This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, January 30, 2015

No Sign Yet Of Master Jervie

دوباره سلام،

پرودگار به تو و این هفته خیر و برکت دهد.


" خانه ات را با عشق و محبت، متبرک کن. در هر گوشه ای از خانه ات عشق و محبت پراکنده کن. خانه ات هم با محبت  جوابت را می دهد. خدا به تو خیر و برکت دهد.            لوئیز الی هی "

---------------------------------------
The Ides of March Dear D.-L-L.,

I am studying Latin prose composition. I have been studying it. I shall be studying it. I shall be about to have been studying it. My re-examination comes the 7th hour next Tuesday, and I am going to pass or BUST. So you may expect to hear from me next, whole and happy and free from conditions, or in fragments.

I will write a respectable letter when it's over. Tonight I have a pressing engagement with Ablative Absolute.

Yours--in evident haste
J.A.

اسم
BUST انفجار، ترکیدگی
fragment پاره ، تکه، قطعه، قطعات متلاشی ، باقیمانده ،

صفت
evident  آشکارا، مشهود، ظاهر ، بدیهی

فعل
to bust بیچاره کردن، ورشکست شدن، خرد شدن


اول ماه مارس

ب. ل. د. عزیزم ،


من دارم انشاء نثر لاتین می خوانم . من آن را خوانده بودم ، من آن را خواهم خواند ، من می خواهم که آن را بخوانم. امتحان من روز سه شنبه زنگ هفتم انجام خواهد شد. من باید قبول شوم یا منفجر شوم
.
پس نامه آینده ی من یا از جودی تندرست و خوش حال خبر می دهد و یا از جودی ریز ریز شده شما را آگاه می سازد
.
به هر حال هر وقت که امتحان تمام شد، نامه ای با کمال احترام برای شما خواهم نوشت، اما امشب خیلی کار دارم

آن که خیلی عجله دارد
ج . آ
-----------------------------------------------------



  10 ماه اوت

 
آقای بابا لنگ دراز

قربان، من این نـامه را از بالای دو شاخه بید مجـــــنون کنار جویبار در چراگاه به شما می نویسم. از پایین قورباغه ای ، قور قور می کند و ملخی از بالا آواز می خواند. دو تا مارمولک از تنه ی درخت دارند بالا می روند . حالا یک ساعت است که من اینجا نشسته ام دو شاخه خیلی راحتی است، دو تا از ناز بالش های نیمکت سالن را آورده ام و گذاشته ام زیر پاهایم و بر روی آنها نشسته ام ، قلم و کاغذ آورده ام . امیدوارم که بتوانم داستان کوتاهی بنویسم .

 اما قهرمان داستان خیلی خودش را لوس می کند و گوش به حرف من نمی دهد. من هم حالا آنرا کنار گذاشته ام و دارم به شما نامه می نویسم . ( هر چند که شما هم مطابق میل من رفتار نمی کنید. اما چه فایده؟)

اگر شما در آن هوای آلوده و کثیف نیویورک هستید . کاش من می توانستم کمی از هوای پاکیزه و خوب اینجا را برای شما بفرستم . به خصوص این مناظر پس از یک هفته بارندگی اینجا درست مثل بهشت شده است. راستی از بهشت گفتم . یادم آمد که ... شما آقای "کلوک" را به یاد می آورید که تابستان سال گذشته درباره ی او نوشتم ؟ او کشیش یک کلیسای کوچک که به ما نزدیک می باشد بود. بیچاره زمستان گذشته به مرض ذات الریه مرد . من چند مرتبه برای شنیدن موعظه او رفتم و خیلی خوب با عقاید مذهبی او آشنا شدم.

او تا هنگام مرگ به عقاید خود وفادار بود. به نظر من اگر مردی 47 سال در راه راست سیر کند و هرگز خلاف حقیقت و راه راست نرود باید او را به عنوان یک چیز گرانبها و کمیاب نگاهداری کرد. امیدوارم که جایش در بهشت خوش باشد و با فرشتگان دمساز گردد. او مطمئن بود که به این سعادت خواهد رسید.

