This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, December 25, 2014

هر شب وضوی گریه گرفتم برای صبح

​​

" یک روز اگر صـــــــلاح ببینی بـــــبینمت
می خواهم از مسیر زمــــــینی بــبینمت

پارمیس جان، سلام


و خداحافظ، این آخرین پنج شنبه نامه ی سال 2014 است، نامه ی بعدی را اگر خدا و من و تو خواستیم در سال 2015 می خوانی

همیشه نامه ی اختتامیه ، به بررسی حوادث و رویدادهای سالی که  گذشت می پردازد، هفته ی قبل از پارسال و مهمترین رخدادهای جهانیش نوشتم .
 درباره ی خودم و سال 2014، حقیقتاً نمی دانم چه بنویسم ، اگر بخواهم ریزی از وقایعی که بر من گذشت را بنویسم ، ننوشته پیداست که کتاب می شود، پس فعلاً بی خیال سالنامه نگاری می شوم ، و فقط روی اهدافی که داشتم و به آنها نرسیدم  و یا رسیدم متمرکز می شوم.

تصور می کنی الان چه حسی دارم ؟ یعنی از نرسیدن به اهدافم سرخورده و ناراحت هستم، می خواهم سرم را به دیوار بکوبم؟ البته در این شرایط پریشانی کاملاً طبیعی است ، ولی نه تنها دلخور نیستم ،مصمم تر هم شده ام ، می دانی چرا؟


"یعنی اگر شـــــــــهید پذیرایی ات شدم
از پشت یک غبـــــــــــار نشینی ببینمت "

 چون من هنوز زنده هستم. می خندی؟ ولی این یک حقیقت است، متأسفانه در سالی که گذشت بسیاری از هم محلی ها و آشنایانمان را از دست دادیم ، دوستانی که سال قبل همین موقع همراه ما بودند ، افسوس و دریغ! زیر تلی از خاک آرمیده اند . خدا را شکر، ما هنوز نفس می کشیم و فرصت داریم ، می توانیم دوباره شروع کنیم  و شکست بخوریم ، آن قدر زیاد ، تا رسم شکست دادن را بیاموزیم. پس خوش حال باش و از زندگیت لذت ببر از تک تک لحظاتت.


هر چند دلم می خواست این سال را با موفقیتی حقیقتاً بزرگ به پایان برسانم ، اما خوب که نگاه می کنم ،می بینم آن قدر هم وحشتناک نیست ، ( هر چند گاهی حس می کنم هست) ولی من قدم اول را برداشته ام، و ضرب المثلی می گوید : یک سفر دراز ، با یک گام کوچولو شروع می شود، و همین گام های کوچولو هستند که موفقیت های بزرگ را می سازند .

همان طور که اشتباهات کوچولو ذره ذره در وجودت رخنه می کنند ، غول می شوند ، به  زمینت می زنند و خاکسترت می کنند، پس بیا حواسمان را خوب جمع کنیم ، اگر نمی توانیم روزی یک کتاب بخوانیم ، یک صفحه که می توانیم ، یک صفحه در روز می شود 365 صفحه در سال ، شاید خیلی کم به نظر برسد اما از هیچی بهتر است، بیا به هم قول بدهیم که پشتکار بیشتری داشته باشیم ، هدفی انتخاب کنیم ، هر چند کوچک و تا آخر ادامه دهیم ، البته محض اطلاع ؛فقط هدفهای خیلی خیلی بزرگ روحها را به حرکت در می آورند :)

پس آرمانهای بزرگت را به قدمهای کوچک تقسیم کن و جلو برو ، یادم باشه ، یادت باشه یک فیل رو چطور می شه خورد؟ لقمه لقمه




گفتم هدف، یادت آمد که هفته پیش نوشته بودم ،مهمترین هدفم در این ایام فقط و فقط تمام کردن داستانم است؟ خب، اعتراف می کنم که هنوز موفق نشده ام ولی تا پایان سال چند روز دیگر وقت دارم:(

