This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, March 18, 2015

Wouldn't it be possible for me to see you?




عید شما مبارک


" زندگی مثل کتابی است که هرگز تمام نمی شود. فصل ها به پایان می رسند اما نه خود کتاب. پایان زندگی جهانی مانند پایان فصل کتاب است که در مرحله ای فصل دیگری آغاز می شود. 
                                                            مری آن ویلیامسن "


_________________________________


Saturday

Do you want to know what I look like? Here's a photograph of all three that Leonora Fenton took.

The light one who is laughing is Sallie, and the tall one with her nose in the air is Julia, and the little one with the hair blowing across her face is Judy-- she is really more beautiful than that, but the sun was in her eyes.


شنبه

می خواهید بدانید من شبیه چه هستم ؟ من عکس سه نفر: سالی و جولیا و خودم را که لئونورا گرفته است برای شما می فرستم.

آن که مویش بور است و دارد می خندد سالی است، آن که قدش بلند است و مغرورانه گردنش را سیخ کرده ، جولیا هست و کوچولویی که باد موهایش را در صورتش ریخته جودی است . اما خود جودی خیلی بهتر از عکسش هست. اینجا آفتاب توی چشمش افتاده است.


_________________________________

24 ماه ژوئیه

بابا لنگ دراز عزیزم،

آیا شما از کار کردن لذت می برید؟

شاید هم شما به هیچ عنوان کار نمی کنید تا بدانید آن کاری برای آدم لذت بخش است که آدم به آن علاقه دارد و آن را بر همه چیز ترجیح می دهد.

تمام تابستان با سرعت و بدون وقفه کار کردم، نوشتم . اما تأسف می خورم که چرا روزها طولانی تر نیستند که من بتوانم اندیشه های خوب و ارزشمند خودم را روی کاغد بیاورم.

فصل دوم کتاب را تمام کرده ام و فردا صبح ساعت 7:30 دقیقه فصل سوم را شروع می کنم. به خدا جالبترین کتابی است که شما در عمرتان خوانده اید. مدام به کتاب فکر می کنم. حتی دلم نمی آید صبح لباس بپوشم و بروم صبحانه بخورم. مدام دارم می نویسم، می نویسم ، می نویسم تا اینکه ناگهان احساس کنم از خستگی دیگر نفسم بیرون نمی آید . در این موقع کالین ( سگ جدید گله ) را صدا می کنم و با او میان کشتزارها قدم می زنم. هوای پاک را تنفس می کنم و برای فردا مطالب را در کله ام ردیف می کنم.

بابا به خدا این جالب ترین کتابی است که شما در عمرتان خوانده اید ( خدا مرگم بدهد، پیش از این چنین جمله ای را نوشته بودم )

بابا جان فکر نکنید که من آدمی از خود راضی هستم که این طور برای شما می نویسم. به خدا مطمئن هستم که این طور نیست ، حالا دارم یک کتاب واقعی می نویسم صبر کنید تا ببینید.

یک دقیقه صبر می کنم تا درباره ی چیز دیگری صحبت کنم ، تاکنون این حرف را به شما نگفته بودم که آماسی با کاری ماه می گذشته ازدواج کردند.

آنها هنوز اینجا دارند کار می کنند ، اما تا آنجا که من دیده ام آنها دارند وقتشان را تلف می کنند. کاری که عادت داشت هر وقت آماسی با پای گل آلود به اتاق می آمد یا خاکستر سیگار روی کف اتاق می ریخت غش غش بخندد. حالا وی را سرزنش می کند و دیگر موی سرش را مرتب نمی پیچد. آماسی که عادت داشت قالیچه ها را چوب بزند و تمیز کند و هیزم بیاورد دیگر چنین کاری نمی کند. حتی اگر شما چنین پیشنهادی را به او بدهید، همچنین حالا دیگر کراواتش بسیار کثیف ، سیاه و فهوه ای ست. حال آنکه پیش از این خیلی مرتب و تمیز بود. من یادآور شدم بهتر بودم با هم عروسی نمی کردند.

اخبار دیگری در ییلاق ندارم که برایتان بنویسم . حیوانات همگی حالشان خوب است. خوک ها مثل همیشه کپل هستند . گاوها سرحال هستند و مرغ ها هنوز تخم می گذارند.

