This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, February 22, 2015

We went up 2 miles to see the sunrise



صبح بخیر

" تا به امروز صبر کردی تا کسی به تو حرفی بزند و یا چیزی به تو بدهد تا احساس خوبی پیدا کنی فقط همین امروز این فرصت را ایجاد کن تا با خودت کنار بیایی . خودت را در هر وضعیت و هویتی قبول داشته باش.                                 ایانلا ونزنت "


_________________________________


That's a great experience. I never talked to a man before ( except occasional Trustees, and they don't count) . Pardon, Daddy, I don't mean to hurt your feeling when I abuse Trustees. I don't consider that you really belong among them. You just tumbled on the Board by chance. The Trustee, as such, is fat and pompous and benevolent. He pats one on the head and wears a gold watch chain.

That looks like a Jung bug, but is meant to be a portrait of any Trustee except you.

However--to resume:
I have been walking and talking and having tea with a man. And with very superior man--with Mr. Jervis Pendleton of the House of Julia; her uncle, in short ( in long , perhaps I ought to say; he's as tall as you.)

Being in town on business, he decided to run out to the college and call on his nieces. He's her father's youngest brother, but she doesn't know him very intimately. It seems he glanced at her when she was a baby, decided he didn't like her, and had never noticed her since.


اسم
tumble افتادن، چرخش، آشفتگی
portrait  پیکر، تصویر، نقاشی، شبیه
intimate مأنوس، محرم

صفت
occasional بعضی مواقع، گاه و بیگاه
 benevolent کریم، نیکخواه، خیراندیش
superior  عالی، ارشد، مافوق، برتر
intimate صمیمی ، محبوب، خودمانی

فعل
 to abuse  بدگویی کردن، توهین کردن، پرخاش کردن
to tumble رقصیدن، پریدن، جست و خیز کردن، ناگهان افتادن

تا امروز با هیچ مردی حرف نزده بودم . ( البته به جز هیئت معتمدان آن هم گاهی که البته به حساب نیاورم بهتر است ) بابا، خیلی عذر می خواهم اگر این طور راجع به هیئت معتمدان حرف می زنم قصد اهانت به آنها را ندارم و هیچ دوست ندارم که ذره ای شما را ناراحت کنم
.
سر در نمی آورم چرا هرگز نمی توانم شما را جزو آنها به حساب بیاورم. فکر می کنم بطور اتفاقی شما جزو آن ها شده اید، اغلب آنها آدم های چاقی هستند که از روی لطف و مهربانی دست نوازش به سر بچه ها می کشند و همیشه هم زنجیر ساعتشان طلا است
.
این تصویر را که ملاحظه می فرمایید عکس اعضا هیئت اعانه دهندگان و معتمدان است.
خب بگذریم، از مطلب دور شدیم
.

خلاصه من با مردی راه رفتم ، حرف زدم ، چای خوردم . مرد  بسیار موقر و متینی بود. اگر نام این آقا را بخواهید بدانید نامش " جرویس پندلتون" است و از خویشاوندان جولیا و خلاصه عموی او هست

قدش مثل شما بلند است . کاری این طرف ها داشته و بعد تصمیم گرفته که سری به برادرزاده اش بزند. این آقای پندلتون برادر کوچک پدر جولیا است. اما مثل این که جولیا او را خوب نمی شناسد، شاید هم وقتی جولیا نوزاد بوده ، عمویش نگاهی به او کرده و از همان اول از او خوشش نیامده و دیگر هم سراغش را نگرفته است


_________________________________

آقای اسمیت عزیزم،

خوشوقت خواهید شد که بدانید من امتحاناتم را با موفقیت به پایان رسانیدم و حالا دوره ی سه ماهه ی جدیدی را شروع کرده ام. من دوره شیمی و تجزیه و ترکیب را به پایان رساندم و زیست شناسی را شروع کرده ام
.