گاهی از دست خودم حسابی کلافه می شوم ، مثل این هفته ، یک بخش داستان حسابی روی اعصابم راه می رفت ، می دانی من عادت دارم خط به خط جلو می روم ( البته طرح اصلی را در ذهن دارم ، ولی تا یک بخش به دلم نشیند به سراغ بعدی نمی روم) آخر وقتی یک داستان را می نویسم و یک جای خالی  می گذارم ، دوباره که برمی گردم ، تا آن را پر کنم ، گاهی کل داستان عوض می شود.

این هفته هم با چند تا پاراگراف حسابی کشمکش داشتم ، داستان را دو هفته ی قبل تا پایان نوشته بودم ولی یک جای خالی در داستانم  گذاشتم ، خیال می کردم باید جالبتر شود ، اما دوباره که سراغ داستان آمدم ، هی فکر کردم ، هی نوشتم و هی پاک کردم ، آخرش هم شاید آن چه می خواستم از آب در نیامد، ولی خب ، بالاخره این چند پاراگراف هم تمام شد، خدا کند تا فردا نظرم عوض نشود که پاکشان کنم و دوباره از نو بنویسم .

 این ذهن پروانه ای من است دیگر گاهی پر می شود از اشکال مختلفی که اصلاً با هم تناسب ندارند ،و اصرار دارند که روی کاغذ بنشینند ، من گاهی کلی مقاومت می کنم ، اما سرانجام آنها می برند و خودشان را تو دل کاغذ جا می کنند، خدا آخر و عاقبت مرا به خیر کند



هر شب وضوی گـــریه گرفتم برای صبح
تا با نگاه پـــــــــــــــــــاک ترینی ببینمت

در لحظه ی شــــــهود تو ناخن جویده ام
شاید پس از مقـــــدمه چینی بـــــبینمت



پارمیس، اگرچه نویسندگی روز به روز برایم سخت تر می شود، چون هر چه که با تجربه تر می شوی از خودت توقع بیشتری داری، اما خیلی راحت تر از قبل با انتقادها برخورد می کنم، گاهی حتی اهمیت هم نمی دهم ، می دانی چرا؟

خب، این یکی از کشفیات بزرگ من است، باور کن هیچ کس قبلاً از آن خبر نداشته و اگر داشته خب، ایده ی من را برداشته است :)) شوخی کردم. معمولاً بعد از هر داستان به بلاگر سر می زنم و آمارها را بررسی می کنم، اکثراً سه حس دارم ؛ گاهی متحیر می شوم ، پاره ای مواقع لبخند می زنم ، مواردی هم هست که ناراحت و سرخورده می شوم

الان اکثراً متعجب می شوم و لبخند می زنم ،اما  تازه کار که بودم بیشتر ناراحت می شدم و متحیر، می دانی چرا؟ خب، به خاطر تجربهT، من یک ذره از آماتوری فاصله گرفته ام.

بعضی پست ها یا داستانهایم را خیلی دوست دارم ، به نظرم خوب نوشته شده اند ، یا جالب هستند ، اما خواننده آنها را دوست ندارد، بعضی پست ها یا داستانها هم هستند که از نظرم عادی هستند، اما خواننده آنها را بیشتر می پسندد، اوایل از این که برای یک داستان کلی زحمت می کشیدم و کسی توجهی نمی کرد، دمغ می شدم، گاهی می خواستم به حرف نویسنده های حرفه ای گوش کنم، که می گویند باید داستان را برای خواننده بنویسی و نه  برای خودت

به نظر پیشکسوتان احترام می گذارم ، حق با آنها هست، اما نویسندگی برای من نقاشی است ، همیشه تصور می کنم اگر " ون گوگ " افکار خودش را روی بوم نقاشی نکرده بود، اکنون ما مسحور تابلوهای چشم نوازش نمی شدیم.


