This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, December 18, 2014

Lock Willow as a health resort



سلام ، صبح بخیر

###########################

25th October Dear Daddy-Long-Legs


I'm in the basket-ball team and you ought to see the bruise on my left shoulder. It's blue and mahogany with little streaks of orange. Julia Pendleton tried for the team, but she didn't get in. Hooray!

You see what a mean disposition I have.
College gets nicer and nicer. I like the girls and the teachers and the classes and the campus and the things to eat. We have ice-cream twice a week and we never have corn-meal mush.

You only wanted to hear from me once a month, didn't you? And I've been peppering you with letters every few days! But I've been so excited about all these new adventures that I MUST talk to somebody; and you're the only one I know. Please excuse my exuberance; I'll settle pretty soon. If my letters bore you, you can always toss them into the wastebasket. I promise not to write another till the middle of November.

Your most loquaciously,
Judy Abbot
اسم
bruise کبود شدگی ، ضرب
streak خط ، رگ، نوار یا رگه نواری
exuberance وفور ، بسیاری ، غنا
mush حریره ی ذرت، سفر پیاده در برف، خمیر نرم، خش خش
disposition  وضع ، طبیعت، سرشت ، مشرب ، خو ، مزاج

+++++++++++++
فعل
 to streak به سرعت حرکت کردن، خط خط کردن ، دراز کردن، گستردن
to mush حریره ی آرد ذرت تهیه کردن، پیاده در برف سفر کردن
to toss پرتاب کردن ، انداختن ، بالا انداختن
to settle ساکت شدن، مستقر شدن، ته نشین شدن، فرو نشستن
to pepper  تیر باران کردن ، با ضربات پیاپی زدن، فلفل پاشیدن ، فلفل زدن،

اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز


من در تیم بسکتبال دانشکده پذیرفته شدم ، کاش می دیدید که سرشانه ام چطور سیاه شده است.
جولیا خیلی سعی کرد که در تیم قبول شود، اما نشد ، هورا....
ملاحظه می فرمایید که چه بلایی شده ام.
دانشکده روز به روز بهتر می شود، من حالا دخترها، استادان ، کلاس ها و باغ دانشکده و تمام خوراکی را دوست دارم . هفته ای دو مرتبه به ما بستنی می دهند و هرگز صبح ها به ما ذرت بو داده نمی دهند. دیگر چه چیزی می خواهم؟ این طور که قرار بود ، من می بایست ماهی یک نامه برای شما می فرستادم ... اما تا حالا هر چند روز یکبار چند صفحه نامه را برای شما سیاه کرده ام. برای این که هر لحظه و هر روز که می گذشت چیزهایی می دیدم و اتفاقاتی پیش می آمد که به هیجان می آمدم و دوست داشتم راجع به آن موضاعات با کسی حرف بزنم.

من به خاطر این پرگویی از شما عذر می خواهم ، اما این پرگویی ها به تدریج کمتر می شود . خواهشمندم اگر این نامه ها شما را خسته و کسل می کند، شما آنها را در سطل خاکروبه بیندازید.
قول می دهم تا اواسط ماه نوامبر دیگر چیزی ننویسم.

دختر پر حرف شما

جودی آبوت


-----------------------------------

یکشنبه

بابا لنگ دراز عزیز

خنده دار نیست؟ دیروز بعد از ظهر شروع کردم به نامه نوشتن به شما و به محض این که نوشتم : بابا لنگ دراز عزیز یادم آمد که قول داده بودم برای شام باید توت فرنگی می چیدم ، کاغذ را روی میز گذاشتم و رفتم و امروز وقتی آمدم که نامه را بنویسم ... فکر می کنید چه چیزی روی کاغذ نشسته بود؟ یک بابا لنگ دراز واقعی!

من هم یک لنگ بابا لنگ دراز را گرفتم و از پنجره بیرون انداختم. هرگز دلم راضی نمی شد او را آزار بدهم ، چون به هر حال مرا به یاد شما می انداخت.

صبح چادر گاری را پایین کشیدیم و به کلیسا رفتیم . کلیسا ساختمان تمیز، سفید و کوچکی است که یک گلدسته در بالا و سه ستون " دوریک " ( شاید هم " ایونیک " باشد چون من همیشه این دو اسم را قاطی می کنم ) جلو ساختمان دارد. دعای کشیش همه را به خواب برده بود. عده ای همانطور که چرت می زدند ، بادبزن های خود را مقابل صورتشان با خستگی تکان می دادند، جز صدای کشیش صدای جیرجیرک ها و ملخ ها از بیرون شنیده می شد، وقتی بیدار شدم متوجه شدم سیخ ایستاده ام و دارم سرود می خوانم بعد از اینکه موعظه کشیش را نشنیده بودم ناراحت شدم. خیلی دوست داشتم عالم روانشناسی بودم و پی می بردم که انگیزه ی انتخاب این سرود چه بوده است :
بیایید تا لذات دنیا را پشت سر بگذاریم
/ بیایید و در لذات آسمانی با من همگام شوید
/ در غیر این صورت ای دوست عزیز
/ برای همیشه بدرود
/ من می گذارم تا تو در اعماق دوزخ درافتی

