This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, August 31, 2014

Is not that beautiful?




سلام ، صبح بخیر

__________________________________________

یادآوری
ژنرال پرشینگ یک افسر آمریکایی بود
General Pershing was an American officer.
او در جنگ جهانی اول در اروپا جنگید
He fought in Europe in the First World War.
بعد از مرگش ، عده ای از مردم مجسمه ای از او سوار بر اسب در زادگاهش گذاشتند
After he died, some people put up a statue of him on a horse in his home town.
یک مدرسه نزدیک مجسمه بود
There was a school near the statue.
پسرهای مدرسه همیشه می گفتند : صبح بخیر ، پرشینگ
The boys at the school always said, ' Good morning, Pershing!'
پسر کوچولویی با مادرش از کنار مجسمه می گذشتند
A little boy was passing the statue with his mother.
او گفت : صبح بخیر پرشینگ و به مادرش گفت : من پرشینگ را دوست دارم
He said, ' Good morning , Pershing!', and said to his mother, ' I like Pershing,
اما اون مرد مضحک که پشتش است کیه ؟
but who's that funny man on his back?'
____________________________________
دیروز
مایک یک باغچه ی بزرگ داشت
Mick had a big garden.
او سبزیجات پرورش می داد و تعدادی جوجه داشت
He grew vegetables, and had some chickens.
مایک خیلی فقیر بود
Mick was very poor.
پرچین سیمی کهنه بود و حفره هایی (در آن) داشت
The wire fence was old ,and it had holes in it
مایک پرچینی محکم با حفره ای در آن می خواست
Mick wanted a strong fence with a hole in it.
مایک می خواست جوجه های همسایش داخل باغچه اش بیایند
Mick wanted his neighbor's chickens to come into his garden.
______________________________________



Is not that beautiful?

It was winter, and Mrs. Hermann wanted to do a lot of shopping, so she waited until it was Saturday, when her husband was free, and she took him to the shops with her to pay for everything and to carry her parcels, They went to a lot of shops, and Mrs. Hermann bought a lot of things, She often stopped and said, "look , Joe! Isn't that beautiful!

He then answered , " All right , dear. How much is it? and took his money out to pay for it.

It was dark when they came out of the last shop , and Mr.Hermann was tired and thinking about other things, like a nice drink by the side of a warm fire at home. Suddenly his wife looked up at the sky and said, ' Look at that beautiful moon, Joe!'
Without stopping, Mr Hermann answered, ' All right ,dear. How much is it?

خوشگل نیست ؟

زمستان بود و خانم هرمن خیلی خرید داشت ، پس تا شنبه صبر کرد - وقتی که شوهرش تعطیل بود - و او را با خودش به فروشگاه ها برد ، تا پول خریدهایش را حساب کند و بسته ها را برایش بیاورد

آنها به مغازه های زیادی رفتند و خانم هرمن یک عالمه خرید کرد . بیشتر وقت ها او می ایستاد و می گفت : « جو ! نگاه کن ، اون قشنگ نیست ؟

آقای هرمن جواب می داد :« بسیار خب ، عزیزم ، قیمتش چقدره ؟ »  و پولهایش را در می آورد ، تا آن را حساب کند
هنگامی که از آخرین فروشگاه بیرون آمدند ، هوا تاریک بود . آقای هرمن خسته بود و داشت به چیزهای دیگری فکر می کرد ، مثل یک نوشیدنی گرم در خانه کنار شومینه ی گرم . ناگهان همسرش به آسمان نگاه کرد و گفت :« جو ! ماه قشنگ را ببین .»