کوتاه این که، واقعاً سرگشته و سردرگم بودم، افکار خودم را بنویسم ، یا آنچه را که مطلوب خواننده است ؟

کم کم که بیشتر داستان نوشتم ، و در داستانهایم غرق شدم،و به بلاگر سر زدم و  واکنش خوانندگان را پس از هر داستان بررسی کردم  . به نکته ی بامزه ای پی بردم، حقیقتی که خیالم را آسوده کرد، من جواب خودم را پیدا کردم ، و تصمیم گرفتم کاغذ را با اندیشه هایم سیاه کنم، با تصاویری که دوست دارم، می دانی چرا؟


 
مهم نیست داستانت در کجای دنیا اتفاق می افتد، واقعی است یا خیالی، یک نویسنده اکثر ایده های داستان را از زندگی خودش و دیگران برمی دارد، خاطرات کودکی، همسایه ها، هم کلاسی ها، همکاران ، رهگذران خیابان و ... ایده ی داستانی را در ذهنت می کارند.

بعضی ایده ها برای تو پررنگ ترند، دوستشان داری، برقشان می اندازی و از آنها داستانی می سازی، به نظرت قشنگند، پاکند، اما ممکن است دیگران تصور دیگری از ایده ی تو داشته باشند، آنها در تجربه ی انسانی تو شریک نبوده اند، شاید همان ایده برای آنها زشت و ناخوشایند باشد، یا شاید از نظرشان موضوع پیش پا افتاده ای است.

روشن است که اگر نویسنده ی بزرگ و موفقی باشی ، شای بتوانی ایده هایت را برای خواننده هایت خیلی پررنگ جلوه دهی ، همان قدری که برای خودت هستند، در غیر این صورت ، نباید دلخور شوی، بلکه باید به تأثیر آن داستان روی خودت نگاه کنی ، و من به احساسم نگاه کردم و متوجه شدم.

بعضی داستانها شارژر من هستند، برایم الهام بخشند، به من انگیزه می دهند تا بیشتر بنویسم، گاهی همان داستانی که کمترین توجه را از نگاه دیگران می گیرد، برای من چند داستان پر خواننده به ارمغان می آورد، وقتی به این مطلب پی بردم ، با آسودگی بیشتر می نوشتم و می نویسم ، هر چند که گاهی از بازخوردهای و حرفهایی که می شنوم می رنجم ، اما می دانم دیگران در تجربه ی من شریک نبوده اند، و انتظار ندارم که شور و شوق و ذوق مرا درک کنند.


"من ساده و خجالتی ام عشق من ! مخواه
از چــشـم یک معلم دیـــــنی بـــــــبینمت "

 داستان آخرم را به یاد داری ؟ داستانی که گلوریا نمی توانست دکمه های پشت لباسش را ببندد، به نظرم طبیعی بود که نتوانی دکمه های پشت لباست را ببندی، من تا حالا لباسی نداشته ام که دکمه هایی در قسمت پشت داشته باشد، البته چند تا از لباسهای کودکیم دو سه تا دکمه در پشت گردن داشتند، که بستن آنها هم برایم زیاد آسان نبود.

تو که خواننده ی دایمی داستانهای من هستی ، مطمئناً به این نکته پی برده ای، که جنسیت اشخاص برای من مهم نیست، این یکی از آرزوهای دوران بچگیم بوده است و عمیقاٌ به آن معتقدم ، دوست دارم در دنیایی زندگی کنم ، که دیگران ترا به چشم انسان ببینند و نه چشم یک مرد یا یک زن. من عاشق جنسیتم هستم، از این که زن هستم به خودم می بالم. و فکر نمی کنم که از نظر عاطفی تفاوتی بین مردها و زن ها باشد، همه انسان هستیم و برابر، فقط مردها از کودکی یاد می گیردند، قوی باشند، احساساتشان را نشان ندهند و خشک و خشن رفتار کنند. به نظر می رسد که این جریان در سالهای اخیر شکل دیگری به خود گرفته است، مردها دارند یاد می گیرند که نشان دادن احساسات ، اصلاً وحشتناک نیست.

