This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, January 27, 2015

I'm trying to be a real author



سلام

" برای اینکه سریع تر به خواسته هایت برسی ، خودت را شاد نگه دار، آواز بخون، زمزمه کن و موسیقی بنواز.                  دورین ویرچو"
--------------------------------------------------
We had a very inspiring sermon this morning preached by the Bishop of Alabama. His text was: 'Judge not, that ye be not judged.' It was about the necessity of overlooking mistakes in others, and not discouraging people by harsh judgments. I wish you might have heard it.

This is the sunniest, most blinding winter afternoon, with icicles dipping from the fir trees and all the world bending under a weight of snow--except me, and I'm bending under a weight of sorrow.

Now for the news--courage, Judy!--you must tell.
Are you SURELY in a good humor? I failed in mathematics and Latin prose. I am tutoring in them, and will take another examination next month. I'm sorry if you're disappointed, but otherwise I don't care a bit because I've learned such a lot of things not mentioned in the catalog. I've read seventeen novels and bushels of poetry--really necessary novels like Vanity Fair and Richard Feverel and Alice in Wonderland. Also Emerson's Essays and Lockhart's Life of Scott and the first volume of Gibbon's Roman Empire and half of Benvenuto Cellini's Life-wasn't he entertaining? He used to saunter out and causally kill a man before breakfast.

So you see, Daddy, I'm much more intelligent than if I'd just stuck to Latin. Will you forgive me this once if I promise never to fail again?

Yours in sackcloth,
Judy
اسم

sermon  وعظ، خطابه، اندرز، گفتار
necessity بایستگی ، ضرورت ، نیاز
Bishop اسقف
sorrow غمگینی ، غم ، تأثر، غصه خوردن
fir  شاه درخت
prose نثر، منثور
catalog فهرست، کتاب فهرست، کاتالوگ
saunter  گردش

صفت
harsh تند، ناملایم، خشن، زننده،
blinding  خیره کننده
فعل

to preach موعظه کردن، نصیحت کردن، سخنرانی مذهبی کردن
to discourage دلسرد کردن، بی جرئت ساختن، سست کردن ،
to saunter  ولگردی کردن، پرسه زدن

صبح امروز اسقف " آلاباما" موعظه می کرد که :
« آن چه بر خود نپسندی به دیگری مپسند.»
می خواست بگوید که باید از عیب دیگران گذشت و آبروی دیگران را به خواری نریخت. جای شما خالی بود.

حالا دیگر وقت دادن آن خبر است. جودی ، نترس! شجاع باش، به هر حال باید بگویی. باید مطمئن باشم که حال شما خیلی خوب است و سر حال هستید. خب، من از ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم. حالا دارم آنها را مرور می کنم که ماه آینده باز امتحان بدهم. اگر این موضوع شما را ناراحت کرده من خیلی متأسفم . اما خودم فکر می کنم چندان مهم نیست، چون خودم اعتقاد دارم که خیلی چیزها یاد گرفته ام. چیزهایی که در برنامه ی درسی نبوده است . من هفده جلد کتاب و تعداد زیادی شعر خوانده ام . کتابهای با ارزشی مثل " ونی تی خوب"، " ریچارد فورل ، آلیس در سرزمین عجایب، مقالات امرسون ، زندگانی اسکات اثر لاگ هارت و جلد اول امپراتوری روم اثر گیبون و نیمی از زندگانی بنوتونوسلینی کتابهای جالبی است، مگر نه؟ او عادت داشت قبل از صبحانه اقدام به قتل و جنایت کند.


همانطور که ملاحظه می فرمایید، اگر من خودم را فقط سرگرم مطالعه ی لاتین می کردم . خیلی کمتر از حالا چیز می فهمیدم . اگر به شما قول بدهم که دیگر مردود نشوم آیا شما مرا خواهید بخشید؟

شرمسار از شما
    جودی

-------------------------------------------------------

5 ژوئن
بابا لنگ دراز عزیز

حالا نامه ای از منشی شما دریافت کردم که نوشته آقای "اسمیت" دوست ندارند که من دعوت خانم مک براید را قبول کنم و ترجیح می دهند که مانند سال گذشته به لاک ویلو بروم

بابا، چرا؟ چرا؟ چرا؟

شاید شما فکر می کنید که من مزاحم آنها خواهم بود، اما اینطور نیست، به راستی خانم مک براید دوست دارد که من با آنها باشم. من به آنها کمک می کنم، آنها به اندازه ی کافی پیشخدمت ندارند، من و سالی به آنها خیلی کمک خواهیم کرد. این فرصت خوبی است که من خانه داری را از آنها یاد بگیریم، آخر هر زنی باید خانه داری را بیاموزد. آنچه تا حالا به من یاد داده اند نگهداری از گداخانه است، نه نگهداری از خانه

