This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, January 2, 2015

What's the matter with Judy Abbott?



سلام ، صبحتون بخیر و خوشی

-----------------------------------

It was great fun, though I have seen better candy. When it was finally finished, and ourselves and the kitchen and the door-knobs all thoroughly sticky, we organized a procession an still in our caps and aprons, each carrying a big fork or spoon or frying pan, we marched through the empty corridors to the officers' parlor, where half-a-dozen professors and instructors were passing a tranquil evening. We serenaded them with college songs and offered refreshments. They accepted politely but dubiously. We left them sucking chunks of molasses candy, sticky and speechless.
So you see, Caddy, my education progresses!

Don't you really think that I ought to be an artist instead of an author? Vacation will be over in two days and I shall be glad to see the girls again. My tower is just a trifle lonely; when nine people occupy a house that was built for four hundred, they do rattle around a bit.

خب ، هرچند که شیرینی ها خوب از آب در نیامد اما به ما خیلی خوش گذشت. آخر کار که شیرینی پخت ، دست و صورت و خلاصه همه جای ما چسبناک و شیرینی مال شده بود . بعد هر یک از ما یک قاشق چنگال بزرگ با دیگ برداشتیم و همانطور که لباس آشپزی تنمان بود ، در حالیکه سرودهای دانشکده را می خواندیم در راهروهای دانشکده حرکت کردیم . به اتاق استادان کشیک رسیدیم ، رفتیم و شیرینی به آنها تعارف کردیم.

ملاحظه می فرمایید بابا که چقدر خوب آموزش می بینیم. شما فکر نمی کنید بهتر است من به جای نویسنده شدن ، نقاش بشوم؟ دو روز دیگر تعطیلات تمام می شود و من از اینکه باز دخترها را می بینم خوشحالم .
ساختمانی که من در آن زندگی می کنم خیلی خلوت و بی سرو صداست . اما ساختمانی که برای 400 دختر درست کرده اند و حالا 9 نفر در آن زندگی می کنند معلوم است باید چطور باشد.


اسم
procession در صفوف منظم پیش رفتن، ترقی
parlor اتاق نشیمن ، اتاق پذیرایی
rattle  سرو صدا، تق تق، خر خر ، جغجغه
trifle  ناچیز، جزئی ،
-----------------------
صفت
tranquil آرام، آسوده ، خاطر جمع
trifle  کم بها
-----------
قید
dubiously به طرز شک برانگیزی
-----------------------
فعل
to serenade قطعه ی موسیقی عاشقانه را خواندن
to
occupy اشغال کردن ، سرگرم کردن
----------------------------------------------
11 آوریل

بابای بسیار عزیز،

ممکن است خواهش کنم مرا به خاطر نامه ای که دیروز نوشتم ببخشید؟
بعد از این که آن را پست کردم خیلی متأسف شدم و سعی کردم که آن را از پستخانه پس بگیرم، اما مأمور پست که آدم بد ذاتی بود آن را به من پس نداد.

حالا نیمه شب است. من بیدارم و دارم فکر می کنم که موجود کثیف و بدی هستم ، در اتاق را آهسته بستم که جولیا و سالی بیدار نشوند. میان تختخواب نشسته ام و یک برگ کاغذ از جزوه ی تاریخ پاره کرده ام و دارم به شما نامه می نویسم.

تنها چیزی که می خواهم به شما بگویم عذر و پوزش و معذرت است.
من در مقابل چکی که شما فرستاده بودید خیلی بی ادبی کردم. می دانم که شما جز محبت منظوری نداشته اید . شما پدر پیر من خیلی مهربان هستید و خودتان را به خاطر کلاهی که من دوست می داشتم به زخمت انداختید. من باید چک را با احترام و تشکر بیشتری برای شما پس می فرستادم ، اما به هر حال باید آن را به نحوی پس می فرستادم. من نسبت به دختران دیگر دارای شرایط خاصی هستم آنها خیلی راحت از دیگران هدیه قبول می کنند. آنها برادر، خواهر، پدر و عمو دارند، اما من  که اینها را ندارم.


دوست دارم به خودم تلقین کنم که شما به من تعلق دارید و با این خیال دلم خوش باشد. اما حقیقت با این حرف ها فرق می کند. من خیلی تنها هستم . باید یکه و تنها با عزم و اراده با مشکلات دنیا مبارزه کنم. من هر مرتبه راجع به آن به فکر فرو می روم پشتم می لرزد و سعی می کنم خودم را از فکر آن خارج کنم و باز هم به خودم تلقین کنم.