من فیلم زیاد دیده ام و کلی هم کتاب خوانده ام مثل بقیه ی مردم .در اکثر قصه ها وقتی مرد چشمش به زنی می افتد که دارد لباس می پوشد ،قند در دلش آب می شود، لبخند می زند و ... اما سرگئی داستان ما این طوری نیست، او به گلوریا احترام می گذارد، شاید رفتارها سرگئی اصلاً طبیعی نیست، کدام رئیسی جلسه ی مهمش را رها می کند و به کمک دستیارش می رود، یا در مواقعی که بچه ها به کمک احتیاج دارند به یاریشان می شتابد؟ بله ، می دانم، رفتارهای سرگئی ، گلوریا و اکثر شخصیت های داستان گاهی واقعی نیست، اما دوست دارم در چنین دنیای زندگی کنم، دنیایی که مردها به زنها احترام می گذارند ، دنیایی که آدمها به قول فروغ در هر چیزی دنبال ردّ پای گناه نمی گردند، حقیقت تلخ این است ، ما همیشه بدترین معانی را تصور می کنیم.

و من گاهی می ترسم که اگر روزی یک بچه ی خردسال داشته باشم ، چطور باید با او حرف بزنم ، چون این طور که پیداست، حتی خردسالان هم در ساده ترین کلمات بدترین معانی را جست و جو می کنند.
 به هر صورت من از داستانی که نوشتم اصلاً پشیمان نیستم ، قبول دارم که جای کار بیشتری داشت ولی از نوشتنش هرگز پشیمان نخواهم شد، چون این دنیای واقعی من است، و می خواهم دنیای واقعی هم این گونه باشد . می خواهم در دنیایی زندگی کنم که هر روز که دختر سه ساله ات را به کودکستان می بری تنت نلرزد، که نکند در راه دزیده شود ، یا مورد آزار قرار بگیرد، بتوانی با خیالی آسوده کودکت را چند ساعتی کنار دوستت بگذاری


،دنیایی که آدم ها به همدیگر احترام بگذارند، مردها به زن ها، زن ها به مردها، و یک مرد گمان نکند که اگر غذا بپزد، لباس بشوید، یا دکمه ی لباس را بدوزد ، از شخصیتش کم می شود، همان طور که اگر یک زن ماشینش را تعمیر کند، زباله ها را سر خیابان بگذارد، کارهای مالیش را انجام بدهد و ...

نمی دانم کی؟ اما مطمئنم روزی نگاه ما به یکدیگر تغییر می کند و آن روز من لبخند می زنم ، حتی اگر در این دنیا نباشم

امیدوارم ، این حرفها ناراحتت نکرده باشد، و لطفاً نرنج ، چون این ماجرا بارها و بارها تکرار شده ، خواستم پاسخی منطقی به حرفهایی که زده می شود، داده باشم، و بگویم ایده ی داستانم را از کجا آوردم، از تاریکی

هر وقت به دست راستم نگاه می کنم ذهنم تاریک می شود اما لبخند می زنم ، می خواهم با این خاطره ، ( نه خاطره ها) از تلخی جمله های بالا بکاهم ، تا با دل خوش به استقبال سال جدید برویم

من تاریکی را دوست دارم به گمانم تو هم همین طور. همیشه وقتی برق می رفت ، من و خواهر کوچکم قایم باشک بازی می کردیم ، روی دیوارهای سفید با دستمان سایه می ساختیم ، یا همدیگر را می ترساندیم . خاطره ی من هم درباره ی یکی از همین شب هاست، شبی که برق رفت

روی مچ دست راستم اثریک بریدگی است ، برای دوستان آشناست، و برای غریبه ها عجیب ، آن ها با کنجکاوی بهش نگاه می کنند و گاهی با گوشه و کنایه می خواهند از داستان اصلی سر در بیاورند.

