This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, December 3, 2014

My Recent Favorite Book

​کسی از چشم آیینه به جانم اشک می ریزد
خدا انگار جای هر دو عالم اشــــک می ریزد
چنان می گرید آسان آســـمان سرزمین من
که در آرامش و طوفان دمادم اشـک می ریزد
نه تنها مرد بــــارانی برای بــــــاغ می گرید
اگر باران بیاد چـــتر من هم اشــک می بارد
                                           سیده فاطمه صانعی

سلام، تعطیلات خوبی داشته باشید
-------------------------------------

Tuesday


They are organizing the Freshman basket-ball team and there's just a chance that I shall get in it. I'm little of course, but terribly quick and wiry and tough. While the others are hopping about in the air, I can dodge under their feet and grab the ball. It's loads of fun practicing--out in the athletic field in the afternoon with the trees all red and yellow and the air full of the smell of burning leaves and everybody laughing and shouting. These are the happiest girls I ever saw--and I am the happiest of all!

I meant to write a long letter and tell you all the things I'm learning (Mrs. Lippett said you wanted to know), but 7th hour has just rung, and in ten minutes I'm due at the athletic field in gymnasium clothes. Don't you hope I'll get in the team?
Yours always,
Jerusha Abbott


PS.(9 o'clock.)

Sallie McBride just poked her head in at my door. This is what she said
'I'm so homesick that I simply can't stand it. Do you feel that way?'
I smiled a little and said no; I thought I could pull through. At least homesickness is one disease that I've escaped! I never heard of anybody being asylum-sick, did you?
اسم
dodge جاخالی ، اهمال، عمل شیطانی
load کوله بار، محموله، مسئولیت
poke فشار با نوک انگشت، حرکت ، به هم زدن آتش بخاری با سیخgymnasium ورزشگاه، زورخانه، دبیرستان

-----------------------------------------
  صفت
athletic ورزشی، پهلوانی ، تنومند، ورزشکار

wiry سفت ، پر طاقت، منعطف
tough ،سرسخت، محکم ،بی نظیر،
homesick  بیمار وطن ، دلتنگ ،در فراق  میهن

---------------------------------------
فعل
to dodge، گریز زدن ، جا خالی دادن، این سو و آن سو رفتن ،
to poke ، هل دادن ، کنجکاوی کردن ، زدن، سیخ زدن، سقلمه زدن
to load بار کردن، پر کردن، بارگیری کردن، تفنگ یا سلاحی را پر کردن

سه شنبه
دانشکده دارد از دانشجویان سال اول یک تیم "بسکت بال" ترتیب می دهد ، امکان دارد من هم انتخاب بشوم. جثه ی من خیلی لاغر است اما خیلی زرنگ و بلا هستم . هنگامیکه همه سر به هوا دارند این طرف و آن طرف دنبال توپ می دوند ، من از وسط پاهایشان می دوم و توپ را می گیرم . در یک زمین ورزش که اطراف آن را درخت فرا گرفته و برگهای زرد و قرمز درختان بوی آفتاب خوردگیشان در هوا پراکنده است ، تمرین کردن چقدر جالب و دوست داشتنی است . صدای خنده و جیغ و داد از هر گوشه شنیده می شود . اینها دخترانی هستند که من دیده ام و من از همه ی آنها خوشبخت ترم . چقدر احساس جالبی است
قصد من از نوشتن نامه این بود که من در مورد درس و کلاسم برای شما بنویسم . البته خانم لیپت می گفت که شما دوست دارید از این موضوع باخبر باشید . اما حیف که زنگ را زدند و تا چند دقیقه ی دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در حیاط دانشکده حاضر باشم.
شما دعا کنید که من در تیم بسکتبال انتخاب بشوم.
                               ارادتمند همیشگی
                                 جروشا آبوت

پیوست نامه  ( ساعت 9)

همین حالا سالی مک براید توی اتاق من سر کشید و گفت :
-- آنقدر دلم هوای مامان و پاپا را کرده که دارم از غصه می میرم . تو چطور؟

من تبسمی کردم و گفتم :
-- چکار می شود کرد؟ باید سوخت و ساخت.
دلتنگ شدن برای خانواده نوعی بیماری است که من نسبت به آن مصونیت دارم ، مگر کسی دلش برای یتیمخانه و خان لیپت تنگ می شود؟




----------------------------------------



دوشنبه زنگ هشتم

بابا لنگ دراز عزیز

امیدوارم که شما آن معتمد و امینی نباشید که روی قورباغه نشست.
می گفتند قورباغه زیر آن آقا " بامبی" صدا کرد و ترکید. پس باید یکی خیلی چاق تر از شما بوده باشد

شاید یادتان باشد که در مؤسسه ی جان گریر ، نزدیک پنجره ی رختشوخانه سوراخهایی بود که رویش چوب های مشبک زده بودند، هر سال بهار که فصل قورباغه است تعداد بسیاری قورباغه جمع می کردیم و توی آن سوراخها می گذاشتیم . گاهی هم قورباغه ها می پریدند و توی رختشوخانه می افتادند و سرو صدا ایجاد می شد و به خاطر این کار ما چند مرتبه به شدت تنبیه شدیم

اما با این حال باز قورباغه ها را جمع می گردیم . سرانجام روزی - ان شاء الله که با این تعریف ها شما را ناراحت نکنم - سرانجام روزی نمی دانم چه شد که یکی از چاق ترین و بزرگترین و گنده ترین قورباغه روی یکی از آن مبل های چرمی بزرگ در اتاق اعضای هیئت مدیره پیدا شد و آن روز بعد ازظهر هنگام کمیسیون... اما چرا بنویسم شما که خودتان آنجا تشریف داشتید و می دانید

راستش این است که نمی دانم چرا این چیزها را به یاد می آورم . شاید به خاطر این است که بهار شده و قورباغه ها پیدا شده اند، دلیل این که چرا من اینجا قورباغه جمع نمی کنم به خاطر این است که در اینجا هیچکس مانع  جمع کردن قورباغه نیست

---------------------------------------------

After chapel, Thursday
What do you think is my favorite book? Just now, I mean; I change every three days. Wuthering Heights. Emily Bronte was quite young when she wrote it, and had never been outside of Haworth churchyard. She had never known any men in her life; how COULD she imagine a man like Heathcliffe?

I couldn't do it, and I'm quite young and never outside the John Griper Asylum--I've had every chance in the world. Sometimes a dreadful fear comes over me that I'm not a genius. Will you be awfully disappointed, Daddy, if I don't turn out to be a great author?
 In the spring when everything is so beautiful and green and budding, I feel like turning my back on lessons, and running away to play with the weather. There are such lots of adventures out in the fields! It's much more entertaining to live books than to write them.

Ow ! ! ! ! !

That was a shriek which brought Sallie and Julia and ( for a disgusted moment) the Senior from across the hall. It was caused by a centipede like this: only worse. Just as I had finished the last sentence and was thinking what to say next--plump!--it fell off the ceiling and landed at my side. I tipped two cups off the tea table in trying to get away. Sallie whacked it with the back of my hair brush--which I shall never be able to use again--and killed the front end, but the rear fifty feet ran under the bureau and escaped.

This dormitory, owing to its age and ivy-covered walls, is full of centipedes. They are dreadful creatures. I'd rather find a tiger under the bed.





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com