This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, February 23, 2015

مردی سوار بر بال رویا



سلام آقای استیو جابز

حدس بزنید چی شده؟ فردا روز تولد شماست و من خیال داشتم که تنها 560 واژه از مردی که متفاوت فکر می کرد ، روی کاغذ بیاورم و باورتان می شود که چندین کتاب و کلی مقاله درباره ی شما خواندم تا سطر سطر زندگینامه تان را از بر شدم ، اما هنوز دل نوشتن از استیو جابز را ندارم.

خب، " بگذارید سه تا قصه برایتان تعریف کنم، خیلی طولانی نیست، تنها سه داستان

اولین داستان من مربوط به اتفاقات ظاهراَ نامربوط زندگی است."

من اینور و آنور حرف هایی از اپل و مکینتاشش شنیده بودم ، اما راستش را بخواهید دلبستگی ویژه ای به آن نداشتم، از هنگامی که چشمم به جمال رایانه روشن شد، داس دیدم و بعد ویندوز .

رایانه ی خانه ی ما هم مشابه بسیاری دیگر با ویندوز سازگار بود و بنابراین نسبت به رویدادهای اپل بی تفاوت بودم ، تا این که اتفاقی زندگینامه ی شما - استیو جابز- را در یک شبکه ی ماهواره ای شنیدم، جالب بود به دلم نشست، ولی تأثیر خاصی روی زندگیم نگذاشت، مدتی گذشت.

یک بار که زندگی مثل پتک توی سرم کوبید و سرخورده شده بودم ، پای کامپیوتر نشستم و بی هدف پوشه هایم را باز کردم و بستم که یکهو چشمم خورد به یک مقاله:« سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد.»

قبلاً دیده بودمش، اما چون حوصله ی خطابه نداشتم ، بی توجه از کنارش گذشته بودم، اما در آن لحظه ی سرنوشت ساز فکر کردم بد نیست برای پر کردن وقت هم که شده، نیم نگاهی به متن مقاله بیندازم، شاید خوشم آمد، بنابراین شروع کردم به خواندن :« بسیار خوشحالم ...» شبیه ی سخنرانی های کسل کننده به نظر نمی رسید، ادامه دادم تا رسیدم به « پس باید اطمینان داشته باشد که این نقاط جدا از هم جایی در آینده ی شما به هم می پیوندند ، باید به یک چیزی اطمینان داشته باشید، به جرئتتان ، سرنوشتتان، زندگی تان ، کارما یا هرچیز دیگر. این نگاه هیچ وقت مرا ناامید نکرده و باعث همه ی این تغییرات در زندگی من بوده است....» احساس کردم نوری به قلبم تابید، امیدوارتر شده بودم ، درد سرم هم پریده بود.

« در سی سالگی رسماً اخراج شدم... در سیری استثنایی از اتفاقات اپل نکست را خرید و من دوباره به اپل برگشتم... گاهی اوقات زندگی با تکه سنگی سر شما می کوبد، ایمان تان را از دست ندهید، من اطمینان دارم تنها چیزی که مرا به حرکت وا می داشت این بود که عاشق کارم بودم....»

آه، چشمانم از تعجب گرد شدند: چه جسارتی، چه روحیه ی خارق العاده ای! شما از شرکتی که خودتان تأسیس کردید اخراج شدید و دوباره از صفر شروع کردید؟ تصور نکنم من می توانستم تحمل کنم.

این یک سخنرانی عادی نبود، دلم می خواست تک تک کلماتش را ببلعم، با اشتیاق تمامش کردم و چند بار دیگر آن را مرور کردم، دست آخر هم چاپش کردم تا همیشه همراهم باشد - الان هم دارمش ولی جمله های شما را از آن متن برنداشتم - پس از خواندن سخنانتان احساس کردم خونی تازه در رگهایم جاری شد، انگار روحیه تان به قلبم و ذهنم تزریق شده بود، این دنیا ، دنیای قبلی نبود، ندایی به من می گفت تمام نقاط تاریک و روشن ، مبهم و پراکنده ی زندگیم برای ساختن آینده ام لازمند ، خندیدم، حالا انگیزه ی بیشتری برای مبارزه با ناملایمات زندگی داشتم.

فردای آن روز را هنوز به روشنی به یاد می آورم، با غرور در خیابان گام برمی داشتم، در حالی که جملات جادویی شما در ذهنم تکرار می شدند.



" داستان دوم درباره ی عشق و خسران است. "

حتماً مستحضرید که کتابهای بی نهایت خوبی درباره ی شما ، شیوه ی تفکر و سبک مدیریتتان نگاشته شده است. 

