This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, March 26, 2015

The First Love-Letter



سلام، صبح بخیر

 بخش پایانی بابا لنگ دراز را می خوانیم ( هر چند که هنوز واژگانش تمام نشده) . همیشه دوست داشتم که یک بابا لنگ دراز داشتم ، شما چطور؟

ما به بابا لنگ درازهای بیشتری نیاز داریم ، چون دنیا پر از جودی است، به بابا لنگ درازهایی که به استعدادهای انسانی بیشتر بها بدهند تا املاک، نفت و سکه و ارز و... کسانی که روی آدم ها سرمایه گذاری کنند. البته در دنیا بابا لنگ دراز کم نیست ولی بس نیست.


حالا بیشتر دوست دارم بابا لنگ دراز بشوم، چقدر خوب است که هم خودت بابا لنگ دراز باشی و هم یک بابا لنگ دراز داشته باشی ، هم خودت دیگران را همراهی کنی تا رویاهایشان را دنبال کنند و هم بابا لنگ درازی باشد که رویای ترا جدی بگیرد.

 دوستی می گوید: " کاش لنگ همه ی بابا ها دراز بود"،  راستی کاش لنگ همه بابا ها دراز بود.

_________________________________

پنجشنبه صبح
آقای جروی، بابا لنگ دراز ، پندلتون اسمیت عزیزم

تو دیشب خوابیدی؟ من که نخوابیدم. حتی یک لحظه خواب به چشمم نیامد؛ از بس که گیج و هیجانزده و متعجب و خوشحال بودم . فکر نمی کنم بعد از این بتوانم چیزی بخورم یا بخوابم . ولی امیدوارم تو خوابیده باشی . می دانی که باید زود حالت خوب شود تا پیش من بیایی.
محبوب من! وقتی فکرش را می کنم که تو چه بیماری سختی داشتی و من بی خبر بودم، ناراحت می شوم. دیروز وقتی دکتر مرا تا درِ تاکسی بدرقه می کرد، گفت که سه روز از تو قطع امید کرده بودند . عزیزترینم! اگر این اتفاق می افتاد ، دنیا در نظرم تیره و تار می شد. مرگ حق است و روزی به سراغ یکی از ما می آید و دیگری تنها می ماند. ولی تا آن زمان، لااقل مدتی با هم خوشبخت بوده ایم و خاطراتی خوش برایمان باقی مانده است که با آن بتوانیم بقیه ی عمر را سر کنیم.

می خواستم تو را خوشحال کنم، ولی مثل اینکه باید به خودم دلداری بدهم، با این که از هر زمان دیگری شادترم ، باز غمگینم. ترس از این که اتفاقی برای تو بیفتد، مثل سایه ای قلبم را کدر می کند. قبلاً می توانستم دختری بی فکر و بی خیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم. ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی، به همه ی اتومبیلهایی فکر می کنم که ممکن است تو را زیر بگیرند، یا همه ی تخته های اعلامیه که ممکن است روی سرت بیفتند، و یا همه ی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری . آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است، اما مگر من آرامش ساده را دوست داشتم؟
خواهش می کنم زود زود خوب شو، می خواهم نزدیکم باشی تا مطمئن شوم که وجود داری.

چه نیم ساعت زیبایی را با هم گذراندیم. می ترسم فقط خواب بوده باشد. اگر من عضوی از خانواده ی تو بودم ( شاید یک فامیل دور) می توانستم هر روز به دیدنت بیایم و برایت کتاب بخوانم و متکایت را مرتب کنم و آن چین و چروک های روی پیشانی ات را صاف کنم و لبخندی بر چهره ات بیاورم.

