This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, February 23, 2015

It looks like a spider on the end of a string



سلام


"موفقیت تو از بابت کاری که انجام می دهی نیست، بلکه ناشی از وجود خودت است. قدرت دنیوی ات نتیجه ی قدرت شخصی و موقعیت شغلیت به خاطر کشش شخصیتی خودت می باشد.                   مری آن ویلیامسن "

_________________________________

Anyway, there he was, sitting in the reception room very proper with his hat and stick and gloves beside him; and Julia and Sallie with seventh hour recitations that they couldn't cut. So Julia dashed into my room and begged me to walk him about the campus and then deliver him to her when the seventh hour was over. I said I would, obligingly but unenthusiastically, because I don't care much for Pendletons.

But he turned out to be a sweet lamb. He's a real human being--not a Pendleton at all. We had a beautiful time; I've longed for an uncle ever since. Do you mind pretending you're my uncle? I believe they're superior to grandmothers.

Mr. Pendleton reminded me a little of you, Daddy, as you were twenty years ago. You see I know you intimately, even if we haven't ever met!


He's tall and thinnish with a dark face all over lines, and the funniest underneath smile that never quite comes through but just wrinkles up the corners of his mouth. And he has a way of making you feel right off as though you'd known him a long time. He's very companionable .
اسم
lamb آدم ساده، بره
recitation از بر خوانی، از حفظ خوانی

صفت
proper  مخصوص، شایسته، مناسب، مطبوع
superior  بهتر، بالاتر، ارشد
intimate صمیمی ، خودمانی
companionable  خوش برخورد، قابل معاشرت، شایسته ی رفاقت
underneath زیرین ، پایین

قید
unenthusiastically غیر مشتاقانه
obligingly  اجباراً

فعل
  to dash به سرعت رفتن، به سرعت انجام دادن، خودنمایی کردن
to beg خواهش کردن، درخواست کردن، استدعا کردن ، گدایی کردن
to deliver  آزاد کردن، تحویل دادن، سخنرانی ایراد کردن
to long آرزو داشتن، اشتیاق داشتن، میل داشتن 

به هرحال، آقای پندلتون مرد بسیار مؤدب و با نزاکتی است. در اتاق پذیرایی کلاه ، عصا و دستکش خود را درآورد و کنارش گذاشت و رو به روی من نشست. چون جولیا و سالی زنگ هفتم درس داشتند و نمی توانستند غیبت کنند، از این رو جولیا آمد به اتاق من و خواهش کرد که عمویش را در دانشکده بگردانم و بعد از کلاس او را به جولیا تحویل بدهم

من هم بدون نظر این کار را قبول کردم ، چون من علاقه چندانی به پندلتون ها ندارم ، اما این آقا خیلی دوست داشتنی به نظر می آید، به هیچ عنوان شبیه سایر پندلتون ها نیست
.
خیلی به ما خوش گذشت. کاش من هم عمویی مثل او می داشتم، شما حاضرید برای مدتی عموی من بشوید؟ مثل این که بهتر از مادربزرگ شدن است. آقای پندلتون مدام مرا به یاد شما می انداخت ، البته نه یاد بیست سال پیش شما می انداخت ، می بینید با این که شما را ندیده ام ، تا چه اندازه با وجود شما آشنایی دارم

آقای پندلتون قد بلند و باریک اندام است، رنگ پوست صورتش کبود است، چین و چروک های ریزی هم در گوشه ی چشم او هست، وقتی تبسم می کند خیلی خوش قیافه می شود، از آن مردهایی است که آدم فکر می کند عمری با آنها آشنا بوده و هرگز از وجود آنها ناراحت نخواهد شد ، خیلی خوش معاشرت است



_________________________________


24 آوریل

بابای عزیز،

باز بهار فرا رسید. کاش شما هم می دیدید که باغ دانشکده ما چقدر زیبا شده است. خوب خودتان تنها بیایید و بدون این که من بفهم آن را تماشا کنید.
جمعه گذشته آقای جروی برای چند دقیقه اینجا آمد . اما خیلی بی موقع آمد . چون درست در همان لحظه من و جولیا و سالی داشتیم می دویدیم تا به قطار برسیم. حدس بزنید می خواستیم کجا برویم؟

داشتیم می رفتیم پرینستون ، می خواستیم در جشن باله آنجا شرکت کنیم.

من از شما اجازه نگرفتم چون می دانستم در پاسخ من منشی شما خواهد نوشت " نه" اما هیچ ناراحت نباشید، من خیلی دختر منشانه رفتار کردم مؤدب و متین. از دانشکده به طور رسمی اجازه گرفتم . خانم مک براید هم به عنوان سرپرست با ما بود
.

بابا، به ما خیلی خوش گذشت. اما چون حالا وقت ندارم نمی توانم جزئیات را برای شما شرح بدهم . خیلی درهم است.

شنبه

امروز سحرخیز شده بودیم. نگهبان کشیک ما را بیدار کرد. ما شش نفر بودیم ، روی آتش قهوه درست کردیم و بعد پیاده دو مایل راه رفتیم  تا به تپه ی تک درخت رسیدیم. به خاطر این که آفتاب را تماشا کنیم، ناچار شدیم آخرین سر بالایی را با دو دست و پا و با سختی طی کنیم.

هیچ نمانده بود که آفتاب زودتر از ما سر بزند. شاید فکر کنید در مراجعت به هیچ عنوان اشتها نداشتیم، اما باباجان توی این صفحه علامت تعجب گذاشته بودم.

تصمیم داشتم درباره ی غنچه ی گلها ، راه جدید زمین ورزش ، درس چرندی که فردا در زمینه ی زیست شناسی داریم . قایق های روی دریاچه ، " کاترین پرنتیس " که ذات الریه گرفته، گربه ی پشمالوی "پرکسی" که از خانه اش فرار کرده و دو هفته در ساختمان فرگوسن مانده بود که سرانجام پیشخدمت متوجه این موضوع شده بود و خبر داده بود ، در مورد سه دست لباس خودم ( صورتی ، سفید و آبی با کلاه قشنگ) در مورد همه اینها برای شما بنویسم. اما خوابم گرفته بود و نمی توانستم این کارها را بکنم.

عذر من همیشه همین است مگر نه؟ اما دانشکده دختران جای پرجوش و خروشی است و تا غروب آدم حسابی خسته می شود . بخصوص اگر این جنب و جوش از صبح زود هم شروع شده باشد.

با تجدید احترام
جودی


_________________________________

15th May Dear Daddy-Long-Legs,

Is it good manners when you get into a car just to stare straight ahead and not see anybody else?

A very beautiful lady in a very beautiful velvet dress got into the car today, and without the slightest expression sat for fifteen minutes and looked at a sign advertising suspenders. It doesn't seem polite to ignore everybody else as though you were the only important person present. Anyway ,you miss a lot. While she was absorbing that silly sign, I was studying a whole car full of interesting human beings.

The accompanying illustration is hereby reproduced for the first time. It looks like a spider on the end of a string, but it isn't at all, it's a picture of me learning to swim in the tank in the gymnasium.

The instructor hooks a rope into a ring in the back of my belt, and runs it through a pulley in the ceiling. It would be a beautiful system if one had perfect confidence in the probity of one's instructor. I'm always afraid, though, that she will let the rope get slack, so I keep one anxious eye on her and swim with the other, and with this divided interest I do not make the progress that I otherwise might.

Very miscellaneous weather we're having of late. It was raining when I commenced and now the sun is shining. Sallie and I are going out to play tennis--thereby gaining exemption from Gym.




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com