This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, September 3, 2014

City Map

یه قلب صاف ، نه دست چپ ، نه دست راست

پارمیس جان

سلام ، تولد گوگل را بهت تبریک می گویم
هر چند من این پیغام را از جی میل برایت نمی فرستم ، اما از دوسال نامه نگاری با جی میل و مشکلات ریز و درشتی که باهاشون رخ به رخ شدم ، یاد گرفتم پافشاری ، اصرار و ادامه دادن رمز موفقیت است

تو داستان آن کشیش را شنیده ای که در لحظات واپسین عمرش می گفت ، وقتی کودک بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم اما نتوانستم ، وقتی جوان شدم تصمیم گرفتم کشورم را تغییر دهم  اما دیدم محال است، وقتی میانسال شدم تصمیم گرفتم شهرم را تغییر بدهم بازهم نتوانستم ، وقتی پیر شدم تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم  حتی این هم ممکن نبود، و اکنون که در لحظات واپسین عمرم به سر می برم به این نتیجه رسیده ام که اگر خودم را تغییر داده بودم ، همه چیز ناخودآگاه تغییر می کرد

من هم وقتی نامه نگاری را شروع کردم ، تصمیم داشتم خودم را تغییر دهم و زندگیم را ، و تجربه ی این دو سال به من ثابت کرد ، وقتی ما سعی می کنیم تغییری در خودمان ایجاد کنیم ، ناخودآگاه دنیای پیرامونمان تغییر می کند و من تغییرات زیادی را دیدم، تحولاتی که در اطرافم رخ داد حتی بیشتر از تغییرات درونیم بود، بنابراین از ماحصل این دو سال راضیم ، هرچند که من همیشه آرزوهای بزرگتری دارم ، اما حالا می دانم تغییر دنیا هم ممکن است


یه روزی یه کف بین پیر نشست و فالــــــمو گفت
اون رفت و هر چی گفته بود ، فکرو خیالمو گرفت

غریب بود و یک کم سیاه ، مـــهربونو، خمیده پشت
چه بوی اسپندی می داد ، چشاش نجیب بود و درشت

بهم نگاهی کرد و گفت ، فالتو می خوای بگیرم؟
گفتم بگیر ، بعدم بگو ، بگو چه  وقتی می میرم؟

گفت دخترم ، کف می بینم ، قهوه و فنجون ندارم
نه بـــــــــــــلدم ، نه دوس دارم اداشونو در بیارم

گفتم بگو، اینم دسـام ، از رو چپ می گی یا راس
خندید و گفت فرق نداره ، هر دستی که میل شماس

تو زندگیت سختی دیدی ، فالت چرا پر از غـــــمه ؟
م  توی اسمت می بینم ، درس می گم نه ، مریمه؟

یکی رو دوس داشتی که رفت ، مردا همه عین همن
خوبم توشون پیدا می شه ، اما خوبا خیـــــــلی کمن

بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت
خیال داری سفر بری ، خیره الهی سفرت

یکــــــی دیگه تازگیا تو زندگیت پــــیدا شده
زیاد بهش تکیه نکن ، دوست داره ولی بده

دشمن چقدر زیاد داری ، راستی مگه چه کاره ای ؟
فک نکنم دارا باشی ، نمی بینم ستــــــــاره ای

دو سه تا لکه می بینم ، دلت شکسته از کسی
یکی ته قلبته که ، می خوای بهش زود برسی

خــــــــــــدا رو از یاد نبری ، آیندتم پـــــــاکه و نیک
دو سه تا سد تو راهته ، دو تا بزرگ ، یکی کوچیک

یکی تو قوم و خویشتون یه کم مریضه ، مگه نه؟
همونه که اسیرشی ؟ واست عــــــــــزیزه مگه نه ؟

نگامو چیدم از نگـــــــاش ، با کلی غصــــــــه خندیدم
اصلن چی گفت و از کی گفت ، فالم چی بود ، نفهمیدم

