This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, March 4, 2015

Plot highly improbable. Characterization...





سلام، تعطیلات خوشی داشته باشید

" بهشت در وجودت است، ربطی به افکار کس دیگری ندارد. هر کاری که می کنی از روی انتخاب فکری خودت است. بخشش مردم، به منزله ی بلیط تو به بهشت و تنها راه رسیدن به سر منزل مقصود است. الهی که تو یاد بگیری که مثل خداوند فکر کنی .
                                                                           مری آن ویلیامسون "

_________________________________
Sunday
Dear Daddy-Long-Legs,

Isn't it funny? I started to write to you yesterday afternoon, but as far as I got was the heading, 'Dear Daddy-Long-Legs', and then I remembered I'd promised to pick some blackberries for supper, so I went off and left the sheet lying on the table, and when I came back today, what do you think I found sitting in the middle of the page? A real true Daddy-Long-Legs!

I picked him up very gently by one leg, and dropped him out of the window. I wouldn't hurt one of them for the world. They always remind me of you.

we hitched up the spring wagon this morning and drove to the Center to church. It's a sweet little white frame church with a spire and three Doric columns in front ( or maybe Ionic-- I always get them mixed).


اسم
hitch پیچ و خمیدگی ، گرفتاری ، محظور
spire  منار مخروطی

صفت
Ionic به سبک ایونی یونان قدیم
Doric وابسته به مردم دوریس یونان قدیم، به سبک معماری قدیم یونان

قید
 gently  ملایم، با ملایمت، به آرامی

فعل

to hitch بستن ( به درشکه و غیره) ،تکان دادن، هل دادن ، انداختن

یکشنبه

بابا لنگ دراز عزیز

خنده دار نیست؟ دیروز بعد از ظهر شروع کردم به نامه نوشتن به شما و به محض این که نوشتم : بابا لنگ دراز عزیز یادم آمد که قول داده بودم برای شام باید توت فرنگی می چیدم ، کاغذ را روی میز گذاشتم و رفتم و امروز وقتی آمدم که نامه را بنویسم ... فکر می کنید چه چیزی روی کاغذ نشسته بود؟ یک بابا لنگ دراز واقعی!

من هم یک لنگ بابا لنگ دراز را گرفتم و از پنجره بیرون انداختم. هرگز دلم راضی نمی شد او را آزار بدهم ، چون به هر حال مرا به یاد شما می انداخت.

صبح چادر گاری را پایین کشیدیم و به کلیسا رفتیم . کلیسا ساختمان تمیز، سفید و کوچکی است که یک گلدسته در بالا و سه ستون " دوریک " ( شاید هم " ایونیک " باشد چون من همیشه این دو اسم را قاطی می کنم ) جلو ساختمان دارد

_________________________________

3 ماه اکتبر
بابا لنگ دراز عزیز

در سال آخر دانشکده ، من یک بار دیگر مدیر مجله ماهانه دانشکده هستم. باور کردنی نیست که این دختر شیطان بلا چهار سال قبل در پرورشگاه جان گریر بوده است
ما در آمریکا خیلی زود ترقی می کنیم

نظرتان چه هست؟ آقای جروی در یادداشتی که به لاک ویلو فرستاده و آنها هم از آنجا یادداشت او را برای من فرستاده اند نوشته است به خاطر این که بنا به دعوت تعدادی از دوستانش به گردش دریا می رود، متأسف است که نمی تواند به لک ویلو بیاید و امیدوار است که در این تابستان در ییلاق به من خوش گذشته باشد

حال آن که آقای جروی می دانست که من با خانواده ی مک براید هستم . چون جولیا این موضوع را به او گفته بود. همان بهتر که شما مردها این حقه ها را به عهده ی زن ها بگذارید. چون مهارت زنها را ندارید

جولیا یک چمدان پر از لباس نو با خود آورده است. یکی از لباس هایش لباس شب است که از کرپ می باشد و نقش رنگین کمان دارد و مخصوص فرشتگان بهشت است. فکر می کنم لباسهای تازه من هم قشنگ هستند. من از روی لباسهای خانم پاترسون به یاری یک خیاط ارزان قیمت تعدادی لباس دوختم. خوب هر چند که مثل اصلش نشد. اما ای... بد نیست. من به خاطر لباس هایم خیلی افاده می کنم
 
اما حالا زنده ام به خاطر این که یک روز پاریس را ببینم. بابا جان، بی تردید  از این که دختر نیستید خیلی خیلی خوشحالید و فکر می کنید این همه جار و جنجال و حرف زدن در مورد لباس ، کار احمقانه ای هست مگر نه؟
 
من نسبت به این موضوع هیچ تردیدی ندارم، اما خودتان مقصر هستید

نمی دانم داستان آن استاد آلمان را شنیده اید یا نه؟ او با لوازم زینتی سخت مخالف بود و می گفت اینها زواید زندگی است. از طرفی همسر استاد که زنی مهربان بود شیوه ی اصلاح لباس را قبول کرد و لباس های کیسه ای دوخت و پوشید . شما فکر می کنید استاد وقتی او را دید چکار کرد؟ با یکی دختر خواننده که سخت طرفدار مد و لباس بود فرار کرد
 
دوستدار همیشگی
جودی

 پیوست نامه) پیشخدمت ما روپوش مدرسه ای آبی رنگ می پوشد. من تصمیم دارم یک روپوش قهوه ای برایش بخرم . بعد روپوش فعلی او را دور یک سنگ می بندم و توی دریا می اندازم. هر وقت او را در آن لباس می بینم تنم می لرزد



_________________________________
17th November Dear Daddy-Long-Legs.

Such a blight has fallen over my literary career. I don't know whether to tell you or not, but I would like some sympathy--silent sympathy, please; don't re-open the wound by referring to it in your next letter.

I've been writing a book, all last winter in the evenings, and all the summer when I wasn't teaching Latin and sent it to a publisher. He kept it two months, and I was certain he was going to take it; but yesterday morning an express parcel came( thirty cents due) and there it was back again with a letter from the publisher, a very nice, fatherly letter--but frank! He said he saw from the address that I was still at college, and if I would accept some advice, he would suggest that I put all of my energy into my lessons and wait until I graduated before beginning to write. He enclosed  his reader's opinion. Here it is:

'Plot highly improbable. Characterization exaggerated. Conversation unnatural. A good deal of humor but not always in the best of taste. Tell her to keep on trying, and in time she may produce a real book.'


Not on the whole flattering, is it, Daddy? And I thought I was making a notable addition to American literature. I did truly. I was planning to surprise you by writing a great novel before I graduated. I collected the material for it while I was at Julia's last Christmas. But I dare say the editor is right. Probably two weeks was not enough in which to observe the manners and customs of a great city.

I took it walking with my yesterday afternoon, and when I came to the gas house, I went in and asked the engineer if I might borrow his furnace. He politely opened the door, and with my own hands I chucked it in. I felt as though I had cremated my only child!

I went to bed last night utterly dejected; I thought I was never going to amount to anything, and that you had thrown away your money for nothing. But what do you think? I woke up this morning with a beautiful new plot in my head, and I've been going about all day planning my characters, just as happy as I could be. No one can ever accuse me of being a pessimist! If I had a husband and twelve children swallowed by an earthquake one day, I'd bob up smilingly the next morning and commence to look for another set.

Affectionately, Judy.





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com