داستان عشق شما به اپل برایم شگفت انگیز است، واقعاً مایلیم من هم چنین عشقی را به کارم و زندگیم داشته باشم. بی خود نیست حتی وقتی کارهای من مورد پسند دیگران قرار نمی گیرند، باز هم می نویسم و ادامه می دهم.

در چنین لحظات تیره و ملال آوری به یاد نکست و پیکسار می افتم، به یاد همان سالهایی که بی وقفه میلیون ها دلار از جیب خرج کردید و از جانتان مایه گذاشتید، تا شرکتتان سرپا بماند. بیشتر مردم این فداکاری را انجام نمی دهند، کسب و کارشان که نمی گیرد، رهایش می کنند و سراغ حرفه ای تازه می روند.

اما شما به خودتان ، به همکارانتان، به سرنوشتتان ایمان داشتید و ادامه دادید، تا این که داستان اسباب بازی گل کرد و همه ی خسارت ها جبران شد. « پیکسار به چشم خیلی از مردم یک موفقیت یک شبه است، اما اگر شما به دقت نگاه کنید اغلب موفقیت های یک شبه به زمان زیادی نیاز دارند.»

« باید زندگی تان را پایش خرج کنید! چنان لحظات سختی پیش روست که بیشتر مردم تسلیم می شوند.... من آنها را سرزنش نمی کنم کار واقعاً سختی است و تمام زندگی تان را در برمی گیرد.»




"سومین داستان من درباره ی مرگ است."

« زمان شما محدود است ، پس آن را با زندگی به سبک دیگران هدر ندهید. خود را گرفتار اندیشه های جزمی نکنید که با نتیجه ی تفکر دیگران زنده اند. نگذارید هیاهوی عقاید دیگران ندای درونی شما را خفه کند و از همه مهم تر شجاعت داشته باشید و دنبال قلب و شهود خودتان بروند. این دو از پیش می دانند که دقیقاً چه کاره می خواهید بشوید، همه چیزهای دیگر در درجه ی دوم اهمیت اند.»

و چون زمان زندگیم محدود بود و هست، سعی کردم تا طرحی مناسب خودم از زندگیتان بردارم، دل خوشم که با پاس کردن واحدهای مورد علاقه ام در دانشگاه شما با جسارت در مسیری که قلب و شهودم نشان می دهند با عزمی راسخ پیش روم.



من فهرست کوچکی از چند واحد انتخابیم را یادداشت کرده ام، ملاحظه بفرمایید:

الهام و تقلید: احتمالاً اشخاص زیادی قبل از شما ابتکارات مرکز پارک ( پلو آلتو زیراکس) را دیده بودند، اما فقط شما از این نوآوری تازه آنقدر به وجد آمدید که از گروه مکینتاش خواستید که رایانه ای با رابط گرافیکی و موس طراحی کنند.

در واقع شما همیشه خودتان را معرض تجربه های تازه و بهترین کارها قرار می دادید ، و وقتش که می رسید ماهرانه به سبک هنرمندان بزرگ از ایده هایی که پیشتر مغزتان نت برداری کرده بود، استفاده می کردید.

« تجربه های نخستین از قدرت جادویی برخوردارند، مشروط بر این که در لحظه ای مهم آن را به یاد داشته باشید.»

« این جمله از پیکاسوست: هنرمندان خوب تقلید می کنند، هنرمندان بزرگ می دزدند....» من هم آثار نویسندگاه بزرگ را می خوانم و بی شرمانه جملات ، احساسات و سبک های نگارششان را به روح و قلمم وارد می کنم.


کوچک و متمرکز: نام بیش از صد نفر را نمی توانستید در خاطر نگه دارید، در بازگشت دوباره به اپل تولید برخی محصولات را متوقف و بعضی پروژه ها را کنار گذاشتید، تا با تمام حواستان روی محصولی خاص متمرکز شوید.

نکته سنج و باریک بین بودید، ریزترین جزئیات برایتان مهم بود، آن قدر که گاهی شخصاً کاشی های کف فروشگاههای اپل را بازدید می کردید، و اگر جلوه لازم را نداشت، می خواستید فوراً تعویضش کنند.



تغییر فکر: از کالاهای بزرگ به کالاهای خاص تغییر جهت دادید. به گمانم شما حتی یک لحظه از عمرتان را هدر ندادید، هر تجربه ای که در جایی کسب کردید، در پروژه ای دیگر به کارتان آمد، از کلاس های خطاطی کالجتان برای طراحی قلم مک و از تجربیات گرانقدری که در نکست و پیکسار اندوختید، به آی پاد ، آی پد و آیفون رسیدید.