آدمای فــــالای من ، مثل خودش غریب بودن
یعنی که خطای دسم ، انقد کج و عجیب بودن؟

خیلی خجالت کشیدم ، غم از نگاش چکه می کرد
گفتم چرا فال می گیری تو این هـــوای خیلی سرد

چیه ، فالت دُرُس نبود ، می خوای که مزدمو ندی؟
نه هر چی گفتی راس بودی ، تو راه حــــلم بلدی؟

بغض گلوش آخر سر تو شهر چشــماش ترکید
گفت دخترم باور نکن ، هیچکسی فردا رو ندید

من یه غریبم و اسیر ، تو شهرتون دربه درم
دروغ می گم تا شبمو یه جور به فــردا ببرم

منم یه بَندَم مث تو ، تقدیرامون دست خداس
من کی باشم که بتونم ، بگم تو طالعت کجاس

گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بـــهم بگه
اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کس دیگه

دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید
بازم همون کف بینیا ، دوباره بغضش ترکید

دنیــای بی وفای ما از این کسا زیـــــــاد داره
از زمین و از آسمون ، غریب و کولی می باره

از همه چی که بگذریم ، تمـامش دروغ نبود
شاید به خاطر همین ، سرش زیاد شلوغ نبود

سر اونا که راس می گن ، همیشه خیلی خلوته
چه توی فال ، چه زندگی ، دنـــــیا پر از خیانته

کف بینِ پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت
تا ببــــــــــــــینه حق با اونه یا بازیـــــای سرنوشت

همه شبیه هم شدیدم ، فالامونم عین همــه
اما فقط اون از کجا دونست که اسمم مریمه؟

این که تموم شد و گذشت ، اما عجب کف بینی بود
ته دلش زلالتر از پیش گوییای چینـــــــــــــــی بود

دسام براش فرقی نداشت ، اون با دلش فالمو گفت
از بعضی حرفا بگذریم ، دروغ چرا، راستشو گفت

دل و ببین که همه جا یک جور به دردت می خوره
یکی باهاش فال می گیره ، یکی پولاشو می شمره

خلاصه که دلای پاک ، قسمت هر کس نمی شه
دلای روشن و زلال ما غریبـــــــــــاس همیشه

اینم یه قصه ی عجیب ، فالـــــــــی که چیزی نمی خواست
کف بینی با یه قلب صاف ، نه دست چپ ، نه دست راست

________________________________

یادآوری
لن سی ساله بود وموهای خیلی بلندی داشت
Len was thirty years old, and he had very long hair
هیچ کس لن را برای کار نمی خواست
Nobody wanted Len for work
سپس یک دوست قدیمی را دید
Then he met an old friend.
او گفت: مردم این شهر موی بلند را دوست ندارند
He said:" People in this town don't like long hair."
لن به آرایشگاه رفت و گفت :موهام رو خیلی کوتاه کن
Len went to the barber, and said:' Please, cut most of my hair off.'
آرایشگر یک مدت طولانی موهایش را کوتاه می کرد
The barber cut his hair off, for a long time
سرانجام او کلاه لن را در موهایش پیدا کرد
Finally he found Len's cap in his hairs.
__________________________
تمرین دیروز
سامی هفت ساله بود
Sammy was seven years old.
آنی سه ساله بود
Annie was three years old.
سامی به مدرسه می رفت، اما آنی نمی رفت
Sammy went to school, but Annie did not.
سامی با خواهرش خوب بود
Sammy was nice with his sister.
سامی اسب اسباب بازی خواهرش را شکست
Sammy broke his sister's toy horse.
آنی با اسباب بازیش او را زد
Annie hit him with her toy.
______________________________
   City Map

Nat lived in a small town in England. He always stayed in England for his holidays, but then last year he thought, 'I've never been outside this country. All my friends go to Spain, and they like it very much, so this year I'm going to go there too.'

