This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, November 19, 2014

Here is your portrait



" مثل پـــری در آینه ها حرف می زنی
جز آه ... هر چه گفته ای از یاد می برم

نزدیک صبـــح ، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب می پرم! "



سلام همسفران جاده ی بابا لنگ دراز

 از سفر لذت می برید؟ خواندن کتاب مثل یک سفر است ، با باز کردن کتاب و خواندن واژه ی اول سطر اول شروع می شود و با نقطه ی صفحه ی آخر تمام .


___________________________________________

'This gentleman has taken an interest in several of our boys. You remember Charles Benton and Henry Frieze? They were both sent through college by Mr.--er--this Trustee, and both have repaid with hard work and success the money that was so generously expended. Other payment the gentleman does not with. Heretofore his philanthropies have been directed solely towards the boys; I have never been able to interest him in the slightest degree in any of the girls in the institution, no matter how deserving. He does not, I may tell you, care for girls.'

 'No, ma'am,' Jerusha murmured, since some reply seemed to be expected at this point.
'To-day at the regular meeting, the question of your future was brought up
​. '​
​​
اسم

philanthropy هم نوع دوستی ، بشر دوستی

__________________________
صفت
deserving مستحق، شایسته ، سزاوار
______________________________________
قید


generouslyسخاوتمندانه
heretofore سابق بر این
solelyفقط ، منحصراً ، به تنهایی
______________________________
فعل

to expend صرف شدن ، خرج شدن
to direct متوجه کردن ، معطوف کردن، نظارت کردن
to bring up مطرح شدن


خانم لیپت ادامه داد:
- بله ... این عالیجناب ، خیلی نسبت به چند نفر از پسران لطف کرده، " چارلزنبتون"  و " هنری فریز" را تو می شناسی ، هر دوی آنها را همین آقا که مورد صحبت است ، به دانشکده فرستاد و هر دوی آنها با جدیت و پشتکاری که در درس به کار بستند آن همه هزینه ای را که این عالی جناب به خاطر آنها پرداخته بود، جبران کردند و این آقای محترم هم جز این هیچ انتظاری ندارد. ایشان تاکنون عواطف انسان دوستانه خودشان را نسبت به پسران ابراز می فرمودند و من تاکنون نتوانسته بودم که نظرشان را به طرف دخترها جلب کنم ، معلوم شد که از دخترها خوشش نمی آید، امروز در جلسه آینده تو سرنوشت تو مطرح شد...
خانم لیپت چند لحظه سکوت کرد و با این سکوت جروشا احساس کرد زیر فشار ناراحتی عصبی قرار گرفته است. بعد خانم لیپت ادامه داد:

______________________________________


15 نوامبر
_____

بابا لنگ دراز عزیز،

به آنچه که من امروز یاد گرفته ام گوش کنید،

سطح محدب هرم ناقص برابر است با هرم منظم که آن برابر است با نصف حاصل ضرب مجموع محیط دو قاعده ی آن ضربدر ارتفاع هر یک از ذوزنقه هایش.

اگر این موضوع به نظر شما درست نیست من حاضرم آنرا ثابت کنم، من تاکنون در مورد لباسهایی که می پوشم برایتان چیزی ننوشته ام، مگر نه؟ شش دست لباس خریدم که همه نو و تمیز هستند. البته لباسهای دست دوم کسی که از من درشت اندام تر بود، نه، بلکه نو و دست اول.

آخر این موضوع در زندگی آدم یتیم و بینوا خیلی مهم است، شما این لباسهای قشنگ و مد روز را به من داده اید، من به خاطر آن از شما خیلی خیلی تشکر می کنم.
فرصت و موقعیت تحصیل پیدا کردن شانس بزرگی است، اما شش دست لباس نو داشتن چیز بی نظیر و غیر قابل توصیفی است.

