This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, December 30, 2014

Isn't Shakespeare wonderful? Happy New Year




 
وقتی به زندگی گذشته ی خود بنگرید متوجه خواهید شد ، لحظه هایی که کارهایی را با عشق ناب انجام داده اید ، لحظه هایی بوده اند که به راستی زندگی کردید
هنری دراماند
 

سلام


و خداحافظ سال 2014 ، افسوس که برای ما بار دیگری نیست ، تو می روی و فقط خاطراتت را برایم باقی می گذاری، چه لحظات سختی است نشستن در سوگ یک سال از دست رفته و شادی برای تولد سالی نو ، زندگی پر از لحظه هایی این چنین است ، به راستی که غم و شادی از یک ریشه اند

آره ،الان حس مبهمی دارم، سخته که جلوی ریزش اشکهایم رو بگیرم، هنوز لحظه ی شروع سال 2014 را به روشنی به یاد دارم ، چقدر پر شور و هیجان بودم ، چه لحظه ی جادویی بود

هرگز باور نمی کردم چنین وقایعی رخ بدهد، اتفاقاتی افتاد که باور نکردنی بود و حتی هنوز هم نتونستم هضمشون کنم ، مثل مرگ عزیزان از دست رفته

زندگی در دنیای مجازی مثل موج سواری در یک دریا متلاطم است، اصلاً نمی دونی لحظه ی بعد روی دریا هستی یا نه؟ گاهی وقتی داری لبخند می زنی و نسیم رو روی گونه هات حس می کنی ، موجی از راه می رسد ... چشمات رو می بندی و در لحظه های نیستی غرق می شی

چه بسیار سایت هایی که بودند، اما حالا نیستند، چه بسیار دوستانی که بودند و الان نمی دونی کجای دنیا هستند و گاهی فکر می کنی اصلاً بودند، اینجا همه چیز مبهم و پیچیده است، اما جالبه، اینجا مجازیه .

تو دنیای واقعی دوستانت را باور می کنی، وقتی یک روز نباشند نگرانشون می شی، پرس و جو می کنی تا بفهمی چه اتفاقی براشون افتاده ، اینجا اگر چند سال با یک نفر دوست باشی ، یا عضو یک سایت باشی و ببینی که غیب شده، بی خیال می شی ، دنبالش نمی گردی و راحت به زندگیت ادامه می دهی ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، گویی که اصلاً از اول نبوده است.

گاهی واقعاً دلتنگ می شوم ، درست مثل حالا که تقویم سال پیش رو ورق می زنم، وقتی به ایمیلم نگاه می کنم یا وقتی جلوی آیینه می ایستم و گذر ایام را می بینم، اما زندگی همینه دیگه ، باید همیشه لبخند بزنی ، گذشته ها را رها کنی و از مزه مزه کردن لحظه هایی که داری سرخوش باشی،  دیروز تاریخ است ، فردا شاید نیاید، امروز تنها سرمایه ای است که داری . خوش آمدی 2015

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
غافل از این که همین لحظه ها خوشبختی اند. "

Happy New Year

یکی از زیباترین و عمیق ترین جملاتی که امسال خواندم این جمله بود، هر وقت  دلتنگ می شوم یا می ترسم که نقشه هایم به هم بریزد، به یادش می افتم:

"پرنده ای که روی شاخه ی درخت نشسته ، هرگز از شکستن شاخه نمی ترسد
چون اعتماد او به شاخه نیست بلکه به بالهای خودش است. همیشه باورت به خودت باشه "


---------------------------------------------

And now, shall I tell you about my vacation, or are you only interested in my education as such? I hope you appreciate the delicate shade of meaning in 'as such'. It is the latest addition to my vocabulary.

The girl from Texas is named Leonora Fenton. ( Almost as funny as Jerusha, isn't it?) I like her, but not so much as Sallie McBride; I shall never like any one so much as Sallie--except you. I must always like you the best of all, because you're my whole family rolled into one. Leonora and I and two Sophomores have walked 'cross country every pleasant day and explored the whole neighborhood, dressed in short skirts and knit jackets and caps, and carrying shiny sticks to whack thing with. Once we walked into town--four miles--and stopped at a restaurant where the college girls go for dinner. Broiled lobster (35 cents), and for dessert, buckwheat cakes and maple syrup (15 cents). Nourishing and cheap.