حالا یک جوان ناشی به جای او کلیسا را اداره می کند و مردم از او رضایت ندارند. طرفداران کمینگر می خواستند دو دسته شوند. حال آنکه مردم این منطقه به دو دستگی معتقد نیستند.

در یک هفته ای که باران می بارید من تمام مدت در اتاق زیر شیروانی نشستم و با مطالعه کیف کردم و حالا بیشتر آثار استیونستن را خوانده ام. به نظرم استیونسن خودش از شخصیت های داستانهایش جذاب تر است. فکر می کنم برای این که شخصیت داستانهایش جالب بشوند او شخصیت خودش را در قالب قهرمانان داستانهایش جایگزین می کند.

جالب است او تمام ده هزار دلاری را که پدرش به او بخشید برداشت و با آن پول کلان یک کشتی شخصی خرید و بعد بادبان کشید و به طرف دریای جنوب رفت.

بدین ترتیب او به عقاید ماجراجویانه خودش وفادار ماند.

اگر پدر من هم ده هزار دلار برای من گذاشته بود، من هم همین کار را می کردم . دوست دارم به مناطق حاره سفر کنم، دوست دارم همه ی دنیا را بگردم ، من روزی این کار را خواهم کرد.

روزی که یک نویسنده ی معروف بشوم، یا یک هنرپیشه ی مشهور شوم، یا یک نقاش یا شخصیت بزرگ شوم ، بدون تردید این کار را خواهم کرد. من شیفته ی سفر و سیاحت و آوارگی هستم . دوست دارم کلاه سر بگذارم ، چترم را دست بگیرم و حرکت کنم.

پیش از آن که بمیرم باید نخل ها و معبدهای جنوب را ببینم.



غروب روز پنج شنبه همانطور که در آستانه ی در نشسته ام


به نظر خیلی سخت می آید که چیزی به عنوان خبر به این نامه اضافه کنم. جودی تازگیها آن قدر فیلسوف شده که دوست دارد درباره ی اخبار دنیا حرف بزند نه جزئیات پیش پا افتاده زندگی. حالا اگر به اخبار علاقه دارید ملاحظه بفرمایید.

سه شنبه هفته ی گذشته همه ی 9 خوک ما داخل جوی آب شدند و فرار کردند. هشت خوک برگشتند. دوست نداریم غیر عادلانه کسی را متهم کنیم ، اما حدس زده می شد که تعداد خوک های بیوه داود یکی بیشتر از معمول است.

آقای ریور اسطبل و دو انبار خودش را رنگ زرد زده ، کدویی رنگ ، رنگ خیلی زشتی هست. اما خودش معتقد است که به تدریج خوش رنگ می شود.

خانواده ی برور این هفته مهمانی دارند. خواهر خانم برور دو تا بچه دارد که از اوهایو می آیند.

یکی از مرغهای ما که از نژاد رد-آیلند-ردر است از هر پانزده تخم مرغ تنها سه جوجه درآورد. علتش نامعلوم بود. فکر می کنم اینها بدترین مرغها هستند . من نژاد بوف ارینگتون را ترجیح می دهم.

کارمند جدید اداره ی پست در "بانی زیگ فرکرنرز" یک شیشه جین جامایکا که هفت دلار ارزش داشت و متعلق به اداره بود پیش از این که کسی متوجه شود تا قطره ی آخرش نوشید.

ایراهاچ پیر به شدت بیماری رماتیسم گرفته است. از همه بدتر این که این مرد هنگامی که جوان بود و خوب پول در می آورد برای روز مبادا هیچی پس انداز نکرده بود، حالا مردم باید به او کمک کنند.

شنبه ی آینده جشنی در مدرسه برپا خواهد شد و بستنی می دهند. شما تشریف بیاورید و همه ی خانواده را هم با خودتان بیاورید.

من یک کلاه تازه به قیمت 25 سنت خریده ام و این آخرین عکس من است. همان طور که می رفتم علف خشک جمع کنم از من عکس گرفته شده.

هوا تاریک شده و دیگر نمی توانم بنویسم . به هر حال اخبار هم به پایان رسید.