بی هیچ معطلی ، آقای هرمن جواب داد :« بسیار خب ، عزیزم ، قیمتش چقدره ؟»
________________________________
تمرین

آقای هرمن شنبه ها سرکار نمی رفت
خانم هرمن چیزها را خرید و آنها را حساب کرد و آقای هرمن آنها را حمل می کرد
آقای هرمن از آخرین مغازه بیرون آمد  و یک نوشیدنی خوب خورد
آقای هرمن از آخرین مغازه بیرون آمد  و  یک نوشیدنی  خوب می خواست  و نشستن در کنار شومینه در خانه
بعد همسرش تصویر زیبایی از ماه در مغازه دید
آقای هرمن پیشنهاد کرد که ماه را برای او( همسرش ) بخرد
__________________________________

May we remember the value of taking
a day to do nothing together.
خدا کند یادمان بماند یک روز مرخصی دادن به خودمان
چقدر ارزشمند است


___________________________________________________________________

​افعال خودکار

دسته دوم : افعالی که عقاید ، نظرات و حالتها را بیان می کنند ، به صورت استمراری به کار نمی روند
I consider she's mistake.
به نظرم او اشتباه می کند
، مثل
  • Forget فراموش کردن          
  • seem به نظر رسیدن
  • appear ( seem) به نظر رسیدن
  • understand فهمیدن
  • doubt شک داشتن  
  • consider عقیده داشتن
  • prefer ترجیح دادن   
  • guess حدس زدن
  • remember به یاد آوردن 
  • need نیازداشتن
  • believe​ اعتقاد داشتن
  • think عقیده داشتن
  • feel ( think ) عقیده داشتن
  • realize درک کردن 
  • know دانستن
  • sound به نظر رسیدن
​اگر این افعال در معنای دیگری به کار روند ، می توانند ing بگیرند ، مثلاً اگر فعل think به معنای فــکر کردن باشد ، می تواند استمراری به کار رود
I'm thinking about my story
دارم به داستانم فکر می کنم

​همچنین اگر فعل consider در معنای به در نظر گرفتن ، بررسی کردن به کار رود ، می تواند استمراری بیاید ​

​She's considering to get a new job.
او دارد یک کار جدید را بررسی می کند​


 _________________________________________________


واژه ی امروز present هدیه است
اسم
Present هدیه ، کادو
Gift هدیه ، کادو ، چشم روشنی
Wrappingکاغذ، لفاف ، پوشال
Wrapping paper کاغذ کادو
Wrapped بسته بندی شده
parcel بسته
shopping خرید
Presentation اهدا ، اعطا ، هدیه ، جایزه ، عرضه ، معرفی ، نمایش
Presenter مجری رادیو و تلویزیون
____________________________________________
فعل


to present
 اهدا کردن ، اجرا کردن ، ارائه کردن ، معرفی کردن
to gift هدیه کردن ، اهدا کردن ، بخشیدن
to wrap پیچیدن ، پوشاندن
_______________________________________
گاهی اوقات دنبال یک فیلم ، کتاب ، مقاله ، نمایشنامه و .... هستی ، ولی تمام اسمش یادت نیست ، بخش هایی از اسمش رو فراموش کردی ، اشکالی نداره ، بخش هایی را که یادته بنویس و به جای بخش هایی که یادت رفته * بذار ، گوگل برات ، آن را پیدا می کند

مثلاً من دنبال کتاب در جستجوی زمان از دست رفته ، هستم ، اما همه ی اسمش یادم نیست ، فقط بخش هایی را که یادم هست می نویسم مابقی را ستاره می گذارم
کتاب در جستجوی * رفته

و گوگل کتاب در جستـــجوی زمان از دست رفته ی ، مارسل پروست را پیدا می کند


All the Best
M.T



M.T

Saturday, August 30, 2014

Big and Small



صبح بخیر، چه صبح دلپذیری !

______________________________
____________________________
یاد آوری
جرج می خواست یک نامه بنویسد
George wanted to write a letter.
او یک قطعه کاغذ و یک پاکت نامه از بیل گرفت
He got a piece of paper and an envelope from Bill.
بیل به جرج خودکار و تمبر هم داد
Bill also gave George a pen and a stamp.
 وقتی جرج نامه اش  را نوشت، از بیل خواست آن رابه اداره ببرد
When George wrote his letter, he wanted Bill to take it to the office.
بیل گفت : چیز دیگری هم می خواهی ؟
Bill said, " Do you want anything else?"
جرج گفت : بله ، آدرس دوست دخترت را
George said : "Yes, your girlfriend's address."
____________________________________________
تمرین دیروز
گاهی اوقات آقای اسمیت اسلحه ها و بمب هایی حمل می کرد
Sometimes Mr. Smith carried guns and bombs.
خانم اسمیت بعد از شوهرش رسید
Mrs. Smith arrived after her husband.
او عجله داشت ، چون دیرش شده بود
She was in a hurry, because she was late.
او خوش حال بود ، چون مردها چمدانش را گشتند
She was happy, because the men searched her luggage.
او قیچی اش را گم کرد
She lost her scissors.
مردان قیچی او را دزدیدند
The men stole her scissors.
____________________________________________________________