صفت
delicate ظریف، نازک ، حساس، خوش مزه، خوش ریخت ،
nourishing مقوی
-----------------------
اسم
maple syrup شربت افرا
whack
ضربت ، صدای ضربه
buckwheat گندم سیاه
Sophomore دانشجوی سال دوم
---------------------------------------------
فعل

to appreciate قدردانی کردن، درک کردن، احساس کردن

to whack، زدن ، محکم زدن ، ضربه زدن ، صدای کتک زدن،

خب، حالا می خواهم در مورد تعطیلات برایتان قلم بزنم، شاید هم شما فقط به تحصیلات من علاقه مندید نه تعطیلات من ؟

آن دختر اهل تگزاس است و نامش " لئونورا فن تن " است ( بی شباهت به اسم جروشا آبوت نیست)
من خیلی دوستش دارم ، اما نه به اندازه علاقه ای که به سالی دارم ، من هیچکس را به اندازه ی سالی دوست ندارم ، البته شما که جای خود دارید، من باید شما را بیشتر از همه دوست بدارم ، چون شما همه ی خانواده ی من هستید.

لئونورا و من و دو دختر از کلاسهای بالاتر هر روز که هوا خوب بود، دامن کوتاه و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و یکی یک چوبدست بر می داشتیم و تمام اطراف اینجا را می گشتیم ، یکبار بیش از چهار مایل راه رفتیم ، که به یک شهرک رسیدیم . این شهرکی است که دختران دانشکده در آنجا غذا می خورند ، ما با هم ناهار خوردیم ، غذای گوشتی 35 یک دسر و یک تکه کیک شکلاتی 15 سنت ، که هم پرکالری و هم ارزان بود


------------------------------

24 ماه مارس
( شاید هم 25 ماه مارس)

بابا لنگ دراز عزیز،

تصور نکنم لازم باشد که من به بهشت بروم ، در اینجا آنقدر چیزهای جالب هست که دیگر شایسته نیست آنها را رها کنم و به بهشت بروم.

دفت کنید تا بگویم چه شده است:
جروشا آبوت در مسابقه ی داستانهای کوتاه که در مجله ماهانه دانشکده هر سال ترتیب می دهند، برنده شده است. ( 25 دلار جایزه) ، یک دانشجوی سال دوم برنده شده، چون اغلب دانشجویان سال آخر برنده می شوند.

وقتی نام خودم را در فهرست دیدم باورم نشد. شاید هم راستی راستی نویسنده شده ام ، کاش خانم لیپت چنین نام مزخرفی روی من نمی گذاشت.

موضوع دیگر این که من در نمایشنامه هایی که هر بهار ترتیب می دهند، شرکت دارم . من در نمایشنامه " آنطور که می خواهید" در نقش " سلیا" دخترخاله ی " روزالیند" بازی می کنم.

موضوع دیگر این که جمعه ی آینده من و جولیا و سالی به نیویورک می رویم تا خرید بهاری کنیم. شب را هم می مانیم و روز بعد با آقای جروی به تأتر میرویم . آقای پندلتون از ما دعوت کرده، جولیا شب را در منزل خودشان می خوابد و من و سالی در هتل " مارتا واشینگتون" اقامت می کنیم.

من تاکنون نه به هتل رفته ام و نه به تئاتر. فقط یک مرتبه به تأتر رفته ام و آن هم در جشن کلیسای کاتولیک بود. آن موقع بچه های نوانخانه را جمع کرده بودند تا به آنجا ببرند، آن را نمی شود یک نمایش و تآتر به حساب آورد.

چه باور بکنید چه نکنید، نمایشنامه ای که خواهیم دید " هملت " است.

