This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, November 25, 2014

َAbout to be examined


سلام ، روز خوشی داشته باشید
---------------------------------------

Jerusha's mind was numbed. She could only repeat Mrs. Lippett's words.
​​

That is his wish. Whether anything will come of it, the future will show. He is giving you a very liberal allowance, almost, for a girl who has never had any experience in taking care of money, too liberal. But he planned the matter in detail, and I didn't feel free to make any suggestions. You are to remain here through the summer, and Miss Pritchard has kindly offered to superintend your outfit. Your board and tuition will be paid directly to the college, and you will receive in additions during the four years you are there. and allowance of thirty-five dollars a month. This will enable you to enter on the same standing as the other students. The money will be sent to you by the gentleman's private secretary once a month, and in return, you will write a letter of acknowledgment once a month. This is--you are not to thank him for the money; he doesn't care to have that mentioned, but you are to write a letter telling of the progress in your studies and the details of your daily life. Just such a letter as you would write to your parents if they were living


دیروز اشتباهی numbed را در فهرست اسمها قرار داده بودم ، ببخشید

اسم
outfit ساز و برگ، توشه ی سفر، لوازم فنی ، تجهیز، همسفر
tuition شهریه ،حق تدریس، آموزانه
acknowledgment سپاسگزاری ، تشکر، شهادت نامه، اقرار ، قبول
standing سابقه، ساختمان، حالت
mention ذکر ، اشاره ، تذکر، یادآوری
living زندگی ، وسیله ی گذران ، حیات

-----------------------------------------
صفت

liberal وافر، زیاد، آزادی خواه ، روشن فکر
living زنده ، در قید حیات
numb کرخ ، بی حس​
-----------------------------------------
فعل
enable توانا ساختن، قادر ساختن ، اختیار دادن
to mention ذکر کردن، نام بردن ، اشاره کردن
to progress پیش رفتن ، پیشرفت کردن
outfit ساز و برگ آماده کردن، تجهیز کردن
superintend مباشرت کردن ، ریاست کردن ، سرپرستی کردن، نظارت کردن
to numb بی حس یا کرخ کردن
-----------------------------------------

جروشا احساس کرد دارد خواب می بیند ، خودش را از یاد برد.

خانم لیپت ادامه داد:
-- بله ، ایشان اینطور اراده فرموده اند و نتیجه آن که تا چه اندازه حق با ایشان است در آینده معلوم می شود، ماهانه ای که برای تو تعیین شده ، معرکه است ، من که سر در نمی آورم ، دختری که در همه ی عمرش پول تو جیبی نداشته ، چطور می تواند این همه پول را خرج کند ، تو تا آخر تابستان اینجا خواهی بود و دوشیزه پریچارد با لطفی که به تو دارد، قرار شده ترا برای رفتن به دانشکده آماده سازد، هزینه ی پانسیون و درس ترا به طور مستقیم به دانشگاه می پردازند و مدت چهار سالی که تو آنجا خواهی بود، ماهی 35 دلار بوسیله منشی مخصوص آن آقای محترم برای تو فرستاده می شود و تو در مقابل ، باید هر ماه نامه ای به این عالیجناب بنویسی . البته نه نامه ی تشکر، چون ایشان از این طور تشریفات بطور اصول خوششان نمی آید، بلکه تو در این نامه ها جزئیات تحصیل و موفقیت های خودت را در درس برای ایشان خواهی نوشت، درست مثل این که تو پدر و مادر داری و در مورد درس و مدرسه برای آنها نامه می نویسی ،

___________________________________________________

خب، حالا می خواهم در مورد تعطیلات برایتان قلم بزنم، شاید هم شما فقط به تحصیلات من علاقه مندید نه تعطیلات من ؟

آن دختر اهل تگزاس است و نامش " لئونورا فن تن " است ( بی شباهت به اسم جروشا آبوت نیست)
من خیلی دوستش دارم ، اما نه به اندازه علاقه ای که به سالی دارم ، من هیچکس را به اندازه ی سالی دوست ندارم ، البته شما که جای خود دارید، من باید شما را بیشتر از همه دوست بدارم ، چون شما همه ی خانواده ی من هستید.

لئونورا و من و دو دختر از کلاسهای بالاتر هر روز که هوا خوب بود، دامن کوتاه و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و یکی یک چوبدست بر می داشتیم و تمام اطراف اینجا را می گشتیم ، یکبار بیش از چهار مایل راه رفتیم ، که به یک شهرک رسیدیم . این شهرکی است که دختران دانشکده در آنجا غذا می خورند ، ما با هم ناهار خوردیم ، غذای گوشتی 35 یک دسر و یک تکه کیک شکلاتی 15 سنت ، که هم پرکالری و هم ارزان بود.

برای من که در پرورشگاه بزرگ شده ام و جز داخل پرورشگاه جایی را ندیده ام ، این گردش و تفریح خیلی جالب بود، هر وقت از دانشکده خارج می شوم ، احساس می کنم از قفس رها شده ام.

