This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, December 16, 2014

The Farm Keeps Me Too Busy



سلام دوستان

خوبید ؟ خوشید؟ سلامتید؟ 

========================

You know, Daddy, it isn't the work that is going to be hard in college. It's the play. Half the time I don't know what the girls are talking about; their jokes seem to relate to a past the every one but me has shared . I'm a foreigner in the world and I don't understand the language. It's a miserable feeling. I've had it all my life. At the high school the girls would stand in groups and just look at me. I was queer and different and everybody knew it. I could FEEL  John Grier Home written on my face. And then a few charitable ones would make a point of coming up and saying something polite. I HATED EVERY ONE OF THEM--the charitable ones most of all.

Nobody here knows that I was brought up in an asylum. I told Sallie McBride that my mother and father were dead, and that a kind old gentleman was sending me to college which is entirely true so far as it goes. I don't want you to think I am a coward, but I do want to be like the other girls, the and that Dreadful Home looming over my childhood is the  one great big difference. If I can turn my back on that and shut out the remembrance, I think , I might be just as desirable as any other girl. I don't believe there's any real, underneath difference, do you? Anyway, Sallie McBride likes me!

Yours ever,
 Judy Abbot ( Nee Jerusha)

اسم
coward آدم ترسو، بزدل، خردل
looming بلندی
---------------------
صفت

coward نامرد، ناکس، خردل ، آدم ضعیف النفس
queer  عجیب ، غریب ، غیرعادی
miserable تیره روز ، بدبخت ، سیاه بخت
charitable مهربان ، سخاوتمند، دستگیر، خوشدل ، خیریه

--------------------------------------
فعل
to relateبازگو کردن ، گزارش دادن، گفتن 



راستی بابا، آنقدر که تفریحات دانشکده برای من آزاردهنده است، از درس هایم هیچ ناراحتی ندارم. اغلب من نمی فهم دخترها دارند به یکدیگر چه می گویند و برای چه می خندند. شوخی های آنها مربوط به قبل است ، قبلی که همه از آن خبر دارند جز من.

گاهی احساس می کنم که من در دنیای عجایب هستم ، با همه بیگانه هستم. زبان مردم این دنیا را نمی فهم . همین موضوع مرا رنج می دهد . در دبیرستان دخترها دسته دسته دور هم جمع می شدند و خیره به من نگاه می کردند ، مثل این بود که همه می دانستند که من با آنها تفاوت دارم. مثل این بود که نام جان گریر روی تمام پیکر من نوشته شده بود. بعد بعضی از آنها می خواستند خود را مهربان نشان دهند نزد من می آمدند و خیلی مؤدبانه با من صحبت می کردند، چقدر از همه بیزار بودم ، تنفر و بیزاری من بیشتر از کسانی بود که می خواستند تظاهر به مهربانی و نیکوکاری کنند.

اما بابا، در اینجا هیچکس نمی داند که من دختر پرورشگاهی هستم. هیچکس نمی داند که من بچه سر راهی بوده ام.
من به سالی گفتم که پدر و مادر من مرده اند و آقای سالخورده ای مرا به دانشکده فرستاده است ، خب دروغ هم نگفته ام.
دوست ندارم شما مرا خودخواه بدانید. من خیلی دوست دارم مثل بقیه دخترها باشم. به هرحال خاطرات زندگی در پرورشگاه جان گریر که خاطرات دوران کودکی مرا فرا گرفته ، تفاوتی میان من و آنها ایجاد می کند.

اگر بتوانم این خاطرات را پشت سر بگذارم آن وقت می توانم مثل سایر دخترها باشم ، فکر نکنم از نظر معنوی من با آنها تفاوتی داشته باشم ، مگر نه؟

به هر حال هر چه باشد ، سالی که در حال حاضر مرا دوست می دارد.

دوستدار همیشگی
جودی آبوت
(جروشای سابق



=======================


ییلاق لاک ویلو

شنبه شب

بابا لنگ دراز بسیار عزیز،

من همین حالا وارد اتاق شده ام و هنوز اثاث خودم را باز نکرده ام. اما تحمل صبر کردن ندارم. باید بگویم که من چقدر از این ییلاق خوشم می آید ، اینجا یکی از با صفاترین نقطه های کره زمین است عمارت چهار گوش اینطور است.



ساختمان ها همه قدیمی است . متعلق به یکصد سال پیش است. شاید هم بیشتر. ایوانی جلو دارد که نمی توانم آنرا نقاشی کنم، این تصویری که کشیده ام درست و حسابی گویای منظور نیست. توی شکل آن قسمتی که شبیه بادبزن پردار است، درختان صنوبر است. آنهایی که سیخ سیخ و شبیه کاج است، در حقیقت بید مجنون است،

ساختمان روی تپه درست شده که چشم اندازش یک سلسله تپه است که تا فرسنگها ادامه دارد و از چمن پوشیده شده. لاک ویلو ، روی تپه ی اول است. چند طویله و انبار پیش از این در امتداد جاده بود که جلو منظره را گرفته بوده، اما طبیعت مهربان چند برق از آسمان فرستاده و آنها را سوزانده است.

