This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, December 2, 2014

Toad Collector

​​

To Mr. Daddy-Long-Legs Smith

1st October
Dear Daddy-Long-Legs,


I love college and I love you for sending me--I'm very, very happy, and so excited every moment of the time that I can scarcely sleep. You can't imagine how different it is from the John Grier Home. I never dreamed there was such a place in the world. I'm feeling sorry for everybody who isn't a girl and who can't come here; I'm sure the college you attended when you were a boy couldn't have  been so nice.

My room is up in a tower that used to be the contagious ward before they built the new infirmary. There are three other girls on the same floor of the tower-- a Senior who wears spectacles and is always asking us please to be a little more quiet, and two Freshmen named Sallie McBride and Julia Rutledge Pendleton. Sallie has red hair and turn-up nose and is quite friendly; Julia comes from one of the first families in New York and hasn't noticed me yet. They room together and the Senior and I have singles. Usually Freshmen can't get singles; they are very scarce, but I got one without even asking. I suppose the registrar didn't think it would be right to ask a properly brought-up girl to room with a foundling. You see there are advantages!

My room is on the north-west corner with two windows and a view. After you've lived in a ward for eighteen years with twenty room-mates, it is restful to be alone. This is the first chance I've ever had to get acquainted with Jerusha Abbott. I think I'm going to like her.
Do you think you are?

اسم

ward نگهبان اتاقی عمومی که بچه های صغیر تحت قیومیت باشد، 
mate دوست ، همدم، همسر، رفیق ، شاگرد ، مات،
advantages محسنات
foundling بچه سر راهی
Freshman دانشجوی سال اول
spectacles عینک
infirmaryدرمانگاه ، درمانگاه یا بیمارستان کوچک
-----------------
صفت

Senior ارشد، بالاتر ، بزرگتر
restful پر آسایش
contagiousواگیر ، مسر، واگیردار ، ساری
--------------------------
فعل
to acquaint آشنا کردن ، مطلع کردن ، آگاه کردن
to ward توجه کردن ، نگهداری کردن
to attend حضور داشتن در، توجه کردن ، مواظبت کردن 

to mate شاه مات کردن
-----------------------------------------
قید
scarcely ندرتاً

-------------------------------------

به آقای بابا لنگ دراز اسمیت
اول اکتبر
بابا لنگ دراز عزیز

من دانشکده را دوست دارم ، و بیش از همه ، شما را دوست دارم که مرا به دانشکده فرستادید. آنقدر خوشحالم که از شدت شادی خوابم نمی برد. شما نمی دانید اینجا چقدر با پرورشگاه جان گریر تفاوت دارد . من حتی در خواب هم نمی دیدم که چنین جایی وجود داشته باشد. دلم برای دخترانی که نمی توانند به این دانشکده بیایند می سوزد. اطمینان دارم دانشکده ای که شما در دوران جوانی رفته اید ، اینقدر خوب نبوده است

اتاق من در یک عمارت برج مانند هست که آنرا پیش از ساختن عمارت ساخته اند . سه دختر دیگر در اتاق پهلوی اتاق من هستند که یکی از آنها سال آخر دانشکده است و عینک می زند و مدام می گوید:« بچه ها خواهش می کنم کمتر سرو صدا کنید .» و دو نفر دیگر سال اول هستند که یکی از آنها نامش " سالی مک براید" و دیگری " جولیا راتلج پندلتون" است

سالی مویش قرمز ، بینی اش سربالا ، خیلی پرجوش و خیلی صاف و ساده است. جولیا از خانواده ی اعیان است و از نیویورک آمده ، اما هنوز درست و حسابی مرا نشناخته است. هر چند معمول است که به دانشجویان سال اول اتاق یک نفره نمی دهند ، اما نمی دانم چرا بدون اینکه من درخواست کنم به من اتاق یک نفره داده اند . شاید آن کسی که ثبت نام می کند ، نخواسته دخترهای با پدر و مادر را با دخترهای یتیم که در پرورشگاه بزرگ شده اند یکجا اتاق بدهد . ملاحظه می فرمایید که گاهی فقیر بودن هم مزیتی است.