یکبار بدون این که خودم متوجه باشم ، احساساتی شدم و با شور و هیجان از خودم تعریف کردم . اما خیلی زود متوجه موضوع شدم و حرف را عوض کردم . خیلی مشکل است که کسی بخواهد همیشه مواظب خودش باشد و جلو احساسات خودش را بگیرد.

من همیشه دوست دارم با دیگران درد دل کنم،اگر شما را نداشتم تا با شما درد دل کنم دق مرگ می شدم.

جمعه ی گذشته در عمارت فرگوسن جشن شیرینی پزان داشتیم. به طور مجموع 22 نفر از دانشجویان سال اول-دوم-سوم و چهارم بودیم. در عمارت فرگوسن آشپزخانه بزرگتر است و ظروف مسی شامل کتری ، تابه ، دیگ و خیلی چیزهای دیگر را دور تا دور دیوار سنگی آویزان کرده اند ، آنجا چهارصد دختر زندگی می کنند.

سر آشپز آنجا کلاه و پیشبند سفید داشت برای ما بیست و دو پیشبندسفید و کلاه آورد و ما آنها را پوشیدیم و درست شبیه آشپزها شدیم . خب ، هرچند که شیرینی ها خوب از آب در نیامد اما به ما خیلی خوش گذشت. آخر کار که شیرینی پخت ، دست و صورت و خلاصه همه جای ما چسبناک و شیرینی مال شده بود . بعد هر یک از ما یک قاشق چنگال بزرگ با دیگ برداشتیم و همانطور که لباس آشپزی تنمان بود ، در حالیکه سرودهای دانشکده را می خواندیم در راهروهای دانشکده حرکت کردیم . به اتاق استادان کشیک رسیدیم ، رفتیم و شرینی به آنها تعارف کردیم.

ملاحظه می فرمایید بابا که چقدر خوب آموزش می بینیم. شما فکر نمی کنید بهتر است من به جای نویسنده شدن ، نقاش بشوم؟ دو روز دیگر تعطیلات تمام می شود و من از اینکه باز دخترها را می بینم خوشحالم.

ساختمانی که من در آن زندگی می کنم خیلی خلوت و بی سرو صداست . اما ساختمانی که برای 400 دختر درست کرده اند و حالا 9 نفر در آن زندگی می کنند معلوم است باید چطور باشد.

تاکنون یازده صفحه نوشته ام ، بیچاره بابا جون، به طور حتم تا حالا شما خسته شده اید، اول که شروع به نوشتن کردم می خواستم خیلی مختصر از شما تشکر کنم ، اما وقتی شروع به نوشتن می کنم ، نمی دانم چرا اینقدر طولانی می شود.

خب، دیگر خداحافظ، از اینکه به یاد من هستید خیلی تشکر می کنم ، البته من باید خیلی خوشحال باشم ، اما این آسمان صاف و شفاف را یک تکه ابر تیره کرده است، امتحانات آینده در ماه فوریه شروع می شود.
                                             
دوستدار شما
                              
                 جودی

( پیوست نامه )

شاید این درست نباشد که من بنویسم دوستدار شما ، اگر غلط است پس عذر می خواهم، اما به هر حال من باید کسی را دوست بدارم ، باید میان شما و خانم لیپت یکی را انتخاب کنم، اما بابا، شما محبت کنید و این بار را به دوش خودتان قبول بفرمایید ، چون من نمی توانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.


---------------------------------------------------


On the Eve Dear Daddy-Long-Legs,


You should see the way this college is studying! We've forgotten we ever had a vacation. Fifty-seven irregular verbs have I introduced to my brain in the past for days--I'm only hoping they'll stay till after examinations.

Some of the girls sell their text-books when they're through with them, but I intend to keep mine. Then after I've graduated I shall have my whole education in a row in the bookcase, and when I need to use any detail, I can turn to it without the slightest hesitation. So much easier and more accurate than trying to keep it in your head.

Julia Pendleton dropped in this evening to pay a social call, and stayed a solid hour. She got started on the subject of family, and I COULDN'T switch her off. She wanted to know what my mother's maiden name was--did you ever hear such an impertinent question to ask of a person from a foundling asylum? I didn't have the courage to say I didn't know, so I just miserably plumped on the first name I could think of, and that was Montgomery. Then she wanted to know whether I belonged to the Massachusetts Montgomerys or the Virginia Montgomerys.

Her mother was a Rutherford. The family came over in the ark, and were connected by marriage with Henry the VIII. On her father's side they date back further than Adam. On the topmost branches of her family tree there's a superior breed of monkeys with very fine silly hair and extra long tails.

I meant to write you a nice, cheerful, entertaining letter tonight, but I'm too sleepy--and scared. The Freshman's lot is not a happy one.

Yours, about to be examined,
Judy Abbott




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com