شما هیچ به کشاورزی علاقه مند هستید؟ اگر اینطور است، بگذارید آمار جالبی را برایتان بازگو کنم. هر مرغ در طول سال 200 تخم می گذارد دارم فکر بهار آینده را می کنم که چه می شود . می بینید که من بطور کامل در لاک ویلو مستقر شده ام.

من تصمیم گرفته ام آن قدر اینجا بمانم تا مثل مادر " آنتونی ترولوپ" داستان کوتاه بنویسم . بعد از آن کارم دیگر تمام می شود و آن وقت می توانم باقی عمرم را به سیاحت و جهانگردی بگذارنم.

آقای جیمز مک براید یکشنبه ی گذشته با ما بود . برای شام جوجه کباب و بستنی خوردیم. از هر دوی آنها خوشش آمده بود.

من جدی از دیدارش خوشحال شدم . وجود او مرا به این یاد انداخت که دنیا چقدر بزرگ و دوست داشتنی است. جیمی بیچاره که هنوز گرفتار اسناد و اوراق ملکی اش هست. سازمان ملی کشاورزان در کورنر در مقابل پرداخت 6 سنت یا 7 سنت مالیات نمی تواند برای کشاورزان کاری انجام دهد. فکر می کنم با برگشتن به روچستر کارش تمام است و در آنجا در کارخانه ی پدرش کاری را شروع خواهد کرد. او خیلی با عاطفه و با پشتکار است و بدون تردید موفق هم می شود. اما اگر بتواند مدیریت بخشی از کارخانه را بگیرد آن وقت این کاری است که آرزویش را دارد. شما این طور فکر نمی کنید؟ حالا او نظرش نسبت به هر چیزی برگشته است ، اما باز هم تلاش می کند و می کوشد.

امیدوارم شما به راستی از این که چنین نامه ای طولانی از کسی که دارد نویسنده ی معروفی می شود و گرفتار است دریافت می دارید ، سپاسگزار باشید. اما من هنوز شما را بابای عزیز، دوست می دارم و خیلی خوشحالم. با چنین مناظر زیبایی که اینجا دارد و غذاهای خوب و تختخواب راحت چهار پایه و یک دسته کاغذ و یک شیشه مرکب خیلی خوشحال هستم. بیش از این یک نفر چه چیزی  از دنیا می خواهد.

ارادتمند همیشگی
جودی

_________________________________

27th August Dear Daddy-Long-Legs,


Where are you, I wonder?
I never know what part of the world you are in, but I hope you're not in New York during this awful weather. I hope you're on a mountain peak ( but not in Switzerland; somewhere nearer) looking at the snow and thinking about me. Please be thinking about me. I'm quite lonely and I want to be thought about. Oh, Daddy, I wish I knew you! Then when we were unhappy we could cheer each other up.

I don't think I can stand much more of Lock Willow. I'm thinking of moving. Sallie is going to do settlement work in Boston next winter. Don't you think it would be nice for me to go with her, then we could have a studio together? I would write while she SETTLED  and we could be together in the evenings. Evenings are very long when there's no one but the Samples and Carrie and Amasai to talk to. I know in advance that you won't like my studio idea. I can read your secretary's letter now:

'Miss Jerusha Abbott.
'DEAR MADAM,
'Mr. Smith prefers that you remain at Lock Willow. 'Yours truly,
'ELMER H. GRIGGS.'

I hate your secretary. I am certain that a man named Elmer H. Griggs must be horrid. But truly, Daddy, I think I shall have to go to Boston. I can't stay here. If something doesn't' happen soon. I shall throw myself into the silo pit out of sheer desperation.

Mercy! but it's hot. All the grass in burnt up and the brooks and dray and the roads are dusty. It hasn't rained for weeks and weeks.
This letter sounds as though I had hydrophobia, but I haven't . I just want some family.

Goodbye, my dearest Daddy.
I wish I knew you.
Judy






LOCK  WILLOW,
19th September Dear Daddy,


Something has happened and I need advice. I need it from you, and from nobody else in the world. Wouldn't it be possible for me to see you? It's so much easier to talk than to write; and I'm afraid your secretary might open the letter.
Judy
PS. I'm very unhappy.






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com