افرادی که در این ساختمان زندگی می کنند عبارتند از : خانم و آقای سمپل، یک دختر جوان که پیشخدمت است و دو مستخدم . همه ی پیشخدمتها در آشپزخانه غذا می خورند ، اما سمپل ها و جودی در سالن غذا خوری. امشب شام عبارت بود از : ژامبون ، تخم مرغ ، بیسکویت ، کیک که با عسل درست شده بود. نان شیرینی ، ترشی ، پنیر ، چای و مقدار زیادی حرف و صحبت . تاکنون اینقدر به من خوش نگذشته ، من هر چه می گویم آنها می خندند، شاید به خاطر این است که من تاکنون به ییلاق نرفته ام . هر چه سؤال می کنم ناشیانه است.

اتاقی که با علامت ضربدر مشخص شده ( درست مثل داستانها ی پلیسی) اتاقی نیست که در آن جنایتی رخ داده، بلکه اتاقی است که در اختیار من است. اتاق بزرگی است. چهار گوش و خالی با مبل های قدیمی و دوست داشتنی . پنجره هایش سایبان سبز با حاشیه طلائی دارد . اگر بخواهم آنها را بالا نگه دارم باید چوب زیر آنها بگذارم. اگر دست به آنها بخورد می افتد.

یک میز ناهار خوری چهار گوش در وسط گذاشته شده که فکر می کنم تمام تابستان آرنج هایم را روی آن تکیه بدهم و مدام کتاب بخوانم.

راستی بابا، آنقدر هیجان زده شده ام که نمی توانم صبر کنم تا هوا روشن بشود و برای گردش به اطراف بروم. حالا ساعت 8:30 دقیقه است . به زودی شمع ها را خاموش می کنم و می خوابم . اینجا مردم صبح ساعت 5 از خواب بیدار می شوند.

خیلی به من خوش خواهد گذشت. مگر نه؟

باورم نمی شود. جودی به چنین بخت و اقبالی رسیده باشد. شما و خداوند مهربان بیش از اندازه به من لطف کرده اید من باید خیلی تلاش کنم تا جبران محبت های شما را بکنم.
قول می دهم که این کار را بکنم خواهید دید.

شب بخیر
جودی


( پیوست نامه)

کاش اینجا بودید و صدای آواز قورباغه و فریاد بچه خوک ها را می شنیدید. قرص کامل ماه را تماشا می کردید. من به نشانه ی سعادت و سلامت از طرف شانه ی راستم به ماه نگاه کردم
.



===========================

LOCK WILLOW, 12th July
Dear Daddy-Long-Legs,

How did your secretary come to know about Lock Willow? (That isn't a rhetorical question. I am awfully curious to know.) For listen to this: Mr. Jervis Pendleton used to own this farm, but now he has given it to Mrs. Semple who was his old nurse. Did you ever hear of such a funny coincidence? She still calls him "Master Jervie" and talks about what a sweet little boy he used to be. She has one of his baby curls put away in a box, and it is red-- or at least reddish!

Since she discovered that I know him, I have risen very much in her opinion. Knowing a member of the Pendelton family is the best introduction one can have at Lock Willow. And the cream of the whole family is Master Jarvis-- I am pleased to say that Julia belongs to an inferior branch.

The farm gets more and more entertaining. I rode on a hay wagon yesterday. We have three big pigs and nine little piglets, and you should see them eat. They are pigs! We've oceans of little baby chickens and ducks and turkeys and guinea fowls. You must be made to live in a city when you might live on a farm.

It is my daily business to hunt the eggs. I fell off a beam in the barn loft yesterday, while I was trying to crawl over to a nest that the black hen has stolen. And when I came in with a scratched knee, Mr. sample bound it up with witch-hazel, murmuring all the time, 'Dear! Dear! It seems only yesterday that Master Jervie fell off that very same beam and scratched this very same knee.'

The scenery around here is perfectly beautiful. There's a valley and a river and a lot of wooded hills, and way in the distance a tall blue mountain that simply melts in your mouth.

We churn twice a week; and we keep the cream in the spring house which is made of stone with the brook running underneath. Some of the farmer around here have a separator, but we don't care for these new-fashioned ideas. It may be a little harder to separate the cream in pans, but it's sufficiently better to pay. We have six calves; and I've chosen the names for all of them.

Sylvia, because was born in the woods.
Lesbia, after the Lesbia in Catllus.
Sallie.
Julia-- a spotted, nondescript animal.
Judy, after me.
Daddy-Long-Legs. You don't mind, do you Daddy? He's pure Jersey and has a sweet disposition. He looks like this--you can see how appropriate the name is.

I haven't had time yet to begin my immortal novel; the farm keeps me too busy.
 
Yours always
Judy

PS. (1) I've learned  to make doughnuts.
PS. (2) If you are thinking of raising chickens, let me recommend Buff Orpingtons. They haven't any pin feathers.
PS. (3) I wish I could send you a pat of the nice, fresh butter I churned yesterday. I'm fine dairy-maid!
PS. (4) This is a picture of Miss Jerusha Abbott, the future great author, driving home the cows







--

M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com