This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, January 31, 2015

با ابراز احساسات به کانالی خلاق تبدیل شویم


عواطف و احساسات

می گویند گاهی تنها باید لبخند زد و گذشت؛ گاهی و نه همیشه. راستی چرا ما این قدر نسبت به خودمان نامهربانیم؟ چرا به سادگی از روی احساساتمان رد می شویم؟

مدتی بود که خواهر دوستم درد نسبتاً شدیدی در قلبش احساس می کرد، پدر و مادرش که نگرانش بودند، او را به دکتر بردند. پس از معاینه و نوار قلب مشخص شد که نگرانیشان بی مورد است ، قلب دخترک کاملاً سالم و ضرباهنگ قلبش مثل ساعت منظم و پیوسته بود.

دکتر با شگفتی از او پرسید:« چه وقتهایی بیشتر قلبت تیر می کشد؟»
سکوت و سکوت. دخترک سر به زیر انداخته به زمین خیره شد . پدر عصبی به نظر می رسید، مادر با لبخند پرسید:« به آقای دکتر بگو؟»
سرانجام دختر به حرف آمد ، در حالی که با انگشتان دستش بازی می کرد، با صدایی آهسته و لرزان گفت: « خب، وقتهایی که زیادی عصبی می شم و نمی تونم هیچی بگم ، وقتهایی که حرفم را می خورم.»

دکتر خندید، پدر و مادرش هم. متخصص قلب گفت:« پس من بعد، نگذار حرفی رو دلت بمونه، درد دل کن، داد بزن ، جیغ بزن، فریاد بزن، خودت را خالی کن» بعد به والدین بچه رو کرد و گفت:« بگذارید حرفش را بزند ، شما که نمی خواهید کارش- خدای نکرده- به جراحی قلب بکشد!»

پس از آن روز قلب خواهر دوستم دیگر تیر نکشید، خوش و خرم شد مثل روز اولش ، حرفهای نگفته قلبش سر زبان آمدند و بیان شدند.


خدای خوب ، خدای بد

" یک بار خدای خوب و خدای بد روی قله ی کوهی با هم ملاقات کردند. خدای خوب گفت:« روزت بخیر ای برادر!» خدای بد پاسخی نداد، بنابراین خدای خوب گفت:« رفیق ، این طور که پیداست امروز بدخلقی!»

خدای بد پاسخ داد :« آری، من ناراحت و خشمگینم، زیرا این روزها ، غالباً مردم میان من و تو تفاوتی قائل نیستند و مرا به جای تو می گیرند و با نام تو صدا می زنند. من از این کار متنفرم.» خدای خوب گفت:« عزیزم! این اتفاقی است که هر روز برای من نیز می افتد ، گاهی مردم مرا با نام تو صدا می زنند و گمان می کنند که من تؤام»

خدای بد در حالی که به نادانی و حماقت مردم لعنت می فرستاد به راه خود ادامه داد و رفت. "


ما احساسات عاطفی مان را به دو دسته ی عواطف مثبت و منفی تقسیم می کنیم؛ عواطفی مانند : خشم ، ترس ، نومیدی و غم را احساسات منفی و شادی ، محبت ، عشق ، امید و نوعدوستی را به احساسات مثبت تعبیر می کنیم.

در صورتی که جنس این احساسات یکی است، سرچشمه ی آنها هستی است، نگاه ماست که آنان را زشت و زیبا، نیک و بد می پندارد؛ « هر گاه شاد شدید در اعماق قلب خود جستجو کنید تا ببینید که سرچشمه ی شادی های شما همان سرچشمه ی غم و اندوه شماست و نیز هر گاه که غمگین هستید به اعماق قلب خود با دقت بنگرید تا ببینید به راستی ، گریه ی شما برای آن چیزی نیست که مایه ی شادی شما بوده است.» در حقیقت ما عواطفی را که می پذیریم احساسات خوب و آنهایی را که نمی پذیریم احساسات منفی می نامیم.


نشان دادن احساسات خطری ندارد

احساسات مسیر شهود هستند، اگر با حسمان در تماس نباشیم، هرگز نمی توانیم به دنیای روشنایی گام بگذاریم.

