This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, March 26, 2015

You're going to see Daddy-Long-Legs




" تمام فاصـــــله ها را دوباره با خود برد
و سیب سرخ لبش پای هفت سین افتاد "


سلام، حالتون چطوره؟

من خوبم ، اما امان از این پنج شنبه ها، امان از این پنج شنبه ها

پنج شنبه هایی که اشکم رو در می آورند، پنج شنبه هایی که  ناگهان برق قطع می شود آن هم درست بعد از این که متنم آماده ی ارسال است، پنج شنبه هایی که کامپیوتر من چند بار خاموش می شود، گاهی هم از کار می افتد، پنج شنبه هایی که....

دو سال پیش، دو سه روز بی وقفه گریستم فقط از دست پنج شنبه ها، می خواستم برای همیشه قید وبلاگم را بزنم و از دست پنج شنبه ها خلاص

ولی می دانم این پنج شنبه های منحوس حتی بدون وبلاگم با من می مانند، حتی اگر یک تقویم بی پنج شنبه بخرم.

باید با این پنج شنبه ها یک جوری سر کنم، آخر بهترین متن هایم را در همین پنج شنبه ها نوشته ام. ولی امان از این پنج شنبه ها


______________________________
___


سوم اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز!

امروز صبح نامه ی شما که با دستخط خودتان نوشته بودید، به دستم رسید. چه دستخط لرزانی دارید. وقتی فهمیدم بیمار شده اید ناراحت شدم. اگر می دانستم بیمارید، با طرح مسائل خصوصی ام شما را ناراحت نمی کردم. ولی چون خودتان خواسته اید، می گویم. البته نوشتنش کمی سخت است، اما بین خودمان بماند. خواهش می کنم این نامه را نگه ندارید و آن را بسوزانید.

قبل از اینکه شروع کنم، باید بگویم که یک چک هزار دلاری ضمیمه ی نامه برایتان می فرستم. خنده دار است که من برای شما چک بفرستم. نه؟ اگر گفتید آن را از کجا به دست آورده ام؟

داستانم را فروختم، بابا، قرار است به صورت پاورقی در هفت قسمت چاپ شود و بعداً کتاب شود. حتماً فکر می کنید از خوشحالی دیوانه شده ام ، ولی نه. کاملاً خونسردم. البته از اینکه توانسته ام بازپرداخت بدهی ام را شروع کنم خوشحالم. ولی باید دو هزار دلار دیگر بپردازم؛ البته به صورت اقساط. خواهش می کنم ناراحت نشوید و پول را قبول کنید ، چون بازپرداخت بدهی مرا خوشحال می کند من بیش از اینها به شما مدیونم. بقیه اش را تا پایان عمر، با محبت و سپاسگزاری پرداخت می کنم

و اما موضوع اصلی:

خواهش می کنم بی آنکه ملاحظه ی خوشامد یا ناراحتی مرا بکنید، راهنمایی ام کنید.
می دانید که من همیشه احساس بسیار خاصی نسبت به شما داشته ام . شما همه کس من هستید . حالا اگر بگویم که نسبت به مردی دیگر احساسات خاص و عمیقتری دارم، ناراحت نمی شوید؟

 احتمالاً به راحتی می توانید حدس بزنید که او کیست . فکر می کنم مدتهاست که نامه های من پر از اسم آقا جروی است. ای کاش می توانستم به شما بگویم که او چگونه آدمی است و ما چقدر با هم جور هستیم. ما درباره ی همه چیز با هم تفاهم داریم. حتی اگر اختلاف نظری با او داشته باشم ، می کوشم خودم را با او همدل کنم. چون همیشه حق با اوست. باید هم باشد، چون چهارده سال از من بزرگتر است ، هر چند که بعضی اوقات مثل یک نوجوان باید مراقب او بود. مثلاً وقتی باران می بارد، یادش می رود گالش بپوشد. من و او همیشه از یک چیز خوشمان می آید و می خندیم، و تعداد این "یک چیز" ها زیاد است. خیلی وحشتناک است که دو نفر از نظر خلق و خو با هم جور نباشند؛ یکی بسیار شوخ طبع باشد و دیگری بسیار بدعنق. من که فکر نمی کنم راهی برای پیوند این دو وجود داشته باشد