Big and Small

Mike lived in the country, and he had quite a big garden. He grew vegetables, and he had some nice, fat chickens too. He sold the eggs and the meat, and got quite a lot of money for them .

His neighbor had a big garden too, and he also had vegetables and nice, fat chickens in it. There was a wire fence between the gardens, but it was very old, and the chickens often found holes in it and went through.

Now Mick wanted a new fence between his garden and his neighbor's , so Mr. Biggs came to build it. Mick said to him, ' Please make the fence out of strong wood. And I want a hole in it. Make it big enough for my chickens to get into my neighbor's garden and eat his vegetables, but too small for his to get into mine and eat mine.'

بزرگ و کوچک

مایک در روستا می کرد و باغچه ی نسبتاً بزرگی داشت . او سبزیجات پرورش می داد و جوجه های خوب چاقی هم داشت . مایک تخم مرغ و گوشت می فروخت و پول نسبتاً خوبی از آنها به دست می آورد

همسایه اش هم باغچه ی تقریباً بزرگی داشت ، او هم سبزیجات و جوجه های خوب و چاقی در باغچه اش داشت . یک پرچین سیمی بین دو باغچه بود ، ولی خیلی قدیمی بود و جوجه ها اغلب حفره ای در آن پیدا می کردند و ازش رد می شدند

حالا مایک یک پرچین جدید بین باغچه ی خودش و همسایه اش می خواست . به همین خاطر آقای بیگز آمد تا آن را بسازد . مایک بهش گفت :« لطفاً پرچین را از چوب محکمی بساز و می خواهم یک حفره هم داشته باشد . آن را به قدر کافی بزرگ بساز تا جوجه های من به باغچه ی همسایه بروند و سبزیجاتش را بخورند ، اما آن قدر کوچک بساز که جوجه های اون نتوانند به باغچه ی من بیان و سبزیجاتم را بخورند. "
_____________________________________
تمرین

مایک یک باغچه ی بزرگ داشت
او سبزیجات پرورش می داد و تعدادی جوجه داشت
مایک خیلی فقیر بود
پرچین سیمی کهنه بود و حفره هایی در آن وجود داشت
مایک یک پرچین محکم با حفره ای در آن می خواست
مایک می خواست جوجه های همسایه داخل باغچه اش بیایند


​______________________________
_______________________
May we look forward to rainy weekends
so we can hibernate without guilt.

خدا کند چشم به راه تعطیلات آخر هفته ی بارانی باشیم
تا بتوانیم بی هیچ گونه احساس تقصیری به خواب زمستانی فرو برویم .
_________________________________________________________
افعال خودکار

گفتیم که دسته ای از افعال استمراری به کار نمی روند
پنج فعلی  که ادراکات حسی را بیان می کنند ( به شرط آن که عمدی و ارادی نباشند
See, smell , taste, feel , hear

چه زمانی این فعل ها استمراری به کار می روند ؟

این 5 فعل هر وقت که مفهوم عمدی و ارادی داشته باشند ، می توانند استمراری به کار روند

​هر وقت بعد از smell , taste & feel صفت داشتیم ، فعل استمراری به کار نمی رود ، چون نشان دهنده ی عمل غیرارادی است
The chocolate tastes sweet.
The flower smells good. ​
I feel cold .


