This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, November 5, 2014

Blue Wednesday


بابا لنگ دراز-2

سلام ، صبح بخیر

____________________________________

« جین وبستر زنی بسیار حساس بود. از همان دوران نوجوانی و از همان روزهایی که در مدرسه ی خانم جین گری شروع به تحصیل کرد با نظام ناموزون و دوگونگی طبقات ثروتمند و متوسط و فقیر روبرو شد و به گفته ی خودش:

" اندیشه ی بابا لنگ دراز از همین روزها از همین مدرسه آغاز شد . من به هیچ عنوان قادر نبودم احترام مدیر مدرسه را به دختران اعیان زاده و بی احترامی همین مدیر مدرسه را به دختران فقیر ببینم و تحمل کنم ."

وبستر با ورود به دبیرستان کشش بسیار عظیمی به نوشتن در خود دید. گاهی مواقع نمی توانست ننویسد. حتی برای خودش، برای توجیه کردن خودش.  " پاتی " دوستش بود . پاتی و جین همیشه کنار هم بودند . غمگسار هم بودند و جین کسی را سراغ نداشت که مثل پاتی بتواند به نوشته هایش گوش کند ، حرف پاتی مثل آیات آسمانی در جین اثر می گذاشت . پاتی هم دختری بود که به یک خانواده ی خوب و مرفه و ثروتمند تعلق داشت

جین وبستر در اشاره به پاتی می گوید:
" پاتی مرا به هیجان نوشتن می آورد . خودش فاقد احساسات اندیشمندانه ی یک نویسنده بود . یعنی نمی خواست نویسنده باشد اما بنحو اغراق آمیزی به نوشته های  من و بطور کلی نویسندگی من علاقه مند بود. یک نوع تعصب روی کار من داشت."

                                              داریوش شاهین                   »


_______________________________________

چهارشنبه ی غم انگیز

اولین چهارشنبه ی هر ماه ، روزی بطور کامل هولناک بود. روزی بود که با ترس انتظارش را می کشیدند ، با دلیری و شجاعت به کارها می رسیدند و سرانجام با شتاب به پایانش می بردند ، باید کف اتاق ها و راهروها بدون هیچگونه لک، مبل ها و صندلی ها بدون ذره ای گرد و خاک ، و روکش تختخوابها بدون کوچکترین چروک باشد.

نود و هفت بچه ی کوچولوی یتیم که در هم می لولیدند - باید نظافت کرد ، موهایشان را شانه زد . روپوش کتانی شطرنجی مدرسه بتنشان کرد ، تکمه هایشان را بست و هر دقیقه به نود و هفت نفر آنها یادآور شد که :

- هر وقت یکی از معتمدان از شما سئوالی کرد شما بگویید: بله قربان ، یا نه قربان، و کلمه ی قربان را فراموش نکنید.
چون " جروشا آبوت" بینوا از همه ی بچه ها بزرگتر بود ، از این رو جور همه را می کشید.

سرانجام این چهارشنبه هم مثل ماهها ی گذشته به پایان رسید و " جروشا آبوت " که تمام بعد ازظهر را در آشپزخانه برای مهمانهای پرورشگاه یتیمان ساندویچ درست کرده بود ، خسته و کوفته ، به طبقه ی بالا رفت تا به کارهای روزانه ی خودش بپردازد.

جائیکه او بویژه از آن مراقبت می کرد ، اتاق " ف" بود. در این اتاق یازده بچه ی 4 تا 7 ساله زیر نظر او بودند . جروشا بچه ها را به صف کرد . بینی یک یک آنها را تمیز کرد . لباسهایشان را مرتب نمود . بعد صف آنها را به اتاق غذاخوری برد تا شامشان را بخورند، نان سفید و شیر و یک ظرف کمپوت غذای آنها را تشکیل می داد

______________________________________________
Daddy Long Legs-2

Then she dropped down on the window seat and leaned throbbing temples against the cool glass. She had been on her feet since five that morning, doing everybody's bidding, scolded and hurried by a nervous matron. Mrs. Lippett, behind the scenes, did not always maintain that calm and pompous dignity with which she faced an audience of Trustees and lady visitors. Jerusha gazed out across a broad stretch of frozen lawn, beyond the tall iron paling that marked the confines of the asylum, down undulating ridges sprinkled with country estates, to the spires of the village rising from the midst of bare trees.

The day ended-- quite successfully, so far as she knew. The Trustees and the visiting committee had made their rounds, and read their reports, and drunk their tea, and now ere hurrying home to their own cheerful firesides, to forget their bothersome little charges for another month . Jerusha leaned forward watching with curiosity-- and a touch of wistfulness -- the stream of carriages an automobiles that rolled out of the asylum gates. In imagination she followed first one equipage, then another, to the bit houses dotted along the feathers. She pictured herself in a fur coat and a velvet hat trimmed with feathers leaning back in the seat and nonchalantly murmuring 'Home' to the driver. But on the door-sill of her home the picture grew blurred.

Jerusha had an imagination -- an imagination, Mrs. Lippett told her, that would get her into trouble if she didn't take care -- but keen as it was , it could not carry her beyond the front porch of the houses she would enter. Poor, eager, adventurous little Jersha, in all her seventeen years, head never stepped inside an ordinary house; she could not picture the daily routine of those other human beings who carried on their lives undisocommoded by orphans.

Je-ru-sha Ab-bott You are wan-ted In the of-fice, And I think you'd Better hurry up!

Tommy Dillon, who had joined the choir, came singing up the stairs and down the corridor, his chant growing louder as he approached room F. Jerusha wrenched herself from the window and refaced the troubles of life.

'Who wants me?' she cut into Tommy's chant with a note of sharp anxiety.

Mr. Lippett in the office, And I think she's mad.     Ah-a-men!

Tommy piously intoned, but his accent was not entirely malicious. Even the most hardened little orphan felt sympathy for an erring sister who was summoned to the office to face an annoyed matron; and Tommy liked Jerusha even if she did sometimes jerk him by the arm and nearly scrub his nose off.

Jersha went without comment, but with two parallel lines on her brow. What could have gone wrong, she wondered. Were the the sandwiches not thin enough? Were there shells in the nut cakes? Had a lady visitor seen the hole in Susie Hawthorn's stocking? Had--O horrors! -- one of the cherubic little babes in her own room F 'sauced' a Trustee?


M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com