جای شکر باقی است که این لباس ها را خانم پریچارد که عضو هیئت مدیره است برای من انتخاب کرد نه خانم لیپت . یکی از آنها لباس شب است ، پارچه از تور صورتی است - با زیر پوش ابریشمی - که هر وقت آنرا می پوشم درست و حسابی خوشگل می شوم و یک لباس آبی برای کلیسا و یک لباس مخصوص عصر و صرف چای از پارچه ی قرمز که روی آنرا به شیوه ی شرقی ها دست دوزی کرده اند که هر وقت آنرا می پوشم درست مثل کولی ها می شوم. و یک لباس ابریشم به رنگ صورتی مایل به زرد ، با یک کت و دامن خاکستری برای گردش و خرید و سرانجام آخرین دست لباسم یک لباس ساده برای کلاس درس است.

خب، این لباسها برای خانم جولیا پندلتون خیلی سبک است ، اما برای جروشا ، اوه ... خیلی هم از سرش زیاد است.

شاید فکر کنید که حیف پول که خرج دخترهایی مثل من می شود ، من دختر پوک و پوچی هستم . اما بابا، اگر شما هم یک عمر لباس فرم مدرسه پوشیده بودید ، آن وقت می فهمیدید که من حالا چه عالمی دارم.

درست وقتی پا به دبیرستان گذاشتم روپوش مدرسه خیلی وضع بدتری پیدا کرد ، چون من آنوقت روپوشهایی را می پوشیدم که مردم از پارچه های کهنه برای یتیم ها می فرستادند.

باور نمی کنید که من با چه ناراحتی به مدرسه می رفتم . همیشه فکر می کردم سر کلاس مرا کنار دختری خواهند نشاند که لباس من متعلق به او بوده و او هم زیر گوش دوستانش پچ پچ می کند و همه از این موضوع می زنند زیر خنده ، به خدا اگر همه ی عمر جوراب ابریشمی بپوشم باز هم آن زخمی که به دلم دارم خوب نمی شود.

آخرین نشریه ی جنگ
______________________


در آخرین کشیک روز پنج شنبه 13 نوامبر، هانیبال پیشرفت گارد رمی ها را تار و مار کرد و نیروهای کارتا چینی ها را راهنمایی کرد تا بر فراز کوهها و به سوی دشت کاسیلینوم حرکت کنند . یک گروهان مسلح نئومیدی ها پیاده نظام کوئین توی-فاپیوس و ماکسیموس را به تصرف خود درآوردند . دو جنگ و کشمکش ناچیز. رمی ها با تلفات سنگین آنها را شکست دادند ، من شرف خویش را نگه می دارم.

نگارنده دوشیزه ی شما
ج-آبوت

پیوست نامه

می دانم که نباید منتظر پاسخ نــامه ای از سوی شما باشم. همچنین به من یادآور شده اند که نباید با طرح پرسش های بی مورد باعث ناراحتی شما بشوم، اما بابا، فقط یکبار  و یک پرسش.

مایلم بدانم آیا شما خیلی پیر هستید یا فقط کمی پیر شده اید؟ تمام سر شما طاس و بی مو است، یا فقط کمی موهایتان ریخته است؟ من نمی دانم شکل شما را چگونه مجسم کنم؟ آقای محترمی که از دخترها بدش می آید اما خیلی ثروتمند و با گذشت است . به خصوص در حق دختران فضول خیلی گذشت می کند. من نمی دانم چنین مردی باید چه شکلی باشد.



____________________________

19th December Dear Daddy-Long-Legs,
You never answered my question and it was very important.

ARE YOU BALD?


I have it planned exactly what you look like--very satisfactorily--until I reach the top of your head, and then I AM stuck. I can't decide whether you have white hair or black hair or sort of sprinkly grey hair or maybe none at all.

Here is your portrait:



But the problem is, shall I add some hair?

Would you like to know what color your eyes are? They're grey and your eyebrows stick out like a porch roof ( beetling , they're called in novels), and your mouth is a straight line with a tendency to turn down at the corners. Oh, you see, I know! You're a snappy old thing with a temper. ( Chapel bell.)



​شعر از اصغر معاذی​


M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com