​ولی اگر بعد از این سه فعل مفعول قرار بگیرد ، آنها عمدی و ارادی هستند ( لمس کردن ، چشیدن و بوییدن ) و می توانند با ing بیایند ، یعنی استمراری به کار روند
I'm tasting the soup.
دارم سوپ را می چشم
I'm smelling the meat to see if it is spoiled.
دارم گوشت را بو می کنم ببینم فاسد شده است
The sun is feeling her hair.
آفتاب موهایش را نوازش می کند

​فعل see اگر در معانی زیر باشد ، می تواند استمراری به کار رود

ملاقات با قرار قبلی

​My friend is seeing the doctor today.
دوستم امروز با دکتر قرار دارد​

بازدید از جاهای مورد نظر​


Sarah is seeing the sights of Paris.
سارا سرگرم بازدید از پاریس است

فعل feel هم وقتی برای بیان حال و احوال باشه استمراری به کار می رود
How is you feeling now?
I'm feeling much better.

______________________________
_____________________


واژه ی امروز Country است
​​

​Country کشور ، میهن ، وطن ، روستا ،دشت و صحرا
countryman روستایی ، هم وطن ،هم میهن
countryside نواحی روستایی ، فضای سبز بیرون شهر
country house خانه ی اربابی
country club باشگاه ورزش محلی
Garden باغ ، باغچه ، حیاط ، ناحیه ی حاصلخیز
garden center فروشگاه لوازم باغبانی
gardener باغبان
gardening باغبانی
fence حصار، نرده ، پرچین ، دیوار
______________________________
____________________
فعل
to fence نرده کشیدن
to garden باغبانی کردن
to mend fences صلح کردن
to sit on the fence بی طرف ماندن
to go to the country همه پرسی کردن ، به آرای عمومی مراجعه کردن
______________________________
_______________________
Across country صحرا نوردی ، صحرایی
______________________________
_____________________​


​I love Google

​Have a great weekend
M.T


______________________________
______________________________







M.T

با گسترش دامنه ی " خویشتن " زودتر به اهدافتان برسید :NLP

 
​​
هفته ی پیش آخرین بخش کتاب معجزه ی ارتباط و ان. ال. پی را خواندید و امروز خلاصه ای کوتاه از فصلی که از نظرتان گذشت


مقاومت چیست ؟

زندگی یعنی مقاومت ، همیشه و همه جا کسانی هستند که با ما و یا نظریاتمان مخالفند

تجدید نظر در نگرش

مقاومت غل و زنجیر نیست و ما در بند آن نیستیم ،بلکه برعکس کاملاً بر آن تسلط داریم

چرا ؟

زیرا ریشه ی مقاومت در درون ماست ، شخصیت و رفتار ما آفریننده ی سرسختی و مقاومت دیگران است ، خیلی ساده : اگر حرکتمان را عوض کنیم ، نتیجه ی بازی تغییر می کند

چگونه ؟

برای خنثی کردن مقاومت ، با آن نمی جنگیم و در برابرش نمی ایستیم ؛ با آن همگام می شویم و با جانبداری از مخاطب در کنارش می ایستیم ، یا با احساسش همدردی می کنیم . به جای حفظ موضع برتر ، یا ثابت کردن عقایدمان ، زمینه ای برای توافق با مخاطب پیدا می کنیم

خردمندانه با او همگام می شویم و از انرژیش برای رسیدن به خواسته ی مشترکمان استفاده می کنیم ، در واقع با مخالفت مثل یک همکاری برخورد می کنیم .هدف نهایی ما رسیدن به توافق است و  از توافق به توافق رسیدن آسانتر است  ازعدم توافق به توافق رسیدن


پس اول : همگام شدن ، بعد : هدایت مخاطب به هدف مورد نظر



تمرین های پیشنهادی



اگر با مقاومت کسی روبرو شدید ، ببینید کدام بخش از حرفهای مخاطب و رفتارش با شما مشترک است و آن را دوست دارید ، همیشه اول شباهت ها را پیدا کنید و بعد دنبال تفاوت ها بگردید

وقتی دیگران با شما مخالفت می کنند ، به احساستان توجه کنید ، به خصوص به وضعیت تدافعی تان : قلبتان می گیرد و نمی توانید به گفتار و رفتارش توجه کنید ؟ دیگر حرفهایش را نمی شنوید ؟ می توانید در این وضعیت در گفتار یا احساسش زمینه ای برای توافق بیابید؟

