This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, November 17, 2014

I am in the basketball team now, Hooray!



صبحتون بخیر
___________________________________

Jerusha's anxious frown gave place to quick laughter. She was by nature a sunny soul, and had always snatched the tiniest excuse to be amused. If one could derive any sort of entertainment out of the oppressive fact of a Trustee, it was something unexpected to the good. She advanced to the office quite cheered by the tiny episode, and presented a smiling face to Mrs. Lippett. To her surprise the matron was also, if not exactly smiling, at least appreciably affable; she wore an expression almost as pleasant as the one she donned for visitors.
 
'Sit down, Jerusha, I have something to say to you.  Jerusha dropped into the nearest chair and waited with a touch of breathlessness. An automobile flashed past the window; Mrs. Lippett glanced after it.
'Did you notice the gentleman who had just gone?'
'I saw his back.'
اسم
laughter خنده، صدای خنده، قاه قاه
soul ضمیر، روح
 snatch ربایش، قاپ زنی
tiny بچه کوچولو
don آقا ، سالار، نجیب زاده
excuse بهانه ، دستاویز، عذر، پوزش ، عنوان
breathlessness بی نفسی، بی رمقی

صفت

entertainment  مشغولیت، سرگرمی، پذیرایی، مهمانی
tiny ریز، خرد، فسقلی ، کوچولو، ناچیز، بسیار کوچک
oppressive ستمگر، ظالم ، ستم پیشه ، متعدی
affable خوش برخورد، مهربان، خوشرفتار

_____________________________

فعل
to snatch ربودن، قاپیدن، بردن ، گرفتن
to don پوشیدن، بر تن کردن
to derive مشتق شدن، نتیجه گرفتن ، ناشی شدن
___________________________________________

قید
appreciably خیلی

جروشا در آن لحظه ای که این تصویر را روی دیوار دید، با آن همه دلشوره و نگرانی به شدت به خنده افتاد. از این رو با قیافه ی خنده رو و شاد با خانم لیپت روبرو شد ، عجیب تر اینکه دید خانم لیپت هم قیافه ی شاد و خوشحالی دارد.

خانم لیپت گفت:
- جروشا بنشین می خواهم با تو صحبت کنم.

جروشا با نگرانی روی اولین صندلی نشست و در انتظار صحبت خانم لیپت شد. در این موقع اتومبیلی از مقابل پنجره عبور کرد و خانم لیپت نگاهی به آن اتومبیل کرد و گفت:
- آیا تو آقائی را که همین حالا رفت دیدی ؟
- من پشت سرش را دیدم.

_________________________________________________


چهارشنبه

بابا لنگ دراز عزیز

،
من نامم را تغییر داده ام
.
البته در دفتر هنوز اسم من همان جروشا است ، اما همه مرا جودی صدا می کنند. خیلی بد است که مجبور باشم اسم عامی داشته باشم مگر نه؟ شما تا حالا چنین اسمی داشته اید؟

من هنوز با نام جودی آشنا نشده ام ، این اسم را " فردی پرکینز" روی من گذاشت ، پیش از اینکه درست بتواند اسمم را تلفظ کند

کاش خانم لیپت در نام گذاری من بیشتر سلیقه به کار می برد. من اطمینان دارم نام ها را از روی دفتر تلفن انتخاب می کند. اگر قبول ندارید همین حالا دفتر تلفن را ورق بزنید، صفحه ی اول دفتر نوشته "آبوت" اما اسم کوچک را از هر کجا که بتواند انتخاب می کند ، شاید جروشا را از روی یک سنگ قبر گرفته است. من همیشه از این اسم تنفر داشته ام . اما جودی بد نیست. بامزه است ، هر چند که فکر می کنم جودی باید اسم یک دختر خوشگل و چشم آبی و خیلی ناز نازی باشد. دختری که همه ی فامیل تا می توانند او را لوس می کنند . دختری که در دنیا هرگز غمی نداشته باشد، اما خب، من هر عیبی داشته باشم حداقل هیچکس نمی تواند بگوید لوس هستم ، اما خب بدم هم نمی آید گاهی تظاهر کنم و لوس بشوم. پس استدعا دارم شما هم در آینده مرا جودی صدا کنید.

یک خبر دیگر هم دارم که اگر مایل باشید بدانید این است. من سه جفت دستکش چرمی خریده ام. من از آن دستکش هایی که پنج انگشته نیست و بچه ها دست می کنند پیش از این داشته ام. آنرا از درخت عید نوئل گرفته ام . اما دستکش درست و حسابی تا حالا نداشته ام.