حداقل بابا شما این حقیقت را بفهمید. من نباید بیشتر از حدی پول قبول کنم . به هر حال من تصمیم دارم روزی این همه لطف شما را جیران کنم. به هر حال من باید این پولهای شما را به شما پس بدهم. اگر هم نویسنده ی بزرگی بشوم باز هم نباید خیلی به شما بدهکار باشم.

درست است که من کلاههای قشنگ را دوست دارم اما این درست نیست که من آینده ام را به خاطر آن گروگان بدهم. البته بابا، من به خاطر این حرف ها خیلی از شما معذرت می خواهم . این عادت بد من است که هر چه به ذهنم می رسد بدون تأمل روی کاغذ می نویسم. بعد که آن را پست کردم و دستم از آن کوتاه شد آن وقت پشیمان می شوم و به خودم می گویم چه غلطی کردم.

به هر حال هر وقت دیدید که من ناشکر و کم عقل شده ام ، قبول کنید منظور بدی نداشته ام، در مقابل من با تمام وجودم از این فرصت و موقعیت و آزادی که برای من فراهم کرده اید تشکر می کنم.

دوران کودکی من با فقر و نگون بختی و انزجار همراه بود، اما حالا هر لحظه ی عمرم سرشار از شادی و نشاط است. گاهی خیال می کنم من پهلوان یک داستان موهوم خیالی هستم.و دارم خواب می بینم.

ساعت 45: 2 بعد از نیمه شب است . من همین حالا خیلی آهسته و بی سر و صدا با نوک پنجه پا می روم و این نامه را پست می کنم تا شما بدون وقفه پشت سر آن نامه این یکی را دریافت کنید و طوری بشود که مدتی طولانی از من ناراحت نباشید.


شب بخیر
آن که همیشه شما را دوست دارد
جودی



-------------------------------------------------
4th May Dear Daddy Long Legs,

Field Day last Saturday. It was a very spectacular occasion. First we had a parade of all the classes, with everybody dressed in white linen, the Seniors carrying blue and gold Japanese umbrellas, and the juniors white and yellow banners. Our class had crimson balloons-- very fetching, especially as they were always getting loose and floating off--and the Freshmen wore green tissue-paper hats with long streamers. Also we had a band in blue uniforms hired from town. Also about a dozen funny people, like downs in circus, to keep the spectators entertained between events.

Julia was dressed as a fat country man with a linen duster and whiskers and baggy umbrella. Patsy Moriarty ( Patrici really. Did you ever hear such a name? Mrs. Lippett couldn't have done better) who is tall and thin was Julia's wife in a absurd green bonnet over one ear. Waves of laughter followed them the whole length of the course. Julia played the part extremely well. I never dreamed that a Pendleton could display so much comedy spirit--begging Master Jervie's pardon; I don't consider him a true Pendleton though, an more than I consider you a true Trustee.
Sallie and I weren't in the parade because we were entered for the events. And what do you think? We both won! At least in something. We tried for the running broad jump and lost; but Sallie won the pole-vaulting ( Seven feet three inches) and I won the fifty-yard sprint ( eight seconds).

I was pretty panting at the end, but it was great fun, with the whole class waving balloons and cheering and yelling:

What's the matter with Judy Abbott? She's all right. Who's all right?
Judy Ab-bott!

That, Daddy, is true fame. Then trotting back to the dressing tent and being rubbed down with alcohol and having a lemon to suck. You see we're very professional. It's a fine thing to win an event for your class, because the class that wins the most gets the athletic cup for the year. The Seniors won it this year, with seven events to their credit. The athletic association gave a dinner in the gymnasium to all of the winners. We had fried soft-shell crabs, and chocolate ice-cream molded in the shape of basket balls.

I sat up half of last night reading Jane Eyre. Are you old enough Daddy, to remember sixty years ago? And, if so, did people talk that way?

The haughty Lady Blanche says to the footman, 'Stop your chattering knave, and do my bidding.' Mr. Rochester talks about the metal welkin when he means the sky, and as for the mad woman who laughs like hyena and sets fire to bed curtains and tears up wedding veils and BITES-- it's melodrama of the purest, but just the same, you read and read and read. I can't see how any girl could have written such a book especially any girl who was brought up in a churchyard. There's something about those Brontes that Fascinates me. Their books, their lives, their spirit. Where did they get it? When I was reading about little Jane's troubles in the charity school, I got so angry that I had to go out and take a walk. I understood exactly how she felt. Having know Mr. Lippett, I could see Mr. Broklehurts.









M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com