This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, November 30, 2014

JUDY In The INFIRMARY



سلام ، صبح بخیر
 
------------------------------------

Before leaving yesterday morning, Mrs. Lippett and I had a very serious talk. She told me how to behave all the rest of my life, and especially how to behave towards the kind gentleman who is doing so much for me. I must take care to be Very Respectful.

But how can one be very respectful to a person who wishes to be called John Smith? Why couldn't you have picked out a name with a little personality? I might as well write letters to Dear Hitching-Post or Dear Clothes-Prop.

I have been thinking about you a great deal this summer; having somebody take an interest in me after all these years makes me feel as though I had found a sort of family. It seems as thought I belonged to somebody now, and it's a very comfortable sensation. I must say, however, that when I think about you , my imagination has very little to work upon. There are just three things that I know:

  1. You are tall.
  2. You are rich.
  3. You hate girls.

imagination خیال ، تصور،پنداره ، توهم

----------------------------------------------

دیروز پیش از حرکت به سوی دانشکده ، خانم لیپت کنفرانس مفصلی داد و باید بگویم که او تکلیف مرا تا آخر عمر روشن کرد. برای مثال ایشان رفتار مرا نسبت به آقایی که در حق من اینقدر لطف و مهربانی و بزرگواری کرده معلوم کرد و چندین مرتبه در مورد ایشان سفارش کرد که باید خیلی احترامشان را نگه دارم.

اما ترا به خدا من چطور می توانم به کسی که اسم مستعار " جان اسمیت " را برای خودش انتخاب کرده احترام بگذارم؟ جان اسمیت هم شد اسم؟ چرا اسمی انتخاب نکرده اید که برازنده ی شما باشد؟

من همه ی عمر تنها و بی پدر و مادر بودم ، ناگهان یک نفر پیدا شد که سرنوشت و آینده ی من برایش مهم باشد . از این رو من تمام این تابستان در مورد شما فکر کردم . فکر می کنم حالا من خانواده دار شده ام ، حالا من هم به کسی تعلق پیدا کرده ام . این فکر به من آرامش می دهد، اما نمی توانم مرغ فکرم را در مورد شما بیشتر به پرواز درآورم، من فقط سه چیز درمورد شما می دانم:

شما مرد قد بلندی هستید
شما ثروتمندید
شما از دخترها خوشتان نمی آید.      

---------------------------------------------------

اول ماه مارس
ب. ل. د. عزیزم ،


من دارم انشاء نثر لاتین می خوانم . من آن را خوانده بودم ، من آن را خواهم خواند ، من می خواهم که آن را بخوانم. امتحان من روز سه شنبه زنگ هفتم انجام خواهد شد. من باید قبول شوم یا منفجر شوم
.
پس نامه آینده ی من یا از جودی تندرست و خوش حال خبر می دهد و یا از جودی ریز ریز شده شما را آگاه می سازد
.
به هر حال هر وقت که امتحان تمام شد، نامه ای با کمال احترام برای شما خواهم نوشت، اما امشب خیلی کار دارم

آن که خیلی عجله دارد
ج . آ




26 ماه مارس
آقای ب . ل. د. اسمیت،

عالیجناب ، شما هرگز به نامه های من پاسخ نمی دهید. هیچ علاقه ای به کار من ندارید. به نظرم شما یکی از دل سخت ترین موجودات خیرخواه هستید. دلیل این که هزینه ی تحصیل مرا قبول کرده اید به خاطر علاقه به من نیست، بلکه این کار را می کنید به خاطر این که وظیفه تان را انجام دهید. من به هیچ عنوان چیزی در مورد شما نمی دانم. حتی نام شما را هم درست نمی دانم

آخر چطور ممکن است یک انسان به یک چیز نامه بنویسد. فکر می کنم مطمئن هستم شما بدون اینکه نامه های مرا حتی نگاه کنید، یکراست توی سطل آشغال می اندازید
.
من از امروز به بعد فقط در مورد درس و تحصیل می نویسم. همین، من امتحانات تجدیدی هندسه و لاتین را دادم و در هر دو آنها نمره ی قبولی آوردم.

با تقدیم احترام
جروشا آبوت


-------------------------------

2nd April Dear Daddy-Long-Legs,

I am a BEAST.

Please forget about that dreadful letter I sent you last week--I was feeling terribly lonely and miserable and sore-throaty the night I wrote. I didn't know it, but I was just sickening
​​
for tonsillitis and grippe and lots of things mixed. I'm in the infirmary now, and have been here for six days; this is the first time they would let me sit up and have a pen and paper. The head nurse is very bossy. But I've been thinking about it all the time and I shan't get well until you forgive me. Here is a picture of the way I look, with a bandage tied around my head in rabbit's ears.

 Doesn't that arouse your sympathy? I am having sublingual gland swelling. And I've been studying physiology all the year without ever hearing of sublingual glands. How futile a thing is education!
I can't write any more; I get rather shaky when I sit up too long. Please forgive me for being impertinent and ungrateful. I was badly brought up.

Yours with love,
Judy Abbott






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com