نیم ساعت به نیم ساعت آنرا از کشوی میزم بیرون می آورم و آنرا به دست می کنم.
خیلی جلوی خودم را گرفتم تا آنرا سر کلاس دستم نکنم. ( زنگ شام  خدانگهدار)


جمعه

چی فکر می کنید بابا؟ استاد انگلیسی به من گفت که آخرین انشا من عالی و بی نظیر بوده است. باور کنید عین جمله ی او این بود : عالی و بی نظیر. با آن تعلیم و تربیتی  که من در طول هجده سال داشته ام باید خیلی عجیب باشد مگر نه؟

هدف پرورشگاه جان گریر بطوریکه استحضار دارید و با آن موافق هم هستید ، این بود که 97 یتیم بی پدر و مادر را بصورت 97 بچه ی یکسان و یکجور پرورش دهند ، بی اراده ، بی ابتکار.

استعداد نبوغ آمیز من در زمینه ی نقاشی از آن لحظه ای شکوفان شد که شروع کردم به نقاشی کردن عکس خانم لیپت روی درها، آنهم با گچ
امیدوارم اگر دارم به نوانخانه دوران طفولیت خودم خرده گیری می کنم ، شما ناراحت نشوید . اگر احساس می کنید دارم اهانت می کنم ، شما بدون تأمل چک ماهانه مرا نفرستید. البته خب این بی ادبی است، اما به هر حال نباید از کسی که در گداخانه بزرگ می شود ، انتظار ادب و تربیت درست و حسابی را داشت.

راستی بابا، آنقدر که تفریحات دانشکده برای من آزاردهنده است، از درس هایم هیچ ناراحتی ندارم. اغلب من نمی فهم دخترها دارند به یکدیگر چه می گویند و برای چه می خندند. شوخی های آنها مربوط به قبل است ، قبلی که همه از آن خبر دارند جز من.

گاهی احساس می کنم که من در دنیای عجایب هستم ، با همه بیگانه هستم. زبان مردم این دنیا را نمی فهم . همین موضوع مرا رنج می دهد . در دبیرستان دخترها دسته دسته دور هم جمع می شدند و خیره به من نگاه می کردند ، مثل این بود که همه می دانستند که من با آنها تفاوت دارم. مثل این بود که نام جان گریر روی تمام پیکر من نوشته شده بود. بعد بعضی از آنها می خواستند خود را مهربان نشان دهند نزد من می آمدند و خیلی مؤدبانه با من صحبت می کردند، چقدر از همه بیزار بودم ، تنفر و بیزاری من بیشتر از کسانی بود که می خواستند تظاهر به مهربانی و نیکوکاری کنند.

اما بابا، در اینجا هیچکس نمی داند که من دختر پرورشگاهی هستم. هیچکس نمی داند که من بچه سر راهی بوده ام.
من به سالی گفتم که پدر و مادر من مرده اند و آقای سالخورده ای مرا به دانشکده فرستاده است ، خب دروغ هم نگفته ام.
دوست ندارم شما مرا خودخواه بدانید. من خیلی دوست دارم مثل بقیه دخترها باشم. به هرحال خاطرات زندگی در پرورشگاه جان گریر که خاطرات دروان کودکی مرا فرا گرفته ، تفاوتی میان من و آنها ایجاد می کند.

اگر بتوانم این خاطرات را پشت سر بگذارم آن وقت می توانم مثل سایر دخترها باشم ، فکر نکنم از نظر معنوی من با آنها تفاوتی داشته باشم ، مگر نه؟

به هر حال هر چه باشد ، سالی که در حال حاضر مرا دوست می دارد.

دوستدار همیشگی
جودی آبوت
(جروشای سابق)


________________________________

Saturday morning

I've just been reading this letter over and it sounds pretty nu-cheerful. But can't you guess that I have a special topic due Monday morning and a review in geometry and very sneezy cold?

Sunday

I forgot to post this yesterday, so I will add an indignant postscript. We had a bishop this morning, and WHAT DO YOU THINK HE SAID?

'The most beneficent promise made us in the Bible is this, "The poor ye have always with you." They were put here in order to keep us charitable.'

The poor, please observe, being a sort of useful domestic animal. If I hadn't grown into such a perfect lady, I should have gone up after service and told him what I thought.



25th October Dear Daddy-Long-Legs,


I'm in the basket-ball team and you ought to see the bruise on my left shoulder. It's blue and mahogany with little streaks of orange. Julia Pendleton tried for the team, but she didn't get in. Hooray!

You see what a mean disposition I have.
College gets nicer and nicer. I like the girls and the teachers and the classes and the campus and the things to eat. We have ice-cream twice a week and we never have corn-meal mush.

You only wanted to hear from me once a moth, didn't you? And I've been peppering you with letters every few days! But I've been so excited about all these new adventures that I MUST talk to somebody; and you're the only one I know. Please excuse my exuberance; I'll settle pretty soon. If my letters bore you, you can always toss them into the wastebasket. I promise not to write another till the middle of November.

Your most loquaciously,
Judy Abbott



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com