شب بخیر
جودی


جمعه

صبح بخیر، این هم چند خبر تازه ی دیگر، ها چی فکر می کنید؟

شما هرگز هرگز هرگز نمی توانید حتی حدس بزنید که چه کسی می خواهد به لاک ویلو بیاید.

نامه ای از طرف آقای پندلتون برای خانم سمپل آمده که چون با اتومبیل به یورکشایر می روند و خسته هستند ، مایلند در ییلاق زیبایی چند روزی استراحت کنند. اگر یک شب به آنجا پناه بیاورند خانم سمپل می تواند به آنان جا بدهد؟

به قرار اطلاع آقای پندلتون یک یا دو یا سه هفته خواهد ماند. بستگی به فرصت آنها دارد.

نمی دانید چه برو بیایی شده است. تمام خانه مثل دسته ی گل تمیز و مرتب شده ، همه پرده ها را شسته اند.

امروز صبح قرار است من بروم و مقداری مشمع برای راهرو و دو قوطی رنگ قهوه ای برای پله های سرسرا بخرم.

خانم داود فردا می آید تا پنجره ها را تمیز کند ( بدلیل شروع این کارها موضوع گم شدن یک بچه خوک فراموش شد)

شاید فکر کنید که خانه از قبل تمیز بوده است، اما بدانید که هر عیبی روی خانم سمپل می شود گذاشت غیر از خانه دار نبودن.

بابا جان، آیا این کار آقای پندلتون ناشی از بی فکری نیست؟ ایشان به هیچ عنوان اشاره ای نکرده اند که چه موقع نزول اجلال می فرمایند. امروز ؟ فردا؟ یک هفته ی دیگر؟

تا ایشان تشریفشان را بیاورند همه چشم به راهند و اگر هم زودتر نیایند باید یک مرتبه ی دیگر خانه را نظافت کرد.

آماسی ، گروور را به گاری بسته و منتظر من است ، خودم آن را خوب می رانم. اسب خوبی است هیچ نگران من نباشید.

آن که با همه خداحافظی می کند
جودی


----------------------------------------------------------
Saturday Good morning again! I didn't get this ENVELOPED  yesterday before the postman came, so I'll add some more. We have one mail a day at twelve o'clock. Rural delivery is a blessing to the farmers! Our postman not only delivers letters, but he runs errands for us in town, at five cents an errand. Yesterday he brought me some shoe-strings and a jar of cold cream ( I sunburned all the skin off my nose before I got my new hat) and a blue Windsor tie and a bottle of blacking all for ten cents. That was an unusual bargain, owing to the largeness of my order.

Also he tells us what is happening in the Great World. Several people on the route take daily papers, and he reads them as he jogs along, and repeats the news to the ones who don't  subscribe. So in case a war breaks out between the Untied States and Japan, or the president is assassinated, or Mr. Rockefeller leaves a million dollars to the John Grier Home, you needn't bother to writer; I'll hear it anyway.

No sign yet of Master Jervie. But you should see how clean our house is--and with what anxiety we wipe our feet before we step in!

I hope he'll come soon; I am longing for someone to talk to. Mrs. Semple, to tell you the truth, gets rather monotonous. She never lets ideas interrupt the easy flow of her conversation. It's a funny thing about the people here. Their world is just this single hilltop. They are not a bit universal, if you know what I mean. It's exactly the same as at the John Grier Home. Our ideas there were bounded by the four sides of the iron fence, only I didn't mind it so much because I was younger, and was so awfully busy. By the time I'd got all my beds made any my babies' faces washed and had gone to school and come home and had washed their faces again and darned their stockings and mended Freddie Perkins's trousers ( he tore them every day of his life) and learned my lessons in between--I was ready to go to bed, and I didn't notice any lack of social intercourse. But after two years in a conversational college, I do miss it; and I shall be glad to see somebody who speaks my language.

I really believe I've finished, Daddy. Nothing else occurs to me at the moment--I'll try to write a longer letter next time.
 
Yours always, Judy


PS. The lettuce hasn't done at all well this year. It was so dry early in the season.



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com