This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, December 21, 2014

ُSwimming in Lemon Jelly



سلام ، صبح بخیر،

شب یلدا مبارک

آه شگفت زده نشوید!! شب یلدا گذشت و فصل امتحانات و دلشوره ، نگرانی ، بی خوابی ، تقلب و ... فرا رسید.

چند روز قبل داشتم ، مطلبی را که برای شب یلدای دو سال پیش نوشته بودم ، مرور می کردم، خیلی خنده ام گرفت، روزی که آن پست را نوشتم مثل دینامت بودم و در آستانه ی انفجار ، واقعاً عصبانی ، هنوز هم آن پست یکی از محبوب ترین پست های من هست. و البته اون شب یلدا هم یکی از شب چله های فراموش نشدنی بوده که تا حالا داشتم.

شاید به خاطر همین بود که مطلب تازه ای اضافه نکردم و شاید به سبب این که دیروز اینترنتم یک خورده به مشکل برخورده بود ، به هر حال درازترین شب سال هم گذشت، پاییز دوست داشتنی رفت و اکنون من در دل اولین روز زمستان و از سردترین ماه سال ، دی ، نشسته ام و می نویسم .

به امید زمستانی خوش ، امتحاناتی با آرامش و روزهایی طولانی و کشدار به خوشمزگی پیتزا !!

یلدا را نه برای طولانی بودن دیشب ، بلکه برای طولانی شدن روزهای آینده جشن می گیریم .
پیشاپیش یلدای اهورایی 94 را تبریک می گویم .


------------------------------------------

I suppose you're thinking now what a frivolous, shallow little beast she is , and what a waste of money to educate a girl?

But, Daddy, if you'd been dressed in checked ginghams all your life, you'd appreciate how I feel. And when I started to the high school, I entered upon another period even worse than the checked ginghams.
The poor box.

You can't know how I dreaded appearing in school in those miserable poor-box dresses. I was perfectly sure to be put down in class next to the girl who first owned my dress, and she would whisper and giggle and point it out to the others. The bitterness of wearing your enemies' cast-off clothes eats into your soul. If I wore silk stocking for the rest of my life, I don't believe I could obliterate the scar
.

shallow کم عمق ، سطحی
frivolous سبک رفتار، پوچ، سبکسر، احمق


to appreciate درک کردن ،قدر چیزی را دانستن ، قدردانی کردن
obliterate ، ستردن ، زدودن ، ناپدید کردن ،محو کردن

شاید فکر کنید که حیف پول که خرج دخترهایی مثل من می شود ، من دختر پوک و پوچی هستم . اما بابا، اگر شما هم یک عمر لباس فرم مدرسه پوشیده بودید ، آن وقت می فهمیدید که من حالا چه عالمی دارم.

درست وقتی پا به دبیرستان گذاشتم روپوش مدرسه خیلی وضع بدتری پیدا کرد ، چون من آنوقت روپوشهایی را می پوشیدم که مردم از پارچه های کهنه برای یتیم ها می فرستادند.

باور نمی کنید که من با چه ناراحتی به مدرسه می رفتم . همیشه فکر می کردم سر کلاس مرا کنار دختری خواهند نشاند که لباس من متعلق به او بوده و او هم زیر گوش دوستانش پچ پچ می کند و همه از این موضوع می زنند زیر خنده ، به خدا اگر همه ی عمر جوراب ابریشمی بپوشم باز هم آن زخمی که به دلم دارم خوب نمی شود.

--------------------------------------
بابا لنگ دراز عزیز،

فکرش را بکنید من حالا سال دوم دانشکده هستم. جمعه ی گذشته به دانشکده بازگشتم. هیچ دوست نمی داشتم از لاک ویلو برگردم، اما از دیدن دانشکده باز خوشحال شدم. برگشتن به محیطی که دوستانه است، خیلی دلنشین به نظر می آید . من در اینجا احساس آرامش می کنم. مثل این است که همه ی دنیا خانه ی من است و من هم جزئی از این دنیا هستم . نه این که من دزدانه وارد این دنیا شده باشم ، فکر نکنم متوجه منظور من شده باشید . اشخاصی مانند شما نمی توانند احساسات آدم بینوایی مثل مرا درک کنند. من بچه  سر راهی بوده ام.

حالا بابا، گوش کنید. حدس بزنید من امسال با چه کسی هم اتاقی شده ام؟ با سالی مک براید و جولیا پندلتون. به خدا راست می گویم. ما یک اتاق مطالعه و سه اتاق خواب کوچک داریم.

