار نمی کرد، طبیعی بود ، چون ترمز ماشین اشکال داشت ، این را از قبل می دانستم
خلاصه ماشین به سمت انتهای بالکن می رفت ، و من با وحشت جلو را نگاه می کردم ، صدای قهقه های پسرها در حیاط طنین انداخته بود ، در همان حال صدای مادر و پدر پسر را شنیدم : بیا ، داریم می رویم
برادرم و پسر مهمان بدو بدو به سمت اتاق دویدند ، من هم از بالای پرتگاه به دره سقوط کردم و از وسط باغچه سر درآوردم ، آن قدر شدید به کف حیاط خورده بودم ، که اصلاً نمی توانستم جیغ بزنم یا کمک بخواهم ، هر چند کمک خواستن فایده ای نداشت، چون به طور معمول مراسم خداحافظی یک ساعتی طول می کشید و احتمالاً حالا حالا ها کسی به سراغم نمی آمد

خوش شانس بودم ، مادرم که از غیبتم نگران شده بود ، اسمم را صدا می زد ، می گفت : کجایی ؟ ولی من نمی توانستم جوابش را بدهم ، سرانجام به حیاط آمد و مرا دید که وسط حیاط افتاده ام ، بغلم کرد و به اتاق برد

راستش دیگر از ماشین قرمزمان چیزی به خاطر ندارم ، شاید پدرم چون دید ترمزش خوب کار نمی کند ، آن را برد و یا ... نمی دانم به هر حال ، من مدتها با خودم فکر می کردم اگر روزی آن پسر را دیدم کارش را تلافی کنم ، متأسفانه یا خوشبختانه آنها دیگر به خانه ی ما نیامدند و من هم ندیدمشان ، و قضیه ی تلافی را فراموش کردم

الان هم هروقت به یادش می افتم ، خنده ام می گیرد ، وقتی در فیلم ها می بینم ماشینی در دره سقوط می کند ، این خاطره برایم تداعی می شود و البته خیلی هم خوشایند است

__________________________________


یاد آوری

Hans took his car and drove to London.
هانس ماشینش را برداشت و تا لندن راند
He drove round and round in the city for an hour, but he didn't find his hotel.
او یک ساعت در شهر چرخید و دور زد اما هتلش را پیدا نکرد
Then , a taxi came , and he stopped it.
بعد یک تاکسی آمد و او آنرا نگه داشت
He said to the taxi man:" Take me to the Brussels hotel."
او به راننده تاکسی گفت: منو به هتل بروسلز ببر
But he didn't get into the taxi.
اما او سوار تاکسی نشد
He followed the taxi to the hotel.
او تاکسی را تا هتل دنبال کرد
___________________________________________
پاسخ تمرین دیروز

Mrs. Green always bought her food on Saturday.
خانم گرین همیشه شنبه خوراکش را می خرید
She had a small car, and drove well.
او یک ماشین کوچک داشت و خوب می راند
Mrs. Green's engine didn't start.
موتور خانم گرین روشن نشد
Her grandchildren were happy, when she drove her car.
وقتی که او ماشینش را می راند ، نوه هایش خوش حال بودند
She's driven for fifty years.
او پنجاه سال ِکه راننده است
_____________________________________________________


It's not enough

Dave worked in a factory, and he always made sandwiches in the morning, took them to work and ate them at midday.

Then he married, so he thought ," Now my wife's going to make my sandwiches,"
One the first day, she made him some, and when he got home in the evening, she said to him, " Were the sandwiches all right?"

" Oh, yes," he answered, " but you only gave me two slices of bread," The next day she gave him four slices, but he said again , " Four slices aren't enough,"

The third day she gave him eight slices, but those were not enough for him either, so on the fourth day she took a loaf of bread, cit it in half and put a big piece of meat in it.

In the evening she said to him, " Was your lunch nice?"
" Oh, yes," he answered. " But two slices of bread aren't enough."