البته با کمی ناراحتی و شک و تردید این درس تازه را شروع می کنیم ، چون به قرار اطلاع باید قورباغه را تشریح کنیم
.
هفته ی گذشته در کلیسا سخنرانی جالبی در زمینه ی آثار باقیمانده از تمدن رمی ها در جنوب فرانسه انجام شد. من تاکنون چنین موضوع جالبی را نشنیده بودم
.

ما در درس زبان انگلیسی قطعه ی " صومعه ی تین ترن" اثر " وردزورث" را می خوانیم . قطعه ای عالی بود . او نظر خود را خیلی عالی در مورد وحدت وجود توصیف کرده بود
.

نهضت رمانتیسم که در اواخر قرن گذشته نمایندگانی از جمله شلی - بایرون - کیتز و وردزورث به جهان عرضه کرد. برای من از دوران ماقبل آن یعنی عصر ادبیات کلاسیک جالبتر است
.

بعد در مورد شعر حرف به میان آمد ، نمی دانم شما قطعه ی معروف و کوچک "لاکسلی" اثر " تنیسون" را خوانده اید یا نه؟

من هر روز به ژیمناستیک می روم ، به تازگی در سالن ژیمناستیک مأمور گذاشته اند و هر کس خطا کند به دردسر می افتد. یک استخر قشنگ از سیمان و مرمر در سالن ژیمناستیک ساخته اند. این هدیه یکی از فارغ التحصیلان سابق دانشکده است
.

دوشیزه مک براید که هم اتاقی من است. لباس شنای خودش را به من داد ( آخر آب رفته بود و برای او تنگ شده بود ) من تصمیم دارم به زودی شنا کردن را یاد بگیرم
.

دسر دیشب ما بستنی صورتی رنگ خیلی خوشمزه ای بود. در اینجا برای رنگ کردن غذاها از رنگهای نباتی استفاده می کنند
.
به طور کلی دانشکده به کلی با استفاده از رنگهای جوهری برای بهداشت و زیبایی مخالف است
.
مدتی است هوا بسیار لطیف شده است. آفتاب درخشان و آسمان آبی است. که گاهی لکه ابری قلب آسمان را تزیین می کند. گاهی هم بوران برف شروع می شود و من و دوستانم از رفتن به کلاسها و این طرف و آن طرف سرزدن لذت می بریم
.

آقای اسمیت در اینجا امیدوارم که این نامه را صحیح و سالم دریافت فرمایید
.

با تقدیم شایسته ترین احترامات
جروشا آبوت


_________________________________

24ht April Dear Daddy,


Spring has come again! You should see how lovely the campus is. I think you might come and look at it for yourself. Master Jervie dropped in again last Friday--but he chose a most unpropitious time, for Sallie and Julia and I were just running to catch a train. And where do you think we were going? To Princeton, to attend a dance and a ball game, if you please! I didn't ask you if I might go , because I had a feeling that your secretary would say no. But it was entirely regular; we had leave-of-absence from college, and Mrs. McBride chaperoned us. We had a charming time--but I shall have to omit details; they are too many and complicated.


Saturday


Up before dawn! The night watchman called us--six of us--and we made coffee in a chafing dish ( you never saw so many grounds!) and walked two miles to the top of One Tree Hill to see the sun rise. We had to scramble up the last slope! The sun almost beat us! And perhaps you think we didn't bring back appetites to breakfast!

Dear me, Daddy, I seem to have a very ejaculatory style today; this page is peppered with exclamations.

I meant to have written a lot about the budding trees and the new cinder path in the athletic field, and the awful lesson we have in biology for tomorrow, and the new canoes on the lake, and Catherine Prentiss who has pneumonia, and Prexy's Angora kitten that strayed from home and has been boarding in Fergusson Hall for two weeks until a chambermaid reported it, and about my three new dresses--white and pink and blue polka dots with a hat to match--but I am too sleepy. I am always making this an excuse, am I not? But a girls' college is a busy place and we do get tired by the end of the day!
Particularly when the day begins at dawn.

Affectionately, Judy.



M.T




0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com