راستی چرا با احساساتمان بیگانه ایم و آنها را همانند غولی مهیب در شیشه ی قلبمان زندانی کرده ایم؟

شاید به این سبب که از کودکی هر بار که احساساتمان را ابراز کرده ایم با واکنش تند والدین یا آموزگارانمان روبه رو شده ایم:« این قدر بچه نباش، تو دیگر بزرگ شده ای ، قوی و محکم باش!» البته آنها هم بی گناهند، چون نمی دانستند چطور از عواطف و احساساتشان حمایت کنند و پاسخگو و یار و غمخوار چینی نازک قلبشان باشند.

این گونه بود که ما راه سرکوبی احساساتمان را آموختیم و بزرگ شدیم؛ وقتی دانستیم که کسی نیست که به درد دلمان گوش ، خشم و قهرمان را تأیید و غم و اندو همان را ترمیم کند، گفتیم :هیس! ساکت باش !و صدایشان را خفه کردیم ، با سد محکمی جلویشان را بستیم تا راحت و بی دغدغه زندگی کنیم.

غافل از این که آنها منبع شور و سرزندگی ، خلاقیت و الهام ما هستند، مگر می شود عواطف را کشت؟ مگر می شود بی نور بی انرژی زیست؟

نه ، عواطف سرکوب شده ی ما نمرده اند، آنها پشت سد می مانند و تالاب می شوند، بعد ذره ذره یا یکهو ما را از پای می اندازند، وقتی بیماری های ناخوشایند ، افسردگی ، پوچی و پریشانی ، بی تفاوتی و سنگدلی از راه می رسند بدان که احساسات به گل نشسته کار خودشان را کرده اند.


عواطف منفی

"من سنگ نیستم  / فراموش کنم
            آرام بایستم / فراموش کنم
 خندیدنمان می رود زِ یاد، ولی
               من با تو گریستم ، فراموش کنم"

اگر چه انسانها از هر دو حس منفی و مثبت گریزانند ، اما میانه شان با منفی ها شکرآب است و از ابراز خشم ، رنجش، غم ، نگرانی و یأس بیشتر واهمه دارند تا از بیان شادی. شاید گمان می کنند اگر به ضعفشان اقرار کننند این برچسب را تا ابد با خود یدک می کشند، در حالی که واقعیت خلاف باورشان است، اگر به جای سرکوب و انکار احساسات با آنها راحت باشیم ،بپذیریمشان و با تمام وجود حضورشان را حس کنیم، با آنها مأنوس شویم ، چنان از مهمان نوازی و حمایتگری ما سرخوش می شوند که قبل از اینکه به خود بیاییم می بینیم رفته اند و جز ردّ پای اکلیلی شان نشانی در سرسرای قلبمان نگذاشته اند.

دلیل دیگری که مردم احساسات منفی را پس می زنند، این است که احساسات منفی را خیلی دردناک و زجرآور تصور می کنند و چون درد را دوست ندارند، در برابر این عواطف از خود مقاومت نشان می دهند.

باید بیاموزیم که از درد لذت ببریم و از وجودش خوشحال باشیم ، اگر خودمان را به دست درد بسپاریم کمتر احساسش می کنیم . درد دوست ماست، مکانیسم دفاعی بدن برای حفظ بقا و فرار از خطر است ؛ اما احساسات هر قدر شدید ، واقعاً خطرناک نیستند، در نتیجه دردی هم ندارند، ولی لحظه ای که احساسی را خاموش می کنیم ، درد زیادی را حس می کنیم ، دردی که با یادآوری آن لحظه خاص دوباره برمی گردد ، این طور نیست؟



عواطفی که دوستشان نداریم

ترس : ترس برادر مرگ است، بی خود نیست که همیشه کتمانش می کنیم . بهتر نیست ترسهایمان را بشناسیم، بپذیریم و حمایت شان کنیم . به این ترتیب با آرامش، تسلط بیشتری بر احساساتمان داریم و به تدریج ترس مان هم از بین می رود.

دلتنگی : بعضی وقت ها دلمان می گیرد، به خصوص غروب های جمعه ، خیالی نیست، با دلتنگی آلبوم عکس ها را مرور می کنیم و آه می کشیم ، اگر حس کردیم که پلک هایمان داغ شده اند اشکی نیز می ریزیم، می گذاریم قلب گرفته و فشرده مان آرام آرام گشوده شود.