بس نیست

دیو در یک کارخانه کار می کرد، همیشه صبح ساندویچ درست می کرد ، سرکار می برد ، نیم روز می خورد

بعد ازدواج کرد و فکر کرد:« حالا خانمم ساندویچم را درست می کند

روز اول ، خانم براش ساندویچ درست کرد و وقتی که عصر دیو به خانه برگشت ، ازش پرسید:: ساندویچ خوب بود؟
دیو جواب داد : اوه ، بله ، اما تو فقط دو تکه نان به من دادی

روز بعد همسرش 4 تکه نان بهش داد ، اما او دوباره گفت : 4 تکه نان کافی نیست
روز سوم خانمش 8 تکه نان بهش داد ، اما اینها براش کافی نبودند . به همین خاطر روز چهارم خانم یک نان درسته را برداشت ، از وسط نصف کرد و لای آن یک قطعه ی بزرگ گوشت گذاشت

هنگام عصر او از شوهرش پرسید: ناهارت خوب بود
مرد جواب داد : اوه ، بله ، اما دو تکه نان کافی نیست
_______________________________________________


تمرین

دیو در یک کارخانه کار می کرد
او همیشه برای ناهار ساندویچ می خورد
دیو ساندویچ دوست داشت
چهار قطعه نان برای دیو کافی بود
روز چهارم همسر دیو فقط 2 تکه نان بهش داد
دیو یک عالمه نان می خورد
_____________________________________​


اسامی شمارش ناپذیر

در زبان انگلیسی اسامی ( کلماتی که برای صدا زدن اشخاص، اشیا ، مکان ها و ... به کار می بریم ) به دو دسته ی قابل شمارش ( شمارش پذیر ) و غیر قابل شمارش ( شمارش ناپذیر ) تقسیم می شوند ، مثل نان : bread ، پول : money، اطلاعات information و غیره

ویژگی های اسامی شمارش ناپذیر

جمع بسته نمی شوند
بنابراین همیشه با افعال مفر به کار می روند
حرف تعریف a , an با آنها به کار نمی رود

اسامی شمارش ناپذیر شامل دسته های زیر هستند

اسامی مواد غذایی که در اشکال مختلف خریداری می شوند
مثل نان bread و کره butter و گوشت meat

اسامی مواد طبیعی که شکل های مختلف به خود می گیرند
مثل چوب wood و آهن Iron

اسامی  مایعات
مثل اب water شیر milk چای Tea قهوه coffee روغن یا نفت oil

اسامی مواد طبیعی و گازها
مثل آب water بخار steam خاکستر ashes  دود smoke اکسیژن oxygen

اسامی موادی که بسیار ریز هستند
شکر sugar برنج rice شن sand

واژه هایی که یک نشانگر یک مجموعه هستند : پوشاک ، اثاثیه ، پول و غیره

بار luggage مبلمان و اثاثیه furniture پول money  پوشاک clothing

اما اجزای این مجموعه ها یعنی پیراهن ، شلوار ، کفش ، کت و... قابل شمارشند a shirt

اسامی زبانها ، علوم و موضوعات درسی
فارسی Farsi ریاضی Mathematics  انگلیسی English اسپانیایی Spanish معماری Architecture

اسامی معنا ( اسامی که به خودی خود وجود ندارند ، با چشم دیده نمی شوند و قابل لمس نیستند و معمولاً با ness , ance , ence. ity همراه هستند ) : زیبایی

فقر poverty جهل ignorance صلح peace زیبایی beauty

اسم مصدر و مصدر
یادگیری ، آموختن Learning      یاد گرفتن to learn

واژه های زیر غیر قابل شمارشند
اخبار News
Traffic ترافیک
work کار
weather آب و هوا
اطلاعات information

کار work اگر به معنای اثر هنری ( آثار نویسنده یا هنرمند ) باشد ، قابل شمارش است و s می گیرد. از اسامی شمارش ناپذیر بعدها بیشتر صحبت می کنیم
_________________________________________
___________________________________________________



واژه ی کلیدی امروز نیم است ​
​اسم​


midday نیم روز ، ظهر
middle وسط، میان ، میانی
middlemanواسطه ، دلال
middle class طبقه ی متوسط
the Middle Agesقرون وسطی ، صده های میانه
​midsummer چله ی تابستان
the Middle East خاورمیانه
midnight نیمه شب ، نصفه شب
middle age میان سالی
midwife ماما
either یا ، هریک ، هر کدام، هر دو، با فعل منفی هیچ یک ، هیچ کدام
نیم ، نیمه half
__________________________________

صفت
middayنیم روزی ، ظهری
half نیمه ، نصفه
middle وسطی ، میانی
middle-aged میان سال
Middle Eastern خاورمیانه ای
midway نیمه راه ، بین راه
midnight نیمه شبی ، نصفه شبی
______________________________________
​All the best
M.T





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com