This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, December 31, 2014

Your Check




سلام،

سال 2015 مبارک

--------------------------


It was such a lark! Especially for me, because it was so awfully different from the asylum--I feel like an escaped convict every time I leave the campus. Before I thought, I started to tell the others what inexperience I was having. The cat was almost out of the bag when I grabbed it by its tail and pulled it back. It's awfully hard for me not to tell everything I know, I'm a very confiding soul by nature; if I didn't have you to tell things to, I'd burst.

اسم
lark چکاوک
convict مجرم ، جانی ، محبوس ، محکوم
------------------------------------
فعل

to lark  چکاوک شکار کردن، شوخی کردن
to convict محکوم کردن، سرزنش کردن
،
برای من که در پرورشگاه بزرگ شده ام و جز داخل پرورشگاه جایی را ندیده ام ، این گردش و تفریح خیلی جالب بود، هر وقت از دانشکده خارج می شوم ، احساس می کنم از قفس رها شده ام.

یکبار بدون این که خودم متوجه باشم ، احساساتی شدم و با شور و هیجان از خودم تعریف کردم . اما خیلی زود متوجه موضوع شدم و حرف را عوض کردم . خیلی مشکل است که کسی بخواهد همیشه مواظب خودش باشد و جلو احساسات خودش را بگیرد.

من همیشه دوست دارم با دیگران درد دل کنم،اگر شما را نداشتم تا با شما درد دل کنم دق مرگ می شدم.
--------------------------------------

7 آوریل

خدا رحم کند! نیویورک چقدر بزرگ است. در مقابل این ورستر هیچ است . آیا شما براستی در این شلوغی و این همه برو بیا زندگی می کنید؟ فکر می کنم دو ماه طول بکشد تا من از تأثیری که این شهر در مدت این دو روز روی من گذاشته راحت بشوم.

نمی دانم از کجا شروع کنم. نمی دانم عجایب اینجا را چطور برای شما بازگو کنم. هر چند که خودتان چون اینجا زندگی می کنید از همه چیز با خبر هستید. چقدر خیابانها قشنگ و سرگرم کننده است. مردم، مغازه ها من تاکنون اینهمه چیزهای جالب که در مغازه های نیویورک دیدم جای دیگر ندیده ام.

آدم هوس می کند همه عمرش لباس بپوشد. لباس های قشنگ اینجا را . من و سالی و جولیا صبح یکشنبه به خرید رفتیم. جولیا به مغازه بزرگی رفت که دیدنش نفس را توی سینه نگه می داشت . دیوارهای سفید ، و طلایی  ، زمین مفروش از قالیهای آبی رنگ ، پرده ها ابریشمی ، صندلی ها طلایی رنگ

خانمی خیلی خوشگل گه موهای طلایی داشت و لباس تیره ای به تن کرده بود با لبخندی به طرف ما آمد، من اول فکر کردم جولیا آمده تا خانم را ملاقات کند. اما بعد مشخص شد که جولیا برای خرید کلاه به این فروشگاه آمده.

جولیا روی صندلی مقابل آینه نشست و ده دوازده کلاه را روی سرش امتحان کرد. یکی از دیگری قشنگ تر بود، دو تا از خوشگل ترین آنها را خرید.

خیلی  لذت دارد :که آدم جلوی آینه بنشیند و کلاهی را که دوست دارد روی سرش امتحان کند و بخرد بدون اینکه نگران پولش باشد.

جای تردید نیست که نیویورک دنیایی را که جان گریر ساخته بزودی ویران خواهد کرد.

بعد از اینکه خرید کردیم طبق قرار قبلی ما آقای پندلتون را در رستوران " شریز" ملاقات کردیم، بدون تردید شما به رستوران شریز رفته اید. آن را با سالن غذا خوری جان گریر مقایسه کنید. با آن رو میزی های مشمع و ظروف سفالین و کاردها و چنگالهای دسته چوبی ، حالا ببینید من چه حالی داشتم.

من ماهی را با چنگال عوضی خوردم ، اما پیشخدمت بدون اینکه کسی متوجه شود خیلی مودبانه چنگال ماهی خوری را به دست من داد.