خوش اخلاق باشید ، به دیگران سخت نگیرید ، انتظار نداشته باشید دیگران همچون شما به زندگی بنگرند ، اگر پدر و مادر و تاریخچه ی زندگی مشابهی داشتید ، توقع شما بی جا نبود ، اما دیگران مثل شما نیستند و نمی اندیشند

در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم ، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم ، وی گفت :
" هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری ، یادت باشه ، تو این دنیا همه ی مردم مزایای تو رو نداشتن ."
پدرم بیش از آن نگفت ، ولی من و او با وجود کم حرفی همیشه زبان یکدیگر را خوب می فهمیدیم و من دریافتم مقصودش خیلی بیشتر از آن بود. در نتیجه ، من از اظهار عقیده درباره ی خوب و بد دیگران اغلب خودداری می کنم                        گتسبی بزرگ : اسکات فیتز جرالد
 
_________________________________________________________

کتاب " معجزه ی ارتباط و ان. ال. پی " را دوست داشتید ؟ به دردتان خورد ؟

شما را نمی دانم ، اما خودم دوستش داشتم و همیشه به دنبال ردپایش در زندگیم می گشتم ، امیدوارم که شما هم آن را پسندیده باشید

در این کتاب روش های مختلفی برای برقراری ارتباط اثربخش  بر دیگران مطرح کردیم . روش های گفته شده ، صرفاً الگوست و الگو واقعیت نیست ، ما انسانها موجودات پیچیده ای هستیم ، و نسبت به یک رفتار واکنش های متفاوتی نشان می دهیم ، پس اگر مخاطبتان به هیچ یک از روش های یادشده ، پاسخ مثبت نشان نداد ، دلیل بر عدم کارایی این روش نیست ، و شما نباید ناامید شوید ، ادامه دهید، شما نقشه ی گنج را دارید

شما و مخاطبتان یک سیستم پویا را ساخته اید ، و اگر یکی از اجزای این سیستم ( یعنی شما ) تغییر کند ، دیگری ناخودآگاه تغییر خواهد کرد ، با این حساب هیچ قفلی وجود ندارد و درهای قصر خوشبختی و موفقیت برایتان باز است ، از راه درست وارد شوید - آن قدر کلید های مختلف را امتحان کنید ، تا کلید درست را بیابید

ان . ال. پی دامنه ی امکاناتمان را گسترش می دهد ، تا به آسانی از طریق دیگران به خواسته هایمان برسیم . شاید بعضی از مباحث مطرح شده در این کتاب ، در نگاه اول غیر اخلاقی یا سوء استفاده از دیگران به نظر آیند ، اما زیر بنای تمامی مطالب بیان شده در کتاب " عشق " ، یعنی قرار گرفتن در فضای سایر موجودات است

" عشق  قرار گرفتن در فضای سایر موجودات است "
                                 تادئوس گولاس


در دنیایی که مسابقه ای بی امان برای برنده شدن در جریان است ، و هرکس می کوشد به هر طریق ممکن رقیب را تارو مار کند ، تا خود برنده شود ، ان . ال. پی می گوید ، از راه همکاری و مشارکت با دیگران سریع تر و آسان تر به هدف مشترک می رسیم

انجام امور غیر ممکن همیشه لذت بخش است
                                              والت دیسنی

اگر دو رقیب به جای حرکت در جهت مخالف ، در جهتی یکسان حرکت کنند و با هم رابطه ای مؤثر و مبتنی بر همکاری و مشارکت بسازند، بدون این که کسی از گود خارج شود ، هر دو برنده می شوند ، و این معجزه ی ارتباط است ، معجزه ی ان. ال . پی

رقابت این نیست که حریف را قلع و قمح کرده و از میدان به در کنیم ، بلکه
رقابت باید به صورتی انجام شود که زندگی تمام شرکت کنندگان
در مسابقه را بهبود بخشد
                                                      کیم - وو- چونگ " بنیانگذار دوو "

معجزه ی ارتباط و ان . ال . پی : جری ریچاردسون
مترجم : مهدی قراچه داغی ، نشر : آسیــــــــــــم

                                                                             M.T



M.T

Friday, August 29, 2014

Search carefully!