اول به خلق محصولات بزرگ تمایل داشتید، بعد نگاهتان عوض شد و به آفرینش محصولاتی خاص گرایش پیدا کردید، این طور شد که اپل جای خودش را در قلب ها باز کرد.


آینده نگری: تریپ هاوکینز:« قدرت آینده نگری او ترسناک است وقتی استیو چیزی را باور داشته باشد، قدرت این امر می تواند هر مخالف، مقاومت و یا هر چیز دیگری را از سر راه بردارد، گویی این مشکلات از اول وجود نداشته اند.»

به جرئت می توان گفت که یکی از دلایل موفقیت اپل قدرت پیشگویی مدیر خلاقش بود؛ وقتی اپ استور را راه انداختید ، دیگران اعتقاد داشتند که خرده فروشی پایان خوشی ندارد، البته اشتباه فکر می کردند.

شما نیاز را می دیدید و بر طبقش محصولی خوش دست و کاربر پسند می ساختید؛ علی رغم وجود ام پی تری پلیر در بازار آی پاد را ساختید ، چون فکر می کردید که جوانها به دستگاهی که هم زیباست و هم ظرفیت بالایی دارد نیاز دارند.

بعد فکر کردید که گوشی ها تلفن همراه اصلاً خوشگل نیستند و زیادی هم پیچیده اند. چطور می شد گوشی یک دکمه ای ساخت؟ مهندسان و طراحان را مجاب کردید تا آن را بسازند.

آی کلاود چطور به ذهنتان خطور کرد؟ لقب اعجوبه ی فناوری هوشمند برازنده ی شماست، می دانستید چطور مشتری ها را در کشتی اپل نگه دارید و کشتی را از طوفان های سهمگین. بی شک شما دست کم ده سال جلوتر از زمان بودید و مانند عقاب چشمانی دوربین داشتید.


انگیزه بخش و قدر شناس: به عنوان رئیس دزدان دریایی دریا را خوب می شناختید و وظیفه ی کشف جزیره ی گنج و خلق ایده های نو بر عهده ی شما بود، بعد با شور و اشتیاق زاید الوصفی با کلمات افسونگر و چشمانی سحر انگیز آتشی در دل اپل روشن می کردید که تا تولد محصول نهایی فرو نمی نشست.

مدیر بداخلاقی بودید اما بسیار قدرشناس. هر موقعیتی را برای تشویق و تقدیر کارکنان غنیمت می شمردید، به همین خاطر این قدر محبوب بودید.

می توان گفت از این نظر اسطوره هستید: هم شور و اشتیاق نوجوانان را داشتید و دیگران سرذوق می آوردید و هم تجربه و خرد یک مرد دنیادیده را داشتید و با آرامش و اطمینان کشتی را در مسیر افق های تازه هدایت می کردید.

***

گفته بودید که : می خواهم دستور العمل های روی جعبه به قدری ساده نوشته شود که یک کودک کلاس اولی آن را بفهمد، من توانستم این نامه را خیلی ساده بنویسم؟ چون یکی از رموز موفقیت شما ساده کردن مفاهیم پیچیده بود.

به هر حال دزد دریایی عالی قدر تولدتان مبارک ، از این که به این اقیانوس پهناور پا گذاشتید و آن را زیباتر و دل نشین تر کردید ، بسیار بسیار سپاسگزارم.

خوشبختانه، دنیای ما حالا پر است از آدم هایی که می کوشند آن را تغییر دهند، البته صدای همه شان به بلندی صدای شما نیست.

امیدوارم من هم یک دزد دریایی بی باک شوم و کشتی ام را به دریا بیندازم و همه ی زندگیم را پای پیدا کردن ماده ی رویا بگذارم.

تجربه ی فوق العاده ای بود نوشتن یک نامه با کمک شما ، متشکرم :)




باید در اشتیاق یک ایده ، مسأله یا خطایی که قصد اصلاحش را دارید شعله ور شوید.
                                                                                استیو جابز 


رزومه ی استیو جابز: " دنبال یک دلال موادم، با بنیه ی قوی ، دلم می خواهد دیوارها را فرو ریزم، پل ها را بسازم و آتش برپا کنم. تجربه ی فوق العاده ای دارم ، انرژی بسیار و کمی ماده ی رویا و هیچ باکی ندارم که همه چیز را از صفر شروع کنم .
مهارت ها: ماده ی رویا، حرف زدن در جمع ، گروه های انگیزه بخش و کمک رسانی برای تولید محصولات حیرت انگیز "


" با این که استیو فنی نبود در این اشتیاق می سوخت که روزی خودش محصولی خلق کند."






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com