First he went to Madrid and stayed in a small hotel for a few days. On the first morning he went out for a walk. In England people drive on the left, but in Spain they drive on the right. Nat forgot about this , and while he was crossing a busy street, a bicycle him down.

Nat lay on the ground for a few seconds and then he sat up and said, ' Where am I?'

An old man was selling maps at the side of the street , and he at once came to Nat and said,' Map of the city, sir?'

نقشه ی شهر

نت در شهرستان کوچکی در انگلستان زندگی می کرد . او همیشه تعطیلاتش انگلیس می ماند. اما پارسال فکر کرد: « من هیچ وقت خارج از کشور نرفته ام. همه ی دوستان من به اسپانیا می روند و آن را خیلی دوست دارند. بنابراین من هم امسال به آنجا می روم

اول به مادرید رفت و چند روزی در یک هتل کوچک ماند. صبح اولین روز برای پیاده روی بیرون رفت . در انگلستان مردم در سمت چپ رانندگی می کنند ، اما در اسپانیا مردم در سمت راست می رانند ، نت این را فراموش کرده بود، در حال گذر از عرض یک خیابان شلوغ بود که دوچرخه ای به او زد
چند ثانیه ای روی زمین دراز کشید ، بعد نشست و گفت : « من کجا هستم ؟
پیرمردی که در پیاده رو کنار خیابان نقشه می فروخت ، فوراً نزدیکش آمد و گفت: آقا، نقشه ی شهر
_____________________

May I always bring you cake and ice cream
on your Birthday


خدا کند همیشه در سالروز تولدت برایت کیک و بستنی بیاورم

_______________________________
واژه ی کلیدی امروز گذرگاه است
crossing
اسم
گذرگاه عابر پیاده ، مسافرت (دریایی) crossing
crossroads تقاطع ، چهارراه ،دو راهی حساس
جدول کلمات متقاطع crossword
crossover مقطع ، برش عرضی ، نمونه
چرت ، استراحت کوتاه lie-down

_______________________________________
فعل

to be knocked down با اتومبیل زدن به
to be knocked over با اتومبیل زدن به
to cross از عرض جایی گذشتن ، عبور کردن ، رد شدن
to cross sth out خط زدن ، خط کشیدن
to cross-examine بازپرسی کردن ، سؤال پیچ کردن ، همه پرسی کردن
to lie دراز کشیدن ، خوابیدن
to lie in صبح دیر پاشدن
to lie down دراز کشیدن
to lie behind دلیل و علت واقعی چیزی بودن
to lie back لم دادن 
______________________________
lie & lay
lie
فعلی لازم ( ناگذر ، نیازی به مفعول ندارد) به معنای دراز کشیدن و خوابیدن . زمان گذشته آن
lay
و اسم مفعول آن
lain
است
he lay on bed and went to sleep
او رو تخت دراز کشیدن و خوابش برد

وقتی ( آی-ان-جی ) با آن اضافه می شود
lying
نوشته می شود
The cat was lying by the fire
گربه کنار شومینه خوابیده بود

*** صورت های صرفی این دو فعل را با هم اشتباه نکنید
lay
فعلی متعدی ( گذرا ، نیاز به مفعول دارد) به معنای قراردادن ، گذاشتن و چیدن است ، گذشته و اسم مفعول آن
laid
است
I laid the papers on the desk
کاغذها را روی میز گذاشتم

وقتی ( آی - ان- جی ) به این فعل اضافه می شود
laying
نوشته می شود
She was laying her dress on the bed
او پیراهنش را روی تخت قرار داد


lie
I lay down and closed my eyes
دراز کشیدم و چشمانم را بستم
lay
I laid my books on the floor.
کتابهایم را کف اتاق گذاشتم
____________________________________________

Sweet moments
M.T*:D big grin

یه کیک خیلی خوش طعم ، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو ، یکی از طرف من

الهی که هزار سال همین جشنو بگیریم
به خاطر وجودت ، به افتخار بودن

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
می گن کهنه نمی شه ، تولدت مبارک

اشعار از مریم حیدرزاده

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com