ولی تو سرحال هستی؛ مگر نه؟ دیروز که پیش تو بودم، دکترت گفت که من پرستار خوبی هستم، چون تو ده سال جوانتر به نظر می رسیدی. امیدوارم عشق سبب نشود که همه ده سال جوانتر به نظر برسند. عزیزم اگر من ده سال جوانتر می شدم و فقط یازده سال داشتم، باز هم به من علاقه داشتی؟

دیروز بهترین روز زندگی من بود. حتی اگر نود و نه ساله هم شوم، هرگز جزئیات لحظه های دیدار را فراموش نمی کنم. دختری که سپیده دم لاک ویلو را ترک کرد، با دختری که در تاریکی شب به آنجا برگشت، از زمین تا آسمان فرق داشت . خانم سمپل ساعت چهار و نیم صبح مرا بیدار کرد، با این که هوا تاریک بود، کاملاً بیدار و هوشیار بودم و اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که من امروز بابا لنگ دراز را می بینم. صبحانه ام را زیر نور شمع و در آشپزخانه خوردم و پنج مایل راه را تا ایستگاه قطار زیر نور ماه اکتبر طی کردم. بین راه خورشید طلوع کرد. درختان افرای حاشیه ی مرداب به رنگ ارغوانی و نارنجی درآمدند و شبنم های یخ زده بر روی دیوارهای سنگی و مزارع ذرت برق زدند.

هوا لطیف و تمیز و پر از امید بود. حس می کردم اتفاقی روی خواهد داد، در همه ی راه ریلهای آهنی زمزمه می کردند :« تو بابا لنگ دراز را می بینی .» و با این فکر احساس امنیت و آرامش می کردم. باور داشتم که بابا همه ی کارها را سر و سامان می دهد و می دانستم که جایی دیگر، مردی- عزیزتر از بابا- می خواهد مرا ببیند و به دلم افتاده بود که قبل از پایان سفرم او را می بینم و دیدی که دیدم.

وقتی که به خانه تان در خیابان مدیسون رسیدم، عظمت آن عمارت بزرگ و قهوه ای رنگ چنان مرا گرفت که جرئت نکردم وارد شوم و به همین سبب دور خانه قدم زدم تا شهامتم را دوباره به دست بیاورم. بی خود می ترسیدم ؛ چون خدمتکار مخصوص تو، همچون پدری پیر و مهربان به استقبالم آمد؛ طوری که حس کردم در خانه ی خودم هستم . او با لبخند و صدای مهربان گفت:« شما دوشیزه آبوت هستید؟»

من گفتم:« بله.» و مجبور نشدم اسم آقای اسمیت را بر لب بیاورم. او گفت که در اتاق پذیرایی منتظر شوم. اتاق پذیرایی بسیار مجلل بود و با سلیقه ای مردانه تزیین شده بود. من روی یک صندلی بزرگ روکش دار نشستم و دائم به خودم می گفتم:« به زودی بابا لنگ دراز را می بینم، او را می بینم.»

در این موقع خدمتکار مخصوص صدایم زد و گفت:« لطفاً به کتابخانه تشریف بیاورید.» آن قدر هیجان داشتم که نمی توانستم روی پا بند شوم. سپس آهسته ادامه داد:« آقا خیلی مریض بوده اند، امروز اولین روزی است که دکتر اجازه داده اند کمی بنشینند، امیدوارم زیاد نمانید و خسته شان نکنید. معلوم می شود خیلی تو را دوست دارد، به همین خاطر هم مهرش در دل من نشسته است. سپس آرام به در زد و گفت:« دوشیزه آبوت، تشریف آورده اند.» و در را باز کرد، من وارد کتابخانه شدم و در پشت سر من بسته شد.

کتابخانه نیمه تاریک بود من از روشنایی تند تالار یکمرتبه به آنجا قدم گذاشته بودم و اولش چشمم جایی را نمی دید، ولی بعد نزدیک بخاری یک مبل راحتی دیدم کنار مبل یک میز چایخوری زیبا و صندلی کوچکی گذاشته بودند. بعد مردی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و چند بالش پشتش گذاشته و پتویی روی پاهایش پهن کرده بودند، قبل از آن که من بتوانم حرف بزنم مرد با زانوهای لرزان از جا بلند شد و برای آن که بتواند بایستد دستش را به پشت صندلی گرفت و بی آن که کلمه ای حرف بزند به من خیره شد، آن وقت ... من دیدم که تویی! اما چنان متحیر و گیج بودم که فکر کردم بابا دنبال تو فرستاده است که آنجا با من صحبت کنی ، ولی تو خندیدی و دستت را به طرفم دراز کردی و گفتی:« جودی کوچولو! چطور نفهمیدی که من خودم بابا لنگ دراز هستم؟» تازه آن موقع بود که موضوع را فهمیدم، ای داد بیداد! من چقدر خنگ و کودنم. اگر یک ذره حواسم جمع بود هزار بار موردش پیش آمد که من بفهم تو که هستی. با این حواسم اصلاً کاراگاه خوبی نمی شوم.

