This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, October 13, 2014

Confidence




سلام ، صبح بخیر
________________________________________

تمرین ​دیروز

ماری برادرزاده ی یک شخص فقیر بود
Mary was the niece of a poor man.
ماری می خواست هدیه ی واقعاً ویژه برای عمویش بخرد زیرا او خیلی ثروتمند بود
Mary wanted to buy her uncle a really special present because he was so wealthy.
ماری می خواست هدیه ی واقعاً ویژه برای عمویش بخرد چون نسبت به او بسیار مهربان بود
Mary wanted to buy her uncle a really special present because he was very kind to her
یک دستیارجوان مغازه به او کمک کرد
A young shop assistant helped her.
ماری از او پرسید برای کسی مثل عمویش چی دارد
Mary asked her what she had for someone like her uncle.
دختر چیزهای مختلفی را که او ( عموش) می خواست یا نیاز داشت ، پیشنهاد داد
The girl suggested a lot of things that he wanted or needed.

______________________________



You drive me mad
تو مرا دیوانه می کنی
 

Remember there's a thin line
between love and hate
یادت باشد که مرز باریکی میان
عشق و نفرت وجود دارد


from " The joy of Shaun"


_____________________________________________________


​​
Confidence

Miss.Richards was a teacher at a school for boys and girls. She taught chemistry and Physics from the lowest to the highest classes in the school. Sometimes the new classes learned rapidly, but sometimes they were very slow, and then Miss.Richards had to repeat things many times.

One year, the first class had been studying chemistry for several weeks when Miss.Richards suddenly asked,' What is water? Who knows? Hands up!'

There was silence for a few seconds, and Miss.Richards felt saddened, but then one boy raised his hand.

' Yes, Dick?' said Miss. Richards encouragingly. He was not one of the brightest children in the class, so she was glad that he could answer.

'Water is a liquid which has no color until you wash your hand in it, Miss. Then it turns black,' the boy replied with great confidence.


اعتماد به نفس


خانم ریچاردز معلم دخترها و پسرها در مدرسه ای بود . او در مدرسه شیمی و فیزیک را از پایین تر تا بالاترین کلاس تدریس می کرد. گاهی اوقات کلاسهای جدید سریع یاد می گرفتند ، اما گاهی آنها خیلی دیر می آموختند، و خانم ریچادز مجبوربود بعضی درس ها را بارها تکرار کند

یک سال، کلاس اول برای چند هفته شیمی یاد می گرفتند که خانم ریچاردز ناگهان پرسید: « آب چیست ؟ کسی می داند؟ دستش را ببره بالا

چند ثانیه ای  سکوت بود و خانم ریچادرز احساس تأسف می کرد ، اما بعد یکی از پسرها دستش را بالا برد

خانم ریچاردز مشتاقانه گفت :« بله دیک ؟» او یکی از باهوشترین بچه های کلاس نبود، بنابراین خانم خوشحال بود که او می توانست جواب بدهد

پسر با اعتماد به نفس زیادی گفت :« خانم ،آب مابعی است که هیچ رنگی ندارد تا وقتیکه شما دستانتان را در آن می شویید ، بعد آن سیاه می شه



______________________

​​
​​
تمرین

خانم ریچاردز معلم علوم بود
او فقط در کلاسهای بچه های کوچک درس می داد
بعضی از پایین ترین کلاسها سریع یاد می گرفتند و بعضی آهسته یاد می گرفتند
خانم ریچاردز وقتی بچه ها نمی توانستند به سوالاتش جواب بدهند ناراحت می شد
او خوشحالترین بود وقتی که یکی از بچه های نه چندان زرنگ توانست جواب بدهد
دیک جوابی را داد که خانم ریچاردز انتظارش را داشت
 ________________


واژه ی کلیدی امروز  confidenceاست
اسم

confidenceاطمینان
 
_________________________
فعل



to sadden ، متأثر ساختن ، افسرده شدن ،غمگین ساختن یاشدن
to brighten  ، زرنگ کردن ، باهوش کردن ،روشن کردن
to confideسپردن ، محرمانه گفتن به ، اطمینان کردن ، اعتماد داشتن به

________________________________________
صفت

encouraging مشوق ، دلگرم کننده
brightest تابناک ، روشن ، فروزان ، باهوش
 متأسف ، متأثر saddened
sad غمگین ، سوزناک ، نژند، اندوهگین
confidentمطمئن ، دلگرم ، بی پروا ، راز دار
محرمانه ، دارای مأموریت محرمانه ، راز دارconfidential
 اعتماد کننده confiding
_______________
قید
encouragingly با دلگرمی
   rapidly سریعاً




A Nice Week
M.T




0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com