در اردو دختری به سن و سال من نیست. خانم مک براید مایل است که من با سالی باشم . من و سالی قرار گذاشته ایم که ساعات زیادی با هم مطالعه کنیم. استاد به ما تذکر داده است که مطالعه ی چند کتاب برای سال های آینده ی ما بسیار ضروری است، اگر دو نفری بخوانیم ، خیلی برایمان به مراتب قابل فهم تر خواهد بود

از طرفی، با مادر سالی در یک خانه زندگی کردن نتیجه اش این خواهد بود که آموزش و تعلیم و تربیت خواهم دید. مادر سالی یکی از خوش اخلاق ترین، خوشگل ترین و با محبت ترین زنهایی است که من تاکنون دیده ام، از هر کاری سر در می آورد. به یاد بیاورید من چند سال با خانم لیپت زندگی کردم
 
فکر نکنید اگر به خانه ی آنها بروم خانه شان کوچک و تنگ می شود . خانه آنها مثل لاستیک کش می آید. به محض اینکه برایشان مهمان برسد چند چادر دیگر برپا می کنند. پسرها را به چادر های دیگر می فرستند  و خیلی جا دارند

در چنین جایی هوای عالی است و برای ورزش و سلامتی مفید است. جیمی مک براید قول داده است که به من اسب سواری، تیراندازی و پارو زدن یاد بدهد. این کارهایی است که هر کسی باید بداند، این یک نوع زندگی راحت و بی قید است که من تاکنون نداشته ام، حداقل هر دختری باید یکبار این طور زندگی ها را تمرین کند

البته هر چه شما بفرمایید من اطاعت می کنم، اما اگر امکان دارد ترا به خدا اجازه بدهید که بروم. من تاکنون اینقدر آرزوی چیزی را نداشته ام ، آن کسی که این تقاضا را دارد جروشا آبوت نویسنده ی آینده نیست، بلکه فقط جودی است یک دختر

.
--------------------------------------------



9th June Mr. John Smith,


SIR:  Yours of the 7th inst. at hand. In compliance with the instructions received through your secretary, I leave on Friday next to spend the summer at Lock Willow Farm.

I hope always to remain,
(Miss) Jerusha Abbott




LOCK WILLOW FARM,
3rd August Dear Daddy-Long-Legs,

It has been nearly two months since I wrote, which wasn't nice of me, I know, but I haven't loved you much this summer--you see I'm being frank!

You can't imagine how disappointed I was at having to give up the McBrides' camp. Of course I know that you're my guardian, and that I have to regard your wishes in all matters, but I couldn't see any REASON. It was so distinctly the best thing that could have happened to me. If I had been Daddy, and you had been Judy, I should have said, 'Bless you my child, run along and have a good time; see lot of new people and learn lots of new things; live out of doors, and get strong and well and rested for a year of hard work.'

But not at all! Just a curt line from your secretary ordering me to Lock Willow.

It's the impersonality of your commands that hurts my feelings. It seems as though, if you felt the tiniest little bit for me the way I feel for you, you'd sometimes send me a message that you'd written with your own hand instead of those beastly typewritten secretary's notes. If there were the slightest hint that you cared, I'd do anything on earth to please you.

I know that I was to write nice, long, detailed letters without ever expecting any answer. You're living up to your side of the bargain--I'm being educated--and I suppose you're thinking I'm not living up to mine!
But, Daddy, it is a hard bargain. It is, really. I'm so awfully lonely. You are the only person I have to care for, and you are so shadowy. You're just an imaginary man that I've made up--and probably the real YOU isn't a bit like my imaginary YOU. But you did once, when I was ill in the infirmary, send me a message, and now, when I am feeling awfully forgotten, I get out your card and read it over.

I don't think I am telling you at all what I started to say, which was this:

Although my feelings are still hurt, for it is very humiliating to be picked up and moved about by an arbitrary, peremptory, unreasonable, omnipotent, invisible Providence, still, when a man has been as kind and generous and thoughtful as you have therefore been towards me, I suppose he has a right to be an arbitrary, peremptory, unreasonable, invisible Providence if he chooses, and so--I'll forgive you and be cheerful again. But I still don't enjoy getting Sallies's letters about the good times they are having in camp!

However--we will draw a veil over that and begin again.
I've been writing and writing this summer; four short stories finished and sent to four different magazines. So you see I'm trying to be an author. I have a workroom fixed in a corner of the attic where Master Jervie used to have his rainy-day playroom. It's in a cool, breezy corner with two dormer windows, and shaded by a maple tree with a family of red squirrels living in a hole.

I'll write a nicer letter in a few days and tell you all the farm news.
We need rain.
Yours as ever, Judy



M.T




0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com