سلام ، دوباره یک هفته ی تازه رسید ، تابستان داره نفس های آخرش رو می کشه ، پس از روزهای باقیمانده ی تابستان لذت ببرید و خوش بگذرانید

____________________________________
یادآوری

جان و مادرش در خانه ای بزرگ زندگی می کردند
John and his mother lived in a big house.
سپس مادرش درگذشت
Then his mother died.
و جان یک خانه ی کوچکتر خرید
And John bought a smaller house.
او یک ساعت خیلی قدیمی داشت
He had a very old clock.
و نمی خواست مردان آن را بشکنند ، بنابراین آن را بیرون خانه روی دستهایش حمل کرد
And he didn't want the men to break it, so he carried it out of the house in his arms.
بعد یک پسر کوچولو به او گفت:« مرد احمق، چرا مثل بقیه ساعت مچی نمی خری؟
Then a small boy said to him, ' why don't you buy a watch like everybody else, stupid man! '
__________________________________________
تمرین
در کلاس خانم رابینسون دخترها و پسرها بودند
There were boys and girls in Mrs. Robinson's class.
خانم رابینسون از تدریس به کلاسش لذت می برد
Mrs. Robinson enjoyed teaching her class.
بچه های کلاس خانم رابینسون باهوش و با دقت بودند
The children in Mrs.Robinson's class were clever and careful.
مردم در بسیاری از کشورهای آسیای در مراسم خاکسپاری مشکی می پوشند
People in a lot of countries in Asia wear black at funerals.
در آمریکا مردها سفید می پوشند وقتی ازدواج می کنند
Men wear white in America , when they marry.
__________________________________________

Search carefully


A few years ago, there were a lot of hijacking on aeroplanes, so now people always search passengers and their luggage at airports before they let them get into an aeroplane, because they do not want then to take guns or bombs or other dangerous things on to the plane with them.

Mr and Mrs. Smith were singers, and they traveled a lot. Whenever they went by plane, people searched them and their luggage, of course.

One day, Mr. Smith came to the airport, and the men searched him and his luggage first. He was ready to get on the plane . Then Mrs. Smith arrived. She was late and in a hurry, but he people searched her and her bag carefully. Then Mr.Smith heard her laugh and say to the men happily, ' Oh, that's very good! I've looked for those scissors for several days, and now you've found them for me! Thank you very much!'

با دقت بگرد

سالها پیش هواپیما ربایی خیلی زیاد بود ، به همین خاطر الان ، کسانی در فرودگاهها مسافران و بارشان را می گردند ، قبل از این که آنها سوار هواپیما بشوند ، تا مسافران اسلحه ، بمب یا سایر وسایل خطرناک را با خودشان به هواپیما نبرند

خانم و آقای اسمیت خواننده بودند و زیاد سفر می کردند ، و صد البته هر بار که با هواپیما مسافرت می کردند ، خودشان و چمدانشان را می گشتند

یک بار آقای اسمیت به فرودگاه آمد و مردها او و بارش را بازرسی کردند ، او آماده بود که سوار هواپیما بشود ، سپس خانم اسمیت رسید ، دیرش شده بود و عجله داشت ، اما بازرسان او و وسایلش را با دقت می گشتند ، که آقای اسمیت صدای خنده اش را شنید ، او با خوش حالی به مردها می گفت :« اوه ، خیلی خوبه ، چند روزِ دارم دنبال قیچی می گردم ، حالا شما اون را برای من پیدا کردید ، خیلی ممنون

______________________________________________________
​تمرین

گاهی اوقات آقای اسمیت اسلحه ها و بمب هایی حمل می کرد
خانم اسمیت بعد از شوهرش رسید
او عجله داشت ، چون دیر رسیده بود
او خوش حال بود ، زیرا مردان چمدانش را گشتند
او قیچی اش را گم کرد
مردان قیچیش را دزدیدند
________________________________________________

خدا کند همیشه اولین سفرمان را به خاطر داشته باشیم
May we always remember the first time
We traveled.

