This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, March 13, 2015

on the steps of a foundling asylum




سلام، صبح بخیر


"کمدها، کشوها و کابینت هایت پر از خرت و پرتهایی است که هرگز ازشان استفاده نمی کنی؟ خودت را از دست آنها خلاص و برای چیزهایی که دوست داری، جا باز کن.                   جولی مورگن استرن "

_________________________________

If this keeps up many years longer, I shall become quite intelligent. I should rather have elected economics than French, but I didn't dare, because I was afraid  that unless I re-elected French, the Professor would not let me pass--as it was, I just managed to squeeze through the June examination. But I will say that my high-school preparation was not very adequate.

There's one girl in the class who chatters away in French as fast as she does in English. She went abroad with her parents when she was a child, and spent three years in a convent school. You can imagine how bright she is compared with the rest of us--irregular verbs are mere playthings. I wish my parents had chucked me into a French convent when I was little instead of a foundling asylum. Oh no, I don't either! Because then maybe I should never have known you. I'd rather know you than French.

Goodbye Daddy. I must call on Harriet Martin now, and, having discussed the chemical situation, causally drop a few thoughts on the subject of our next president.

Yours in politics,
J. Abbott

اسم
economic اقتصاد
convent  خانقاه راهبان، صومعه
plaything اسباب بازی، بازیچه
صفت
adequate مناسب، متناسب، مساوی
chemical  شیمیایی
فعل
to chuck پرت کردن، انداختنto chatter تند تند حرف زدن ، چهچه زدن ( مثل بلبل) ، تند و ناشمرده حرف زدن


تصور می کنم اگر وضع با این شرایط جلو برود ، تا یکی دو سال دیگر من دختر بسیار فهمیده و دانایی خواهم شد. اما من ترجیح می دادم به جای فرانسه ، علوم اقتصادی می خواندم، اما ترسیدم اگر این کار را بکنم، استاد فرانسه مرا رفوزه کند، امسال هم به سختی قبول شدم.
دلیلش هم برای من خیلی روشن است، پایه ی این درس از دبیرستان ضعیف بوده است.
یکی از دختران کلاس فرانسه این زبان را مثل زبان مادری اش صحبت می کند، چون در بچگی با پدر و مادرش به خارجه سفر کرده و سه سال در یکی از مدرسه های تارک دنیایی زندگی کرده است. حالا تصورش را بکنید که نسبت به ما چقدر درس فرانسه اش عالی است، افعال بی قاعده برای او مثل اسباب بازی است.
کاش پدر و مادرم وقتی بچه بودم مرا به جای این که به یتیم خانه بفرستند ، به چنین جاهایی می فرستادند. اما نه... چون اگر این طور می شد آن وقت با شما آشنا نمی شدم ، آشنا شدن با شما برای من از درس فرانسه هم بهتر است.
خب، بابا خدانگهدار. من باید به دیدن " هریت مارتین " بروم. پس از اینکه کمی در مورد شیمی با هم صحبت کردیم کار عاقلانه این است که در مورد ارشد کلاس با او گفت و گو کنم.
ارادتمند سیاستمدار شما
    ج. آبوت

 

_________________________________


15
ماه فوریه
تقدیم به پیشگاه عالیجناب

صبحانه امروز اینجانب عبارت بود از بوقلمون سرد و پونچیک غاز . بعد یک فنجان چای چینی خواستم که تاکنون چنین چایی ننوشیده بودم

باباجان، ناراحت نشوید، من دیوانه نشده ام، اما یک قطعه از نوشته های ساموئل پپیز را برای شما بازگو کرده ام

ما در تاریخ انگلستان که از منابع موثق اقتباس شده این مطالب را می خوانیم
من و سالی و جولیا حالا به زبان سال 1660 صحبت می کنیم، توجه بفرمایید

به چرینگ کراس رفتم که به دار آویخته شدن "ماجورهاریس" را تماشا کنم. ماجور در آن شرایط، شادمان و سرزنده به نظر می رسید

و این یکی

با معشوقه ام شام خوردم . او به خاطر برادرش که دیروز بر اثر بیماری حصبه مرحوم شده بود، لباس مشکی پوشیده بود و در آن لباس بسی زیبا می نمود

بابا، شما قبول ندارید که یک روز پس مرگ از برادر از عاشق پذیرایی کردن خیلی زود به نظر می آید؟