صحبت کردن در مورد دین و مذهب با سمپل ها خیلی خطرناک است ، خدای سمپل ها ( که دست نخورده از اجدادشان به آنها به ارث رسیده ) بسیار تنگ نظر ، منطق ناپذیر، زورگو، ناخن خشک و متعصب است. حالا جای شکر دارد که من هیچ خدایی را از کسی به ارث نبرده ام ، خدای من مهربان است، بخشنده است، با گذشت است ، خیلی هم عالم و داناست
من سمپل ها را دوست دارم ، خیلی ، آن ها در کارهای عملی بیشتر از کارهای علمی تبحر دارند، این حرف را به آنها هم زدم و خیلی ناراحت شدند ، آن ها به من گفتند که من کافر هستم ، من هم آن ها را کافر می دانم. به هر حال ما تصمیم گرفتیم که با هم در مورد دین و مذهب هیچ حرفی نزنیم .

حالا یکشنبه بعد از ظهر است

آماسی ( کارگر) با کراوات بنفش و دستکش های چرمی زرد ، ریش تراشیده ، با آن صورت سرخش همراه با کاری ( که کارگر زن است) که او هم کلاه بزرگی سرش گذاشته چند شاخه گل سرخ توی آن فرو کرده و لباس آبی پوشیده و موهایش را خیلی سفت به هم بافته است ، کارشان تمام شد و هر دو باهم رفتند

آماسی از صبح تا ظهر داشت گاری را می شست، کاری هم به ظاهر برای این که ناهار تهیه کند، به کلیسا نیامد ، اما در حقیقت می خواست لباسش را اطو کند، تا بعد از ظهر با آماسی بیرون بروند

دو دقیقه بعد این نامه تمام می شود و من کتابی را که در اتاق زیر شیروانی پیدا کرده ام برمی دارم تا بخوانم. اسم این کتاب " روی جای پا" است . پشت کتاب با خط بچگانه ای نوشته شده : " جرویس پندلتون" ، بعد نوشته : " جرویس پندلتون اگر این کتاب دست به دست شود، پستش کنید تا روانه خانه اش شود این طور که معلوم است خیلی سالها پیش ، وقتی آقای پندلتون یازده ساله بوده پس از یک بیماری که به اینجا آمده بود تا دوره ی نقاهت را بگذراند، این کتاب را اینجا گذاشته است

به نظر می آید که این کتاب را به دقت خوانده است، چون جای انگشتان کثیفش روی صفحات دیده می شود. چیزهای دیگری هم در اتاق زیر شیروانی پیدا کرده ام ، اینها عبارتند از :
چرخ چاه ، آسیاب بادی، یک تیر و کمان

خانم سمپل آنقدر در مورد آقای جروی حرف می زند که من او را به جای آقای پندلتون بزرگ که کلاه ابریشمی به سر می گذارد و عصا به دست می گیرد مجسم می کنم، بچه ای با صورت کثیف، موهای ژولیده که تق تق از پله ها بالا می رود و درها را باز می کند و مدام نق می زند که من شیرینی می خواهم (به قرار اطلاع هر دفعه که نق می زده خانم سمپل به او شیرینی می داده است )

خانم سمپل به نحوی در مورد او حرف می زند که معلوم می شود بچه ی ماجراجو و دلیری بوده و اینجاست که موجب تأسف است که از خانواده پندلتون هست

کوتاه این که، فردا صبح به گروه فعلی ما یک ماشین بخار، و سه کارگر اضافه می شود تا عدس بکوبیم ، با کمال تأسف باید عرض کنم گاو خالدار مادر لسبیا کار بسیار بدی کرده است. شب جمعه رفته به باغ میوه و آنقدر سیب خورده که مدت دو روز  گیج و دیوانه بود . به خدا راست می گویم. تاکنون شنیده بودید کسی چنین عمل زشتی انجام دهد؟  

عالی جناب
دوست یتیم همیشگی شما
جودی آبوت

( پیوست نامه )

در فصل اول هندی ها و در فصل دوم راهزنان اسب سوار نفس توی سینه ام حبس می شود. فصل سوم شامل چه حوادثی است؟ " هاوک " سرخپوست بیست پا به هوا می پرد و با پوزه به زمین می خورد . این همه موضوع سر فصل است. آیا به جودی و جرویس خوش می گذرد؟


----------------------------------------

15th September Dear Daddy,

I was weighed yesterday on the flour scales in the general store at the Comers. I've gained nine pounds! Let me recommend Lock Willow as a health resort.

Yours ever,
Judy





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com