تصورش را بکنید. چهار هفته تمام این نمایشنامه را خوانده ام و کلمه به کلمه آن را از حفظ کرده ام، من آن قدر از اتفاقاتی که می افتاد به هیجان می آمدم که خوابم نمی برد.

خدانگهدار
این دنیا خیلی سرگرم کننده است

دوستدار همیشگی شما
جودی

(پیوست نامه )

همین حالا به تقویم نگاه کردم 28 ماه مارس است.

(پیوست دیگر نامه )

امروز راننده ای را دیدم که یک چشمش آبی و چشم دیگرش قهوه ای بود. فکر نمی کنید این موضوع برای یک داستان پلیسی عالی باشد؟


-----------------------------------
7th April Dear Daddy-Long-Legs,

Mercy! Isn't New York big? Worcester is nothing to it. Do you mean to tell me that you actually live in all that confusion? I don't believe that I shall recover for months from the bewildering effect of two days of it. I can't begin to tell you all the amazing thing I've seen; I suppose you know, though, since you live there yourself.

But aren't the streets entertaining? And the people? And the shops? I never saw such lovely things as there are in the windows. It makes you want to devote your life to wearing clothes.

Sallie and Julia and I went shopping together Saturday morning. Julia went into the very most gorgeous place I ever saw, white and gold walls and blue carpets and blue silk curtains and gilt chairs. A perfectly beautiful lady with yellow hair and a long black silk trailing gown came to meet us with a welcoming smile. I thought we were paying a social call, and started to shake hands, but it seems we were only buying hats--at least Julia was. She sat down in front of a mirror and tried on a dozen, each lovelier than the last, and bought the two loveliest of all.

I can't imagine any joy in life greater than sitting down in front of a mirror and buying any hat you choose without having first to consider the price! There's no doubt about it, Daddy; New York would rapidly undermine this fine stoical character which the John Grier Home so patiently built up.

And after we'd finished our shopping, we met Master Jervie at Sherry's. I suppose you've been in Sherry's ? Picture that, then picture the dining-room of the John Grier Home with its oilcloth-covered tables, and white crockery that you CAN'T break, and wooden-handled knives and forks; and fancy the way I felt!

I ate my fish with the wrong fork, but the waiter very kindly gave me another so that nobody noticed.

And after luncheon we went to the theater--it was dazzling, marvelous, unbelievable--I dream about it every night.

Isn't Shakespeare wonderful?
Hamlet is so much better on the stage than when we analyze it in class; I appreciated it before, but now, clear me!

I think, if you don't mind, that I'd rather be an actress than a writer. Wouldn't you like me to leave college and go into a dramatic school? And then I'll send you a box for all my performances, and smile at you across the footlights. Only wear a red rose in your buttonhole, please, so I'll surely smile at the right man. It would be an awfully embarrassing mistake if I pricked out the wrong one.
We came back Saturday night and had our dinner in the train, at little tables with pink lamps and negro waiters. I never heard of meals being served in trains before, and I inadvertently said so.

'Where on earth were you brought up?' said Julia to me.
'In a village,' said I meekly, to Julia.
'But didn't you ever travel?' said she to me.
'Not till I came to college, and then it was only a hundred and sixty miles and we didn't eat,' said to her.

She's getting quite interested in me, because I say such funny things. I try hard not to,  but they do pop out when I'm surprised--and I'm surprised most of the time. It's a dizzying experience, Daddy, to pass eighteen years in the John Grier Home, and then suddenly to be plunged into the WORLD.

But I'm getting acclimated. I don't make such awful mistakes as I did; and I don't feel uncomfortable any more with the other girls. I used to squirm whenever people looked at me. I felt as though they saw right through my sham new clothes to the checked ginghams underneath. But I'm not letting the ginghams bother me any more. Sufficient unto yesterday is the evil thereof.

I forgot to tell you about our flowers. Master Jervie gave us each a big bunch of violets and lilies-of-the-valley. Wasn't that sweet of him? I never used to care much for men-judging by Trustees--but I'm changing my mind.
Eleven pages-this is a letter! Have courage. I'm going to stop.

Yours always,
Judy

 






M.T


0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com