________________________________________________
افعال خودکار

چند روز پیش زمان حال استمراری را یاد گرفتیم ( کاری که برای مدتی در حال حاضر انجام می شود verb+ ing) اما می دانستید که دسته ای از افعال به صورت استمراری به کار نمی روند ؟ به این افعال ، افعال خودکار گفته می شود
ما این افعال را به چهار دسته تقسیم می کنیم ، دسته ای اول را امروز یاد می گیریم

افعالی که ادراکات حسی غیرارادی  ( برای انجامشان نیاز به نیرو یا اراده نیست ) را بیان می کنند
شامل پنج فعل ( 5 حس) هستند
see دیدن smell به مشام رسیدن taste مزه دادن  feel احساس کردن hear شنیدن

I felt cold air, and closed the window
احساس کردم هوا سرده ، پنجره را بستم
The soup tastes good
مزه ی سوپ خوب است

این افعال به صورت استمراری به کار نمی رود ، یعنی ing نمی گیرند ، مگر وقتی  معنای عمدی و ارادی  داشته باشند 

I'm tasting the soup
دارم سوپ را می چشم ( ارادی است

....ادامه دارد
________________________________________________________
واژه ی کلیدی امروز هواپیما plane است
Aeroplane هوپیما
Airplaneهواپیما
Airlinerهواپیمای مسافربری
Airfield کوچک
Aircraftهواپیما ، هواپیماها
Airlineشرکت هواپیمایی
planeهواپیما
Airportفرودگاه
Hijackerهواپیما ربا ، راهزن
bomberبمب گذار ، هواپیمای بمب افکن
bombبمب
planeرنده
planeدرخت چنار
baggageبار ، باروبنه ، مشکلات عاطفی ، پیش داوری
luggage چمدان ، بارو بنه
Air-traffic-controllerمأمور کنترل پرواز
Searcherجوینده ، جستجوگر
Searchبازرسی ، تجسس،
Searchingدقیق ، موشکافانه ، کاونده ، جستجوگر
Gunmanمرد مسلح
Gunاسلحه ، سلاح ، دزد مسلح
Passengerمسافر
Scissor قیچی ​
_______________________________________________________
​فعل
to search گشتن ، جستجو کردن ، بازرسی کردن ، تفتیش
to bomb بمباران کردن
to gun آتش گرفتن ، گاز دادن ، سرعت گرفتن
to hijackهواپیما ربایی ، راهزنی هوایی ، هواپیما ربودن ، دزدی ، به سرقت بردن
to plane رنده کردن
_________________________________

Search me! نمی دانم ، چه می دانم
__________________________________ ​

​Luggage & Baggage

این دو واژه مترادفند و معنی یکسانی دارند ، شمارش ناپذیرند و به بار مسافر : چمدان ، ساک و سایر وسایلی که مسافر با خود حمل می کند luggage یا baggage می گویند  ​
I have three pieces of luggage/ baggage
من سه تا چمدان دارم

چون luggage & baggage شمارش ناپذیرند ، جمع بسته نمی شوند و مفرد به کار می روند​

​​________________________________

اگر دنبال واژه ی خاصی می گردید آن را داخل کوتیشن بگذارید ، این طوری گوگل فقط کلمه ی مورد نظرتان را پیدا می کند
" دوست "​


​M.T​




M.T

unspoken words


​___________________________________________________________________________________


Sweet Dream


The baby crawls on the floor and  she giggles . ' See me , Julia! Tell Glass, ' Gloria says. Her mother laughs ,' Julia is too small to speak.'

Little Julia comes to Gloria quickly, she hugs the baby, and caresses her. Julia touches Glass with her littler fingers , and stares at it curiously. Gloria asks, ' Do you like Glass, Julia?'
The baby laughs and claps excitedly.



Then Gloria starts swinging Julia around, while she records video of her with Glass. Julia likes swinging , the room fills with the sound of laugh , but a few minutes later she begins screaming loudly.



