This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, December 25, 2014

I have a very Wandering spirit !!




سلام ، صبح بخیر

امیدوارم جمعه ی خوبی را کنار خانواده و دوستان سپری کنید


-------------------------------------------------------------

Now, I know all of these things and a lot of others besides, but you can see how much I need to catch up. And oh, but it's fun! I look forward all day to evening, and then I put an 'engaged' on the door and get into my nice red bath robe and furry slippers and pile all cushions behind me on the couch, and light the brass student lamp at my elbow, and read and read and read one book isn't enough. I have four going at once. Just now, they're Tennyson's poems and Vanity Fair and Kipling's Plain Tales and--don't laugh--Little Women. I find that I am the only girl in college who wasn't brought up on Little woman. I haven't told anybody though ( that WOULD stamp me as queer ) . I just quietly went and bought it with $1.12 of my last month's allowance; and the next time somebody mentions pickled limes, I'll know what she is talking about!

( Ten o'clock bell. This is a very interrupted letter.)




اما حالا همه ی اینها را بعلاوه ی خیلی چیزهای دیگر یاد گرفته ام و خوانده ام . با این وجود ، باور بفرمایید باز هم باید تلاش کنم تا به پای دیگران برسم اما از طرفی هم خیلی برایم لذت دارد که تمام روز را به امید شب به سر کنم تا روی ورق کاغذ بنویسم " مزاحم نشوید" و روی در بگذارم. بعد لباس خواب قرمز نو خودم را بپوشم کفش های سرپایی خز دارم را به پا کنم ، تمام ناز بالش ها را پشت سرم روی تخت بچینم و چراغ پایه ی برنجی کنار تخت را روشن کنم و شروع کنم به خواندن و بخوانم ، و بخوانم و بخوانم. چه لذتی دارد.

حتی یک کتاب کافی نیست ، من یکجا چهار کتاب می خوانم. کتابهایی که حالا دارم می خوانم اینهاست:

- اشعار تنیسون
- ونی تی خوب
- داستانهای ساده کیپلینک
و نخندید آخریش " زنان کوچک " است.

فکر می کنم من تنها دختر دانشکده هستم که تاکنون کتاب " زنان کوچک " را نخوانده بود ، این موضوع را هم تاکنون به کسی نگفته ام( وگرنه تهمت زشت به من می زنند) من خیلی بی سرو صدا رفتم و آن را یک دلار و دوازده سنت از آخرین پول تو جیبی ماهانه ام خریدم. دفعه ی دیگر اگر کسی گوشه ای از این حرفها بزند ، من زود متوجه می شوم که دارد در چه موردی صحبت می کند.

( زنگ ساعت ده زده شد، این نامه ناجوری بود

--------------------------------------------------
شنبه ساعت 6:30

بابای عزیز


من امروز پیاده به شهر رفتم . باران سیل آسا می بارید. من زمستان را با برف دوست دارم و نه با باران.

عموی خیلی مهربان جولیا بعد از ظهر با یک جعبه ی 5 پوندی شکلات وارد شد. ( ملاحظه می فرمایید هم اتاق بودن با جولیا دارای چه اهمیت هایی است) این دخترک یتیم و بی پدر و مادر خیلی مورد توجه پندلتون ها قرار گرفته است. به خاطر این که این جناب پندلتون با من چای بخورد، حاضر شده که با قطار بعدی سفر کند، اما من هم به سختی توانستم از ایشان دعوت کنم که با هم چای بخوریم.

به طور کلی پذیرایی از پدر بزرگ مشکل است. حالا اگر عمو باشد بیشتر مشکل است. اما پذیرایی از برادر و پسر خاله که از محالات به حساب می آید.

جولیا ناچار شد در مقابل یک آقا قسم بخورد که آقای پندلتون عموی اوست و حاضر شد این موضوع را بنویسد و به طور رسمی امضا کند.( ملاحظه می فرمایید که اطلاعات حقوقی بنده هم بالا رفته است)
با این وچود اگر رئیس دانشکده دیده بود که عموی جولیا این قدر جوان و خوشگل است فکر نکنم من کاری از پیش می بردم.