چند سال قبل ، یک بار همکلاسی کنجکاوم داستان خودکشی یکی از دوستانش را تعریف کرد و منتظر واکنش من شد، من خیلی عادی با قضیه برخورد کردم و گفتم : نمی فهم ، چرا دختر به این جوانی باید خودکشی کند؟
دوستم انگار منتظر این واکنش من نبود، زیرچشمی به دستم نگاه کرد، دو زاریم افتاد، لبخند زدم و با خودم فکر کردم: چقدر آب زیرکاه است، فکر نمی کردم دختر زرنگی باشد.

معمولاً بسیار مسرور می شوم که داستان دستم را برای دیگران تعریف کنم، چون داستان خنده داری است.

نمی دانم دقیقاً چند ساله بودم ، فقط یادم هست که برق طبق معمول رفته بود ، من کنار دیوار روبه روی چراغ گردسوز نشسته بودم و سرگرم کتاب خواندن بودم که خواهر کوچکترم آمد و کنار من نشست ، دستش یک مجله ی کیهان بچه ها بود ( اولین مجله ی کودکانه ای که من با آن آشنا شدم)

دست راستم روی زمین کنار خواهرم بود، چون چراغ رو به روی من بود، خواهرم نزدیک به من نشسته بود و مجله اش را روی دست راستم گذاشته بود،  من خیال می کردم دارد عکس های مجله را تماشا می کند، چون کوچکتر از آن بود که به مدرسه برود ، غرق مطالعه بودم که برق آمد

خوش حال شدیم ، چون منتظر سریال بودیم، خواهرم با عجله رفت، من هم باید می رفتم، همین که کتابم را بستم ، منظره ی عجیبی را دیدم ، یک شیار خون از مچ دستم تا تقریباً وسط آرنج ادامه داشت، از تعجب دهانم باز مانده بود، واقعاً نمی دانستم چطوری دستم بریده است، مادرم سراسیمه سمتم آمد و گفت :" چطوری دستت را بریدی؟ " گفتم :« من نبریدم، من این جا نشسته بودم و ... »

یاد خواهرم افتادم : مجله ی بچه ها ، عکس ها، تیغ ، خودم بهش یاد داده بودم چطور با تیغ عکس ها را ببرد، مادرم خواهرم را صدا زد. طفلک روحش هم خبر نداشت که دست مرا بریده است، مامان به من گفت چطور تو متوجه نشدی ؟ دردی حس نکردی؟ » گفتم: « نه ، من حواسم به کتاب بود.»

بله، شانس آوردم که بریدگی عمیق نبود و خواهرم هم از تیغ کاتر استفاده نکرده بود، او مجله اش را روی دست من گذاشته بود و با خیال راحت عکس ها را بریده بود. دست من نه درد داشت و نه خون ریزی ، اولش یک شیار خون و بعد زود بند آمد. نه نیازی به دکتر بود و نه بخیه . خودش خوب شد، فقط رد سفیدش برای همیشه روی دست من باقی ماند و رد تاریکی و سیاهی روی ذهن من


 و اما سوزن، این خاطره مربوط به تاریکی نیست، اما یادآوریش را دوست ندارم


اگر چه من از خیاطی بیزار بودم ، اما برای عروسکهایم خیاط ماهری بودم. هر روز جعبه ی سوزن و نخ و خرده پارچه هایش را برمی داشتم و وسط اتاق پخش و پلا می کردم ، می نشستم و برای عروسکهایم یک پیراهن تازه می دوختم، بعد از اتمام کار عروسکم را بر می داشتم و وسایل را همان جا رها می کردم و می رفتم.