بهار سال گذشته من و سالی تصمیم گرفتیم که هم اتاقی بشویم. جولیا می خواست هر طور که شده با سالی باشد. حالا چرا، من که نمی دانم . چون هیچ خط ربطی میان این دو نیست. پندلتون ها اشخاصی محافظه کار و بلهوس هستند، به زودی ممکن است تغییر عقیده بدهند.

به هر حال ، ما با هم هستیم. حالا شما مجسم بفرمایید : جروشای یتیم و بی پدر و مادر ساکن یتیم خانه ی جان گریر هم اتاقی پندلتون ها شده ، راستی که این سرزمین آزادی است.

سالی دارد سعی می کند که ارشد کلاس بشود، اگر نقشه همین طور عملی شود، سرانجام او انتخاب خواهد شد. شما خبر ندارید که چه سیاست هایی به کار می بریم تا کارها رو به را شود و حالا ما آدمهای سیاستمداری شده ایم.

راستی بابا، روزی که ما زنان حقوق خود را به دست آوریم، شما مردها باید خیلی مواظب وضع خودتان باشید مبادا سرتان بی کلاه بماند.

انتخابات روز شنبه ی آینده شروع می شود و هر گروه که برنده شود ، تفاوتی نمی کند، دخترها مشعل به دست راه خواهند افتاد.

شیمی یکی از دروس برنامه ی امسال است. این درس برای من خیلی عجیب و غریب است. به هیچ عنوان شبیه درس های دیگر ما نیست. موضوع مربوط به مولکول و اتم و این طور چیزهاست . وقتی می شود در مورد آن حرف زد که در زمینه اش مطالعه ی کافی شده باشد.
غیر از شیمی امسال منطق هم داریم. تاریخ عمومی هم داریم. نمایشنامه های " ویلیام شکسپیر " هم داریم ، فرانسه هم داریم.

تصور می کنم اگر وضع با این شرایط جلو برود ، تا یکی دو سال دیگر من دختر بسیار فهمیده و دانایی خواهم شد. اما من ترجیح می دادم به جای فرانسه ، علوم اقتصادی می خواندم، اما ترسیدم اگر این کار را بکنم، استاد فرانسه مرا رفوزه کند، امسال هم به سختی قبول شدم.

دلیلش هم برای من خیلی روشن است، پایه ی این درس از دبیرستان ضعیف بوده است.
یکی از دختران کلاس فرانسه این زبان را مثل زبان مادری اش صحبت می کند، چون در بچگی با پدر و مادرش به خارجه سفر کرده و سه سال در یکی از مدرسه های تارک دنیایی زندگی کرده است. حالا تصورش را بکنید که نسبت به ما چقدر درس فرانسه اش عالی است، افعال بی قاعده برای او مثل اسباب بازی است.

کاش پدر و مادرم وقتی بچه بودم مرا به جای این که به یتیم خانه بفرستند ، به چنین جاهایی می فرستادند. اما نه... چون اگر این طور می شد آن وقت با شما آشنا نمی شدم ، آشنا شدن با شما برای من از درس فرانسه هم بهتر است.

خب، بابا خدانگهدار. من باید به دیدن " هریت مارتین " بروم. پس از اینکه کمی در مورد شیمی با هم صحبت کردیم کار عاقلانه این است که در مورد ارشد کلاس با او گفت و گو کنم.

ارادتمند سیاستمدار شما
ج. آبوت



---------------------------------------

17th October Dear Daddy-Long-Legs,

Supposing the swimming tank in the gymnasium were filled full of lemon jelly, could a person trying to swim manage to keep on top or would he sink?

We were having lemon jelly for dessert when the question came up. We discussed it heatedly for half an hour and it's still unsettled. Sallie thinks that she could swim in it, but I am perfectly sure that the best swimmer in the world would sink. Wouldn't it be funny to be drowned in lemon jelly?

Two other problem are engaging the attention of our table.

1st. What shape are the rooms in an octagon house? Some of the girls insist that they're square; but I think they'd have to be shaped like a piece of pie. Don't you?

2nd. Suppose there were a great big hollow sphere made of looking-glass and you were sitting inside. Where would it stop reflecting your face and begin reflecting your back? The more one thinks about this problem, the more puzzling it becomes. You can see with what deep philosophical reflection we engage our leisure!

Did I ever tell you about the election? It happened three weeks ago, but so fast do we live, that three weeks is ancient history. Sallie was elected, and we had a torchlight parade with transparencies saying, 'McBride for Ever,' and a band consisting of fourteen pieces ( three mouth organs and eleven combs ).



Bonne nuit, cher Daddy. Acceptez mez compliments,
Tres respectueux,
je suis , Votre Judy





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com