اما به هر حال ما چای و ساندویچ و نان سیاه و پنیر سوئیسی را با هم خوردیم و آقای پندلتون در درست کردن ساندویچ به من کمک کرد . چهار تکه از آن ساندویچ را خودش خورد
.من به ایشان عرض کردم که تابستان گذشته را در لاک ویلو بوده ام ، مدتی در مورد خانم سمپل با هم صحبت کردیم. بعد حرف اسب ها ، گاوها و جوجه ها پیش آمد ، اسب هایی که هنگام خردسالی آقای پندلتون آنجا بوده اند، هه مرده اند . غیر از " گرور"که آن روزها شازده به دنیا آمده بود و حالا آنقدر پیر شده که فقط به چراگاه می رود و لنگان راه می رود.
آقای پندلتون پرسید آیا هنوز نانهای شیرمال را توی یک کماچدان زیر یک بشقاب آبی در طبقه ی زیر آشپزخانه می گذارند یا جای دیگر پنهان می کنند؟

پرسیدند: آیا در چراگاه زیر تل سنگها یک لانه ی کبوتر هست یا نیست؟ من در جواب سؤالهایش گفتم هست. آماسی آن روز یکی از کبوترهای چاق را گرفت. فکر می کنم این کبوتر بیست و پنجمین بچه ی آن کبوتر باشد که آقای جروی در زمان بچگی با آنها بازی می کرده است

من اقای پندلتون را آقای جروی صدا زدم و فکر نکنم از این موضوع ناراحت شده باشد. جولیا می گفت : هرگر عمو را اینقدر سرحال و شاد ندیده است.
چون خیلی راحت هم نمی شد با عمو پندلتون کنار آمد و با او حرف زد. اما جولیا از آداب معاشرت سررشته ندارد و سیاست هم ندارد. با مردها کنار آمدن سیاست و دانایی لازم دارد، اگر آدم رگ خوابشان را پیدا کند آن وقت رام و آرام می شوند و اگر اشتباه کند مثل گربه چنگ می زنند.

حالا ما داریم داستان " مری باشکر سف" را می خوانیم . داستانش عجیب است . به این قسمت آن توجه فرمایید:
دیشب چنان اسیر نومیدی شده بودم که ناله ام بلند شد ، سرانجام ساعت سالن غذاخوری را برداشتم و به دریا افکندم.

بابا اگر نبوغ آدم را به چنین روزی مبتلا می کند ، من که امیدوارم هرگز نانغه نشوم. الله اکبر ، دارد سیل از آسمان می بارد. فکر می کنم امشب باید شناکنان به کلیسا بروم.

دوستدار همیشگی شما
جودی



----------------------------------------------------



20th Jan. Dear Daddy-Long-Legs,


Did you ever have a sweet baby girl who was stolen from the cradle in infancy?

Maybe I am she! If we were in a novel, that would be the denouement, wouldn't it?

It's really awfully queer not to know what one is--sort of exciting and romantic. There are such a lot of possibilities. Maybe I'm not American; lots of people aren't. I may be straight descended from the ancient Romans, or I may be a Viking's daughter, or I may be the child of a Russian exile and belong by right in a Siberian prison, or maybe I'm a Gipsy--I think perhaps I am. I have a very WANDERING spirit, though I haven't as yet had much chance to develop it.

Do you know about that one scandalous blot in my career the time I ran away from the asylum because they punished me for stealing cookies?

It's down in the books free for any Trustee to read. But really, Daddy, what could you expect? When you put a hungry little nine-year girl in the pantry scouring knives, with the cookie jar at her elbow, and go off and leave her alone; and then suddenly pop in again, wouldn't you expect to find her a bit crumby? And then when you jerk her by the elbow and box her ears, and make her leave the table when pudding comes, and tell all the other children that it's because she's a thief, wouldn't you expect her to run away?

I only ran four miles. They caught me and brought me back; and every day for a week I was tied, like a naughty puppy, to a stake in the back yard while the other children were out at recess.

Oh, dear! There's the chapel bell, and after chapel I have a committee meeting. I'm sorry because I meant to write you a very entertaining letter this time.


Auf Wiedersehen Cher Daddy, Pax tibi!
Judy


PS. There's one thing I'm perfectly sure of I'm not a Chinaman.


--

M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com