بابا، جروی، نمی دانم تو را چه صدا کنم . جروی تنها بی ادبی است و من اصلاً نمی توانم نسبت به تو بی ادب باشم. می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم اما بغض داشت خفه ام می کرد. چه نیم ساعت خوبی بود و چقدر زود گذشت. بعد از نیم ساعت دکتر آمد و مؤدبانه عذرم را خواست. وقتی به ایستگاه قطار رسیدم. آن قدر گیج بودم که نزدیک بود عوضی سوار قطار سن لویی بشوم، تو هم دست کمی از من نداشتی، چون یادت نبود که یک فنجان چای به من بدهی، هر دو خیلی خوشبختیم ، مگر نه؟

هوا تاریک بود که به لاک ویلو رسیدم، ولی ستاره ها عجیب می درخشیدند! امروز صبح کالین را برداشتم و به هر کجا که با تو رفته بودم سر زدم . هی یادم می آمد که چه چیزها گفتی و چطور بودی . امروز جنگل مثل آهن گداخته برق می زد و هوا یخبندان بود. وقت کوهنوردی است. ای کاش اینجا بودی که با هم از تپه ها بالا می رفتیم . دلم برایت خیلی تنگ شده، اما جروی عزیز این دلتنگی خیلی شیرین است. چون خیلی زود کنار هم خواهیم بود، حالا ما واقعاً به هم تعلق داریم ، چقدر عجیب است که سرانجام به کسی تعلق پیدا کرده ام. احساس بسیار شیرینی است. و مطمئن باش هرگز نخواهم گذاشت که حتی برای لحظه ای پشیمان شوی.

برای همیشه و همیشه
جودی

حاشیه: این اولین نامه عاشقانه ای که در عمرم نوشته ام. خنده دار نیست که بلدم.


_________________________________

'I'm going to see Daddy-Long-Legs! I'm going to see Daddy-Long-Legs!'

Then presently the man came back and asked me please to step up to the library. I was so excited that really and truly my feet would hardly take me up. Outside the door he turned and whispered, 'He's been very ill, Miss. This is the first day he's been allowed to sit up. You'll not stay long enough to excite him?' I knew from the way he said it that he loved you --and I think he's an old dear!

Then he knocked and said, 'Miss Abbott,' and I went in and the door closed behind me.

It was so dim coming in from the brightly lighted hall that for a moment I could scarcely make out anything; then I saw a big easy chair before the fire and a shining tea table with  a smaller chair beside it . And I realized that a man was sitting in the big chair propped up by pillows with a rug over his keens . Before I could stop him he rose--rather shakily--and steadied himself by the back of the chair and just looked at me without a word. And then--and then--I saw it was you! But even with that I didn't understand. I thought Daddy had you come thee to meet me or a surprise.

Then you laughed and held out your hand and said, 'Dear little Judy, couldn't you guess that I was Daddy-Long-Legs?'

In an instant it flashed over me. Oh, but I have been stupid! A hundred little things might have told me, if I had had any wits. I wouldn't make a very good detective, would I, Daddy? Jervie? What must I call you? Just plain Jervie  sounds disrespectful, and I can't be disrespectful to you!

It was a very sweet half hour before your doctor came and sent me away. I was so dazed when I got to the station that I almost took a train for St Louis. And you were pretty dazed, too. You forgot to give me any tea. But we're both very, very happy, aren't we? I drove back to Lock Willow in the dark but oh, how that stars were shining! And this morning I've been out with Colin visiting all the places that you and I went to together, and remembering what you said and how you looked. The woods today are  are burnished bronze and the air is full of frost. It's CLIMBING  weather. I wish you were here to climb the hills with me. I am missing you dreadfully, Jervie dear, but it's a happy kind of missing; we'll be together soon. We belong to each other now really and truly, no make-believe. Doesn't it seem queer for me to belong to someone at last? It seems ever very sweet.
And I shall never let you be sorry for a single instant.

Yours, for ever and ever,
Judy
PS. This is the first love-letter I ever wrote. Isn't it funny that I know how?



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com