بعد از ناهار به تئاتر رفتیم ....بابا....بابا... باورنکردنی ، بی نظیر فوق العاده بود، من هرشب خوابش را می بینم . مگر شکسپیر نابغه نیست؟

هملتی که روی صحنه آمد، خیلی بهتر از هملتی بود که ما در کلاس در مورد او صحبت می کردیم . اول من خیلی از او خوشم می آمد، اما حالا ... خدایا چه بگویم؟

اگر شما اجازه بدهید من ترجیج می دهم بجای نویسنده یکی هنرپیشه بشوم ، شما دوست ندارید که من مدرسه را رها کنم و به دانشکده ی هنرهای فنی بروم؟

اگر این طور بشود، من همیشه یک لژ مخصوص برای شما ذخیره می کنم که تماشاچی ها که شما تمام نمایشهای مرا ببنید و من هم از روی صحنه به شما تبسم کنم. اما خواهش می کنم شما همیشه یک گل سرخ به یقه ی تان بزنید تا شما را زود تشخیص بدهم و به کس دیگری لبخند نزنم که اگر اینکار بشود من ناراحت می شوم.

ما شب یکشنبه برگشتیم و شام را هم در راه توی قطار خوردیم . میزهای قطار با چراغ های صورتی تزئین شده بود و مستخدمین سیاه پوست از مسافران پذیرایی می کردند. من تاکنون نشنیده بودکه که در قطار شام هم می دهند، بدون توجه این حرف را زدم و جولیا ناگهان گفت :
مگر تو کجا بزرگ شده ای؟
من هم با شرمندگی گفتم :
در یک دهکده
مگر مسافرت نکرده ای ؟
نه تا روزی که به دانشکده مسافرت نکرده بودم. مسافت هم تا دانشکده 165 میل بیشتر نبود و ما غذا نخوریم

از آن روزی که  من اینطور حرف زدم ، جولیا با کنجکاوی به من علاقه پیدا کرده است، من هم سخت کوشش می کنم که حرفی از دهانم بیرون نیاید که باعث آبرو ریزی بشود. اما به محض این که چیزهای عجیب و غریب و تازه می بینم فراموش می کنم که باید مواظب حرف زدنم باشم، از بد شانسی همه چیز هم باعث تعجب هم باعث توجه من می شود.

هجده سال در پرورشگاه جان گریر بودن و بعد ناگهان در دنیای بزرگ رها شدن خیلی گیج کننده است.اما به تدریج دارد برای من عادت می شود و دیگر آن خطاهای گذشته را مرتکب نمی شوم. حالا دیگر وقتی با دخترها معاشرت می کنم ناراحت نمی شوم.

آن روزها اگر کسی به من نگاه می کرد دست و پایم را گم می کردم و احساس می کردم که همه فهمیده اند که این لباس های نو مال من نیست و من همان یتیم روپوش بپوش مدرسه هستم. اما حالا دیگر این فکر ها باعث ناراحتی من نمی شود.

راستی یادم رفت که در مورد گل ها برای شما تعریف کنم. آقای جروی به هر یک از ما سه نفر یک دسته گل بنفشه و سوسن داد. خیلی مرد مهربانی هست. مردهاییکه من تاکنون دیده بودم آدمهایی بودند که اعانه می دادند و هیچ وقت از مردها خوشم نمی آمد. اما حالا دارد عقیده ام عوض می شود.

وای خدای من ، یازده صفحه نوشته ام . نترسید. همین حالا تمامش می کنم.

دوستدار همیشگی شما
جودی                

---------------------------------------

10th April Dear Mr. Rich-Man,

Here's your cheque for fifty dollars. Thank you very much, but I do not feel that I can keep it. My allowance is sufficient to afford all of the hats that I need. I am sorry that I wrote all that silly stuff about the millinery shop; it's just that I had never seen anything like it before.

However, I wasn't begging! And I would rather not accept any more charity than I have to.

 Sincerely yours,
Jerusha Abbott



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com