This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, October 2, 2014

You are Lucky



سلام ، جمعه ی شادی داشته باشید

__________________________
​تمرین ​دیروز


جو صحبت کردن را خیلی زیاد دوست داشت
Joe liked talking very much.
مردم از گوش دادن به او لذت نمی بردند
People did not enjoy listening to him
او ساکت می شد تا دیگران هم چیزی بگویند
He stopped other people saying anything
او به مهمانی یک دوست قدیمی دعوت شد
He was invited to a party by an old friend.
جو می خواست به جای رقصیدن حرف بزند
Joe wanted to talk instead of dancing
دختری از جو تقاضا کرد به جای رقصیدن صحبت کند
A girl asked Joe to talk instead of dancing
______________________________________________


Walking on sunshine
قدم زدن در آفتاب


When you really love someone,
distance is no object__
Wallace would go to the ends
of the earth for Wendolene.


وقتی واقعاً عاشق کسی باشی
فاصله مهم نيست
والاس به دنبال وندولين
تا آخر دنيا هم می رود


from " The joy of Shaun"


_____________________________________________________
​​


You are Lucky

Matthew Hobbs was sixteen years old. He had been at the same school for five years , and he had always been a very bad pupil. He was lazy, he fought with other pupils, he was rude to the teachers. and he did not obey the rules of the school. His headmaster tried to make him work and behave better, but he was never successful-- and the worst thing was that, as Matthew grew older, he was a bad influence on the younger boys.

Then at last Matthew left school, He tired to get a job will a big company, and the manager wrote to the headmaster to find out what he chould say about Matthew.

The headmaster wanted to be honest, but he also did not want to be too hard, so he wrote, ' If you can get Matthew Hobbs to work for you, you will be very lucky.'



خوش شانسید


متیو هابز شانزده ساله بود . او مدت 5 سال در یک مدرسه بود و همیشه محصل بسیار بدی بود ؛ تنبل بود و با بقیه ی شاگردان دعوا می کرد ؛ نسبت به معلمانش بی ادب بود و مقررات مدرسه را رعایت نمی کرد . مدیر مدرسه کوشش کرد او را به درس خواندن و رفتار بهتر وادار کند ، اما هرگز موفق نشد، از آن بدتر ، هر قدر متیو بزرگتر می شد ، اثر بدی روی پسران کوچکتر می گذاشت

سرانجام متیو مدرسه را ترک کرد و سعی کرد  شغلی در شرکتی بزرگ بگیرد ، رئیس شرکت نامه ای به مدیر مدرسه نوشت تا نظر او را راجع به متیو بداند

مدیر مدرسه می خواست صادق باشد ، اما نمی خواست زیاد هم سخت بگیرد ، بنابراین نوشت :" اگر شما بتوانید متیو هابز را وادار کنید برایتان کار کند ، واقعاً خوش شانسید
______________________


تمرین

متیو به مدرسه اش آمده بود ، وقتی یازده ساله بود
او همیشه پسر خوبی بود
پسران جوانتر رفتار خوب را از او یاد گرفتند
متیو کاری در شرکتی بزرگ گرفت
مدیر سابقش نامه ای از رئیس شرکت گرفت
مدیر با زیرکی به نامه پاسخ داد

________________

واژه کلیدی است honesty است
اسم

pupil شاگرد ، دانش آموز، مردمک چشم
 Influence نفوذ ، تأثیر ، علل مؤثر ، اثر
 honesty  صداقت ، درستی ، درستکاری ، راستگویی
rudimentary اساسی ، اولیه ، مختصر ، ابتدایی ، مقدمان
 ruler فرمانروا ، خط کش
ruling حاکم ، مسلط، رایج ، حکومت ، ، حکم ، رأی
headmaster
مدیر
_____________________________________________
فعل
to obey اطاعت کردن ، فرمان بردن
 to fight جنگیدن ، نزاع کردن ، جرو بحث کردن
 to rule حکومت کردن ، تصمیم گرفتن ، حکم کردن ، خط کشی کردن
to influence تحت تأثیر قرار دادن ، اثر گذاشتن روی ، وادارکردن
_____________________________________________
صفت
Influential  با نفوذ ، منتفذ ، مؤثر ، تعیین کننده
rudimentary اساسی ، پایه ای ، ابتدایی ، مقدماتی ، مختصر
 honest  درست ، شریف ، صادقانه ، راستگو، رو راست
rude
بی تربیت ، پررویی ، بی شرم ، بی ادبانه ، غیر منتظره ، خام ، نسنجیده
________________________________________
rule of law حکومت قانون
under the influence of  تحت تأثیر ،تحت سلطه ، مست
honest to God  شما را به خدا
to be honest  راستش را بخواهید
as a rule معمولاً ، قاعدتاً
work to rule در حد قانون کار کردن ، آهسته کار کردن
__________________________________________


Have a great weekend
M.T



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com