و او...همان کسی است که من می خواهم. دلم برایش تنگ می شود و تنگ می شود و تنگ می شود. بی او، دنیا برایم تیره و تار و دردناک است. از مهتاب متنفرم، چون زیباست و او نیست که با من مهتاب را تماشا کند. احتمالاً شما هم عاشق کسی بوده اید و می دانید چه می گویم و لازم نیست توضیح بدهم، اگر عاشق نشده اید هم که توضیح دادن فایده ندارد

خلاصه، احساس من نسبت به او این است؛ با این حال به خواستگاریش جواب رد دادم. علتش را به او نگفتم. در آن لحظه به کلی گنگ و درمانده شده بودم. نمی دانستم به او چه بگویم. حالا او فکر می کند که من می خواهم با جیمی مک براید ازدواج کنم. در حالی که اصلاً این طور نیست. جیمی هنوز خیلی کوچک است. به هر حال بین من و آقا جروی سؤتفاهم پیش آمد و احساسات یکدیگر را جریحه دار کردیم. اگر خواستگاریش را رد کردم، به این دلیل نبود که دوستش نداشتم ( برعکس خیلی هم دوستش داشتم) فقط می ترسیدم در آینده از ازدواج با من پشیمان شود و این نکته برای من قابل تحمل نیست.

 ازدواج مردی چون او -که به آن خانواده تعلق دارد- با دختری مثل من- که هیچ کس و کاری ندارد- درست به نظر نمی رسید. من در مورد پرورشگاه چیزی به او نگفتم. بدم می آمد به او بگویم که نمی دانم کی هستم. من کس و کاری ندارم بابا، و این شاید بد باشد ولی خانواده ی او خیلی مغرور هستند من هم غرور دارم .

 گذشته از اینها حس می کردم نسبت به شما هم وظایفی دارم من با این هدف که روزی نویسنده شوم تحصیل کردم و باید در این راه سعی خودم را بکنم . انصاف نیست که شما مخارج دانشکده ی مرا بپردازید و من کوچکترین استفاده ای از این تحصیلات نکنم. البته چون می توانم پول شما را پس بدهم، حس می کنم تا حدودی بار این قرض سبکتر شده. ضمن اینکه فکر می کنم حتی اگر ازدواج کنم، باز  هم می توانم به کار نویسندگی ادامه دهم، چون این دو کار لزوماً با هم منافات ندارند
 
من در این باره خیلی فکرکرده ام. او عدالتخواه است و به خلاف سنتهای مرسوم جامعه فکر می کند و شاید از ازدواج با دختری از طبقه ی زحمتکش نگران نباشد، در حالی که از نظر خیلی از مردم این کار درست نیست. وقتی دو نفر با هم تفاهم کامل دارند و از همنشینی با هم احساس خوشبختی می کنند و از دوری هم احساس تنهایی، نباید بگذارند هیچ عاملی آنها را از هم جدا کند. البته دلم می خواهد این موضوع را باور کنم، اما می خواهم نظر شما را هم که به دور از احساسات و هیجان است، بدانم. شما هم احتمالاً از خانواده ای بزرگ هستید و با دیدگاهی آزاد و جامع-- و نه صرفاً از روی عواطف و حس انساندوستی-- به این موضوع فکر می کنید. می بینید من چقدر شجاعم که این مسئله را با شما در میان می گذارم. فرض کنیم که من بروم و به آقا جروی بگویم که مشکل ما بر سر جیمی نیست، بلکه به خاطر پرورشگاه جان گریر است. به نظر شما کار وحشتناکی نیست؟ این کار شجاعت فراوانی می خواهد و من ترجیح می دهم این کار را نکنم و تا آخر عمرم بدبخت باشم

این اتفاق تقریباً دو ماه پیش روی داد و از آن زمان، آقا جروی رفته و دیگر خبری از او ندارم. کم کم داشتم به دلشکستگی عادت می کردم که نامه ای از جولیا رسید و دردم را تازه کرد. او در نامه اش اشاره کرده بود که عمو جروی که برای شکار به کانادا رفته بوده، یک شب گرفتار طوفان شده و ذات الریه شده است. و من اصلاً خبر نداشتم از جروی دلخور بودم که رفته و هیچ خبری به من نداده است حالا فکر می کنم او هم مثل من غمگین و ناراحت است

به نظر شما خیر و صلاح من در چیست ؟ شما بگویید که چه کنم

 
جودی


______________________________
___



ششم اکتبر

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم!