Gloria's mom comes to them, and takes the baby , while she heads for the door, says angrily , ' What are you doing ,Gloria? you're killing the baby!'



She frowns, and stops recording , then she sits in the sofa to watches her video, at this moment a message comes :

'Miss Roberts
You are suspension.
Executive Glass, Mr. Brin'




she gazes at it with her open mouth for one minute or two, then she laughs, and begins jumping about excitedly, she shouts ,' Wow! That sounds nice! I bet he loves my cooking, and expects me to stay at home until I cook for him, but I'm a career girl,' .


Gloria stands at the window, thinks of her wedding celebration ; out of the window , two sparrow speak each other, she smiles , and telephones Sergey.

Sergey's cellphone turns off, she rings over and over, but he doesn't answer, then she receives the same message again, so she gets a bit worried, and wonders for a while.





She guesses Parmis knows her response, because Parmis and Sergey were going out with together this afternoon, so she calls Parmis.



Parmis is so excited, ' Aunt Glori, Run away, Run away! Uncle Sergey is very angry, he's in Glass hospital from this afternoon, because your sandwiches were poisoned. We're very lucky that he's alive. I'll talk to you later, Martin and I have an important meeting about our company, bye  '

Gloria shrieks, then cries loudly, then gets up from the sofa , and runs towards the door, jumps into her beautiful car, and drives to the hospital.
_______________________________________






Unspoken Words

Sergey lies on the bed and watches Larry's Google Plus page, Larry's sitting beside her bed, and responds to his followers' comments patiently :




Jack : ' What time is it now, Larry?'
Larry glances at his tablet , and types, ' 11: 00 P.M'



Simon:' Happy Father's Day, Larry .'
--------: ' Thank you, Simon.'




Richard:' Which brand of laptop is the best? '
----------: ' That's quite obvious , Richard, just chromebook !'




Angela: ' I liked your pancake recipe, thank you.'
----------: ' I'm glad to hear it, Angela.'



Parmis : ' What's your favorite color?'
---------- : ' Google's colors : Blue, Red, Yellow and Green.'




Mikel : ' I hate Google, I love Yahoo.'
---------: ' We love hearing your feedback , but I see you have a Google account!'




Mino: ' May you pay my salary in this week?'
-------: ' :)'


Joel : ' I'm very angry, Larry.'
------: ' Walk in the woods, or play angry birds.'

 Sergey laughs , and asks,' Why do you respond these funny questions?'



While Larry reads the next question , he says : Responding, resolving  problems, sharing  quality contents, and consistency are secret of success my Google plus page. I'm the first one on Gplus now.'
Sergey,' Really? '
Larry : ' See it yourself.'
-------: ' Yes, you're right, you have better follower than me, why? '
-------: ' I'm charming, and responsible.'



Sergey takes his small mirror, and looks himself at him , and says, ' I'm sorry, my friend, I look more charming, of course I need a new hairstyle...

At this moment Gloria jumps into the room with a big smile and with a bunch of flowers, Larry takes his tablet ,and walks to the door, she throws the flowers to Sergey, and says, sadly,' O'my God, what happened , my Diamond?'



Sergey's face is redder than tomato, he turns away, then throws the flowers to her, and says, ' Go and leave me alone, Killer! I loved you, but you.... his eyes fills in tears , and continues , ' you wanted to kill me !'

Her lips tremble, tears spill on her cheeks, ' I didn't mean that, I didn't--



Sergey interrupts her , and shouts , " It's over. Don't tell anything else, only leave me alone right now!"



She can't believe what she hears, freezes in her place , stares at the flowers on the floor , and weeps silently for an hour, but the teardrops don't impress her beloved's stone heart .

Finally, she lifts her head, sighs , looks at Sergey's face for last time, the words burn on her lips , but she doesn't tell anything . Gloria collects unspoken words of her lips, puts them into her heart luggage, and she leaves him alone forever.



All the Best
M.T


Images: pixabay, all-free-download,zcool, Wikipedia, Im Free, Google &plus

I'm late again, sorry :(


M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com