گاهی سوزن را گم می کردم ، بعد با آهن ربا می گشتم تا پیدایش کنم و اگر پیدا نمی شد، یک سوزن دیگر از جا سوزنی بر می داشتم ، و بی خیال سوزن گم شده می شدم. مادرم بارها به من گفته بود: اگر سوزن گم بشه و یک نفر پاشو روش بزاره کارش به اتاق عمل و جراحی می رسه. »
من حرف هایش را جدی نمی گرفتم ، فکر می کردم برای ترساندن من این حرفها را می زند، خلاصه یک روز خواهر کوچکم در اتاق راه می رفت که جیغ کشید.

مادرم سراسیمه به سمتش دوید و گفت :« چی شده؟» با گریه گفت: « تو پام سوزن رفت.» مادرم به من چشم غره رفت و مشتی بد و بیراه نثارم کرد. طفلک خواهرم ، مثل من خوش شانس نبود، پایش به اتاق عمل رسید، دکتر با جراحی سوزن را از پایش در آورد.

بعد از آن من دیگر چندان تمایلی به طراحی و دوخت لباس برای عروسکهایم نداشتم، البته لباس می دوختم ، اما نه مثل سابق . چشمم ترسیده بود ، واقعاً شانس آوردیم که سوزن زیاد جابه جا نشده بود.

راستی که ، من و خواهرم چه بلاهایی که سر هم در نیاوردیم


آنی که از خـــــــودم به خودم آشـــــناتری
وقتی که روبـــــروتر  از اینی بـــــــبینمت"

آخر هفته ی خوبی داشته باشید
چه نامه ی طولانی شد
ببخشید که نامه های من همیشه فی البداهه و بی ویرایش است
هرچه به ذهنم می رسد ، می نویسم و از زمان غافل می شوم


راستی از همه متشکرم ، از گوگل ، از موزیلافایرفاکس، از فیس بوک ، از فری ایبوک، لینکدین ، از همه ی وبلاگهایی که با مطالب خوبشان راهنمایم بودند،از همه دوستانم و خانواده ام و بیشتر از همه از شما که نوشته های نه چندان جالب من را می خواندید ، واقعاً ازتون متشکرم ، سالی خوشی داشته باشید

تولد حضرت عیسی مسیح علیه السلام مبارک باد.


شعر از مرتضی آل کثیر


اشتراک خاطرات خصوصی ، همین هفته ی قبل یک مقاله در این باره خواندم ، اما حالا دو تا از خصوصی ترین خاطراتم را به اشتراک گذاشتم، یک دوستی داشتم که می گفت : "من کلی با تو حرف می زنم ، بلکه تو یک کلام از خودت بگی، اما اون قدر مارمولکی که لام تا کام حرف نمی زنی،" راست می گفت،  قبلاً من خیلی مواظب حریم خصوصیم بودم، هیچ کدوم از خاطراتم را برای کسی تعریف نمی کردم، اما وقتی دیگران زیاد در زندگیم کنجکاوی کردند ، گفت بزار خودم داستانهام رو بگم، خودم بگم بهتر از این است که از خودشون داستان بسازند.

و برای شما توصیه ی خاصی ندارم، هر طور که راحت هستید، اگر زندگی مرموز را دوست دارید کلی زندگیتان را مخفی نگه دارید و اگر از فضولی دیگران به ستوه آمده اید، خودتان زندگیتان را رو کنید و خیالتان را راحت . والله







هیچ چیز نمی تواند جایگزین پایداری شود . استعداد نمی تواند؛ انسانهای با استعداد ناموفق فراوانند. نبوغ نمی تواند؛ نابغه های ناکام تقریباً به صورت ضرب المثل درآمده اند. تحصیلات نمی تواند؛ دنیا پر است از تحصیل کرده های بی حاصل. فقط پایداری و اراده دارای قدرت لایتناهی است.
                   کالوین کولیج




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com