This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, March 10, 2015

It was Daddy-Long-Legs



صبح بخیر

" اگر دلت نمی آد از وسایل غیر قابل استفاده دل بکنی، آن را به مؤسسه ی خیریه و یا دوستت ببخش! که در این صورت جدایی از آن برایت راحتتر است.  جولی مورگن استرن "

_________________________________

Dear Daddy-Long-Legs,


Behold me--a Sophomore! I came up last Friday, sorry to leave Lock Willow, but glad to see the campus again. It is a pleasant sensation to come back to something familiar. I am beginning to feel at home in college, and in command of the situation; I am beginning, in fact, to feel at home in the world--as though I really belonged to it and had not just crept in on sufferance.

I don't suppose you understand in the least what I am trying to say. A person important enough to be a Trustee can't appreciate the feelings of a person unimportant enough to be a foundling.

And now, Daddy, listen to this. Whom do you think I am rooming with? Sallie McBride and Julia Rutledge Pendleton. It's the truth. We have a study and three little bedrooms--VOILA!


اسم
Sophomore دانشجوی سال دومsensation  احساس ، شور، تأثیرsufferance سکوت، طاقت ، شکیبایی

فعل
to appreciate  احساس کردن ، درک کردن ، قدردانی کردن از


بابا لنگ دراز عزیز،
فکرش را بکنید من حالا سال دوم دانشکده هستم. جمعه ی گذشته به دانشکده بازگشتم. هیچ دوست نمی داشتم از لاک ویلو برگردم، اما از دیدن دانشکده باز خوشحال شدم. برگشتن به محیطی که دوستانه است، خیلی دلنشین به نظر می آید . من در اینجا احساس آرامش می کنم. مثل این است که همه ی دنیا خانه ی من است و من هم جزئی از این دنیا هستم . نه این که من دزدانه وارد این دنیا شده باشم ، فکر نکنم متوجه منظور من شده باشید . اشخاصی مانند شما نمی توانند احساسات آدم بینوایی مثل مرا درک کنند. من بچه  سر راهی بوده ام.
حالا بابا، گوش کنید. حدس بزنید من امسال با چه کسی هم اتاقی شده ام؟ با سالی مک براید و جولیا پندلتون. به خدا راست می گویم. ما یک اتاق مطالعه و سه اتاق خواب کوچک داریم

______________________________
___

مدتی بعد
من این جمله را از بستر بیماری برای شما می نویسم. بابا دو روز است که لوزه هایم ورم و چرک کرده اند و بستری هستم. فقط باید شیرگرم بخورم . دکتر با تعجب می پرسد:« پدر و مادر تو چه فکری کردند که در بچگی لوزه های ترا بیرون نیاوردند؟» بابا جان راستش این است که خودم هم نمی دانم چرا! مسئله اینجاست که آیا پدر و مادر من در مورد من فکر کرده اند یا نه؟

ارادتمند

ج. آ

صبح روز بعد

من این نامه را پیش از این که در پاکت بگذارم ، خواندم . نمی دانم چرا چنین پرده ی تیره ای روی زندگی خودم کشیده ام؟

می خواهم بگویم که حالا من سرحال و خوش هستم. امیدوارم شما هم خوب و خوش و سلامت باشید . چون جوانی به سال و ماه مربوط نیست به دل مربوط است و دل باید زنده باشد

بابا ممکن است موهای شما سفید شده باشد اما مثل نوجوان ها فکر کنید


با تقدیم احترام

جودی



_________________________________

12Jan. Dear Mr. Philanthropist,


Your cheque [ check] for my family came yesterday. Thank you so much! I cut gymnasium and took it down to them right after luncheon, and you should have seen the girl's face! She was so surprised and happy and relieved that she looked almost young; and she's only twenty-four. Isn't it pitiful?

Anyway, she feels now as though all the good things were coming together. She has steady work ahead for two months-- someone's getting married, and there's a trousseau to make.

'Thank the good Lord!' cried the mother, when she grasped the fact that small piece of paper was one hundred dollars.
'It wasn't the good Lord at all,' said I, 'it was Daddy-Long-Legs.' (Mr. Smith, I called you.)

'But it was the good Lord who put it in his mind,' said she.
'Not at all! I put it in his mind myself,' said I.

But anyway, Daddy, I trust the good Lord will reward you suitably. You deserve ten thousand years out of purgatory.
Yours most gratefully,
Judy Abbott.



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com