اتاقم در قسمت شمال غربی است و دو پنجره دارد و از پنجره ها مناظر قشنگی را می توان دید. زمانی که دختری هجده ساله با 20 نفر مدتها در یک اتاق خوابید ، تنها شدن در یک اتاق برایش خیلی جالب است.

این نخستین مرتبه ای است که توانستم با جروشا تنها شوم و او را خوب بشناسم . فکر کنم از او خوشم بیاید . شما چطور؟


---------------------------------------

از درمانگاه

چهارم آوریل

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم

دیروز عصر همانطور که توی بستر نشسته بودم و داشتم از پنجره به ریزش باران نگاه می کردم، احساس کردم دیگر از زندگی خسته شده ام. ناگهان پرستار با یک جعبه ی سفید بلند پر از گلهای سرخ بسیار قشنگ که نام من روی آن نوشته شده بود وارد اتاق شد.
از گلها ، قشنگ تر و دوست داشتنی تر خطوطی بود که خیلی ریز و ظریف روی کارت قشنگی نوشته شده بود

باباجون یک دنیا متشکرم

این گلها نخستین گلهایی است که من در عمرم از کسی دریافت می کنم. اگر بخواهید بدانید که من تا چه اندازه بچه هستم حالا برایتان می نویسم. من دراز کشیدم و از شدت ذوق و خوشحالی زار زار گریه کردم

حالا مطمئن شدم که شما نامه های مرا می خوانید . حالا دیگر سعی می کنم جالبتر بنویسم تا شما دوست بدارید آنها را با روبان قرمز بسته بندی کنید و در جعبه ای نگاهداری نمایید. اما خواهش می کنم آن یکی را بیرون بیاورید ، آن را بسوزانید.
چه خوب بود اگر شما هرگز آن نامه را نخوانده بودید

من از شما خیلی تشکر می کنم به ویژه به خاطر اینکه شما یک بیمار عصبی را خوش حال کردید. بدون تردید شما دوستان بسیاری دارید که همه به شما علاقه مندند ، حال به شما حق می  دهم که شما متوجه تنها بودن و تنهایی نیستید و نمی دانید چقدر تلخ است. اما من معنی تنهایی و تنها بودن را خوب می دانم

خدانگهدار، قول می دهم که دیگر بد نباشم. چون دیگر اطمینان دارم که شما یک انسان واقعی هستید ، قول می دهم که شما را با پرسش های خودم ناراحت نکنم.

آیا هنوز شما از دخترها بدتان می آید؟
دوستدار همیشگی شما
جودی


-------------------------------

8th hour, Monday Dear Daddy-Long-Legs,

I hope you aren't the Trustee who sat on the toad? It went off--I was told--with quite a pop, so probably he was a fatter Trustee.

Do you remember t
​​
he little dugout places with gratings over them by the laundry windows in the John Grier Home? Every spring when the hop-toad season opened we used to form a collection of toads and keep them in those window holes; and occasionally  they would spill over into the laundry, causing a very pleasurable commotion on wash days .We were severely punished for our activities in this direction, but in spite of all discouragement the toads would collect.

And one day--well, I won't bore you with particulars--but somehow, one of the fattest, biggest, JUICIEST toads got into one of those big leather arm chairs in the Trustees' room, and that afternoon at the Trustees' meeting--But I dare say you were there and recall the rest?

Looking back dispassionately after a period of time, I will say that punishment was merited, and--if I remember rightly--adequate.

I don't know why I am in such a reminiscent mood except that spring and the reappearance of toads always awakens the old acquisitive instinct. The only thing that keeps me from starting a collection is the fact that no rule exists against it.






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com