یکی از دوستان "پپیز" حیله ای اندیشید تا با فروش غذاهای فاسد به بینوایان بدهکاری حاکم را بپردازید. شما که یک اصلاح طلب هستید نظرتان در این مورد چه هست؟

ساموئل مثل دخترها، لباس هایش را دوست می داشت و پنج برابر بیشتر از زنش پول برای لباس می داد

بنابراین باید گفت که آنها در دوران طلایی شوهران زندگی می کردند. توجه بفرمایید چه قطعه ی جالبی است . خیلی رک و پوست کنده می گوید

امروز شنل اطلس زیبای مرا که دکمه های طلایی دارد و بسی پول بخاطرش پرداخته ام آوردند
. از خداوند یاری می طلبم تا بتوانم پول آن را بپردازم

بابا عذر می خواهم که زیاد اســـم پپیز را می نویسم دلیلش این است که حالا دارم مقاله ای در مورد او می نویسم

دستورالعمل خوابیدن در ساعت 10 لغو شده است و ما اگر بخواهیم می توانیم تا نیمه شب چراغمان را روشن نگاهداریم.اما مشروط بر اینکه دیگران را ناراحت نکنیم، و عده ی زیادی را به اتاقمان دعوت نکنیم

نتیجه این کار زیباترین تشریح احوال آدمی را به دنبال دارد. حالا که می توانیم تا هر ساعت دوست داریم بیدار بمانیم پس از ساعت 9 شروع به چرت زدن می کنیم . ساعت 9:30 دقیقه قلم از میان انگشتانمان می افتد . حالا ساعت 9:30 دقیقه است . شب بخیر


یکشنبه

حالا از کلیسـا برگشتم. امروز موعظه گر اهل جورجـــیا بود. هیچ تفاوتی ندارد که موعظه گر اهل کجاست. از ایالات متحده یا از کانادا یا از چه گروه و دسته ای است چون همه ی سخنرانی ها یکسان است، خشک و کسل کننده

روز قشنگی است ، همه جا یخ زده اما فضا و هوا روشن است

قرار گذاشتیم که پس از صرف شام من و سالی و جولیا و مارتی کین و الینور پارت ( دوستانم که شما آنها را نمی شناسید) دامن کوتاه بپوشیم و پیاده به کشتزار "کریستال اسپرینگ" برویم و جوجه کباب بخوریم و بعد از آقای کریستال اسپرینگ خواهش کنیم که با درشکه خود ما را به دانشکده برساند

پس، طبق مقررات ما باید ساعت 7 در دانشکده باشیم ، اما ما قرار است کمی وقت آزاد خود را طولانی تر کنیم و ساعت 8 برگردیم

خدانگهدار آقای دوست داشتنی. اینجانب مفتخر است که ارادتمند وفادار، درستکار ، وظیفه شناس و مطیع اوامر شما باشد

ج- آبوت


_________________________________

March Fifth Dear Mr. Trustee,

Tomorrow is the first Wednesday in the month--a weary day for the John Grier Home. How relieved they'll be when five o'clock comes and you pat them on the head and take yourselves off! Did you ( individually) ever pat me on the head, Daddy? I don't believe so-- my memory seems to be concerned only with fat Trustees.

Give the Home my love, please--my TRULY love. I have quite a feeling of tenderness for it as I look back through a haze of four years. When I first came to college I felt quite resentful because I'd been robbed of the normal kind of childhood that the other girls had had; but now, I  don't feel that way in the least. I regard it as a very unusual adventure. It gives me a sort of vantage point from which to stand aside and look at life. Emerging full grown, I get a perspective on the world, that other people who have been brought up in the thick of things entirely lack.

I know lots of girls ( Julia, for instance) who never know that they are happy. They are so accustomed to the feeling that their senses are deadened to it; but as for me--I am perfectly sure every moment of my life that I am happy. And I'm going to keep on being, no matter what unpleasant things turn up. I'm going to regard them (even toothaches) as interesting experiences, and be glad to know what they feel like. ' Whatever sky's above me , I've a heart for any fate.'

However, Daddy, don't take this new affection for the J.G.H. too literally. If I have five children like Rousseau, I shan't leave them on the steps of a foundling asylum in order to insure their being brought up simply.

Give my kindest regards to Mrs. Lippett ( that, I think, is truthful; love would be a little strong) and don't forget to tell her what a beautiful nature I've developed.

Affectionately, Judy



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com