بله، حتماً ساعت چهار و نیم بعد از ظهر چهارشنبه ی آینده خدمت می رسم. البته که می توانم نشانی را پیدا کنم. من تا به حال سه بار به نیویورک آمده ام. بچه که نیستم. باورم نمی شود که می خواهم شما را ببینم. من مدتها به شما فکر کرده ام. حالا سخت باور می کنم که شما هم آدمی هستید که گوشت و پوست و خون دارد. شما چقدر خوبید باباجان، که با وجود این همه ضعف و ناراحتی به خاطر من خودتان را به زحمت می اندازید. مواظب باشید که سرما نخورید. بارانهای پاییزی خیلی خطرناکند. با محبت
 
جودی


حاشیه

همین الان فکری آزار دهنده ای به مغزم خطور کرد. آیا شما خدمتکار دارید؟ من از خدمتکاران می ترسم و اگر خدمتکارتان در را باز کند، همان جا روی پله ها غش می کنم . به او چه بگویم؟ شما که اسمتان را به من نگفته اید. آیا باید سراغ آقای اسمیت را بگیرم ؟ 
 

_________________________________

Thursday Morning My very Dearest Master-Jervie-Daddy-Long-Legs Pendleton-Smith,

Did you sleep last night? I didn't. Not a single wink. I was too amazed and excited and bewildered and happy. I don't believe I ever shall sleep again--or eat either. But I hope you slept; you must, you know, because then you will get well faster and can come to me.

Dear Man, I can't bear to think how ill you've been--and all the time I never knew it. When the doctor came down yesterday to put me in the cab, he told me that for three days they gave you up. Oh, dearest, if that had happened, the light would have gone out of the world for me. I suppose that some day in the far future--one of us must leave the other; but at least we shall have had our happiness and there will be memories to live with.

I meant to cheer you up--and instead I have to cheer myself. For in spite of being happier than I ever dreamed I could be, I'm also soberer.

The fear that something may happen rests like a shadow on my heart. Always before I could be frivolous and care-free and unconcerned, because I had nothing precious to lose. But now--I shall have a Great Big Worry all the rest of my life. Whenever you are away from me I shall be thinking of all the automobiles that can run over you , or the signboards that can fall on your head, or the dreadful, squirmy germs that you may be swallowing. My peace of mind is gone for ever--but anyway, I never cared much for just plain peace.

Please get well--fast--fast--fast. I want to have you chose by where I can touch you and make sure you are tangible. Such a little half hour we had together! I'm afraid maybe I dreamed it. If I were only a member of your family ( a very distant fourth cousin) then I could come and visit you every day, and read aloud and plump up your pillow and smooth out those two little wrinkles in your forehead and make the corners of your mouth turn up in a nice cheerful smile. But you are cheerful again, aren't you? You were yesterday before I left. The doctor said I must be a good nurse, that you looked ten years younger. I hope that being in love doesn't make every one ten years younger. Will you still care for me, darling, if I turn out to be only eleven?

Yesterday was the most wonderful day that could ever happen. If I live to be ninety-nine I shall never forget he tiniest detail. The girl that left Lock Willow at dawn was a very different person from the one who came back at night. Mrs. Sample called me at half-past four. I started wide awake in the darkness and the first thought that popped into my head was, 'I am going to see Daddy-Long-Legs!' I ate breakfast in the kitchen by candle-light, and then drove the five miles to the station through the most glorious October colouring [coloring] . The sun camp up on the way, and the swamp maples and dogwood glowed crimson and orange and the stone walls and cornfields sparkled with hoar frost; the air was keen and clear and full of promise. I knew something was going to happen. All the way in the train the rails kept singing, 'You're going to see Daddy-Long-Legs.' It made me feel secure. I had such faith in Daddy's ability to set things right. And I knew that somewhere another man--dearer than Daddy--was wanting to see me, and somehow I had a feeling that before the journey ended I should meet him, too. And you see!

When I came to the house on Madison Avenue it looked so big and brown and forbidding that I didn't dare go in. so I walked around the block to get up my courage. But I needn't have been a bit afraid; your butler is such a nice, fatherly old man that he made me feel at home at once. 'Is this  Miss Abbott?' he said to me, and I said, 'Yes,' so I didn't have to ask for Mr. Smith after all. He told me to wait in the drawing-room. It was a very sombre, magnificent, man's sort of room. I sat down on the edge of a big upholstered chair and kept saying to myself:

'I'm going to see Daddy-Long-Legs! I'm going to see Daddy-Long-Legs!'




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com