غم : همان دلتنگی است به توان بی نهایت، باید در دریای غم فرو رفت، باید تا مغز استخوان غم را احساس کرد، مهم نیست چقدر طول می کشد؛ اکثراً چند دقیقه ابرهای تیره و تار آسمان دلمان را می پوشانند و بعد شتابان پراکنده می شوند.

گاهی نه، این غم ماهها و حتی سالها در ما می ماند، گاه می آید و می رود. مشکلی نیست، بیشتر هوای دل غمدیده مان را داریم تا روزی که آسمان قلبمان آبی و صاف بی لک شود،

جریحه دار شدن :همه می رنجند، رنجش حساسیت و آسیب پذیری ما را نشان می دهد، اغلب حس رنجش را رد می کنیم ، و می کوشیم بار اشتباهاتمان را به گردن سایرین بیاندازیم و از خودمان دفاع کنیم.
خوب است به جای انکار جریحه دار شدن احساساتمان و یا مقصر دانستن دیگران، آن را مستقیماً و بی شیله پیله بیان کنیم ، بگوییم :« از این که باهام بیرون نیامدی خیلی رنجیدم.» و نگوییم :« تو اصلاً به احساسات من اهمیت نمی دهی !»

درماندگی: وقتی امیدمان را از دست می دهیم ، سرخورده و درمانده می شویم، در واقع تسلیم می شویم . برای رسیدن به آرامش و راحتی خیال بهتر است درماندگی را عمیقاً درک کنیم.

خشم : به نظر ما عصبانیت خطرناک ترین احساسات است، به شدت از آن بیم داریم. در صورتی که انسان های فرزانه خشم را سلاحی قدرتمند برای بازپس گیری نیرویشان از هستی می دانند آنها به جای وحشت از خشم آن را خردمندانه اداره می کنند.

خشم نشانه ی بدی نیست، به معنی بازگشت قدرت از دست رفته مان است، وقتی قدرت واقعی مان را نادیده می گیریم ، خودمان را با اطرافیان وفق می دهیم، و می گذاریم دیگران بر زندگیمان مسلط شوند و برای ما تصمیم بگیرند، یا در زندگیمان بیش از حد دخالت کنند، حس خشم و به سراغمان می آید .

با سرکوب این احساس  اوضاع از اولش هم بدتر می شود، افسرده و پریشان می شویم، ولی هنگامی که این نیروی ذخیره شده آزاد شد، وجودمان سرشار از انرژی و قدرت می گردد.

بهترین راه برای تبدیل خشم به قدرت واقعی مان ، بیان خویشتن است؛ یعنی خواسته هایمان را شفاف بیان کنیم و بی آنکه تحت تأثیر دیگران قرار بگیریم کارهای دلخواهمان را انجام دهیم ، زمانی که توان واقعی مان را به کار گرفتیم ، دیگر جایی برای خشم نمی ماند.




زندگی در روشنایی ، شاکتی گاوین
                                                                                                  M.T
سروده ی : سید مهدی نقابی



خلاصه

اغلب انسانها با حس هایشان در تماس نیستند.

احساسات و عواطف راه دریافت شهود و الهامات هستند، با مسدود کردن عواطف از ارتباط با دنیای درون محروم می شویم.

انسانها عواطف را در دو دسته ی مثبت و منفی قرار می دهند ، در حالی که عواطف مثبت یا منفی نیستند، بلکه طرد کردن یک حس آن را منفی و پذیرشش آن را مثبت می سازد.

می ترسیم احساسات منفی را ابراز کنیم،از ترس آن که همیشه در ما بمانند ، و از طرفی فکر می کنیم که آنها دردناک هستند، بنابراین پنهانشان می کنیم.


اگر فکر می کنیم برای رهایی از ترمزهای عاطفی و تماس با احساساتمان به کمک نیاز داریم،، می توانیم از یک روانکاو حرفه ای یا مشاور خوب ( کسی که با عواطفش در تماس است) یاری بگیریم و یا گروهی که تکنیک هم سنخ را اجرا می کند.




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com