This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, April 15, 2015

ترک دنیا، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم



ناله ی زنگ در حیاط مدرسه پیچید، مرجان پاکت خالی پفک را مچاله کرد و در سطل انداخت، بعد دستهایش را به هم زد و مقنعه اش را تکاند، تا آثار جرم را از بین ببرد. کتاب را بستم و به لبهایش اشاره کردم ، آینه ی کوچکش را از جیب درآورد و با کلنکسی لبهای نارنجی اش را پاک کرد، با قدمهایی شل و وارفته به سمت ساختمان راه افتادیم.
راهرو شلوغ بود .کنار صندوق صدقات عجب غلغله ای بود و ظاهراً انگیزه ی دانش آموزان برای کار نیک هم بیشتر ،چون خانم مدیر چند گام دورتر ایستاده بود. به اسکناس هزار تومانی مجاله در مشتم زل زدم، نیت کردم و راهم را به طرف صندوق کج . مرجان نیشخندزنان همراهم شد.
روی صندوق نوشته :« صدقه 70 بلا را از شما دفع می کند.» در دل گفتم :« خدایا من از 69 تاش می گذرم ، لطفاً فقط همین یک بلا را از من دور کن.» و اسکناس را به زور در صندوق چپاندم . مرجان خندید: « مشارکت تنبلهای مدرسه این هفته عالی بوده، صندوق داره می ترکه، می گم اگه محک اینجا صندوق بذاره بد نیستا، یک هفته ای قد یک ماه پول جمع می شه بدون هیچ تبلیغی--- هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .» بچه های کنار صندوق کر کر خندیدند، با گوشه ی آرنجم به پهلوش سقلمه زدم و به خانم مدیر اشاره کردم، با خونسردی لبخند ملیحی تحویل خانم مدیر داد .

خودمان را از صف خیرین بیرون کشیدیم، دوباره کتاب را ورق زدم ، مرجان پرسید:« نخوندی نه؟»
-- :« نیس که خودت خیلی خوندی.»
بادی به غبغب انداخت و گفت:« نه، ولی من به امدادهای غیبی نیازی ندارم.»
--« چطور؟»
--« امان از حواس جمع! خب ، چون هفته ی قبل پا تخته بودم، یادت نیس؟»
آه از نهادم بلند شد:« یادم نبود، خوش به حالت مرجان .»


مرجان مطابق معمول روی میز شعر می نوشت:
« آن قدر رنجـــــی که دنیا با دل ما می کند
 با دل هر کس کند او تــــــــرک دنیا می کند

با خودم گویم که فردا تــــــرک دنیا می کنم
چون تو هستی نازنین امروز و فردا می کنم.»
خانم توسلی با گام هایی سنگین وارد کلاس شد، ضرباهنگ قلبم را می شنیدم، کیفش را روی میز انداخت و لبخندزنان شاگردانش را از نظر گذراند، از ترس تلاقی چشمهایمان سر را بالا نیاوردم ، دستهایم یخ کرده بودند ولی خیس عرق بودند، با ناخنهایم جاده هایی روی جلد نایلونی کتاب رسم می کردم ، مرجان یواش گفت:« بس کن، دلم ریش ریش می شه.»
 --:« دست خودم نیست، ببین دست و پام می لرزه.»
--:« سرت رو پایین ننداز، این طوری لو می ری، سرت را بالا بگیر تو چشماش زل بزن.»
راست می گفت، آب دهانم را قورت دادم، صاف نشستم، پاهایم را روی زمین ثابت کردم،  و گردنم را سیخ. لبخند زورکی به چهره آوردم و تو چشمهای خانم توسلی زل زدم  و مدام در دل تکرار می کردم :« آروم باش، هیچ اتفاقی نمیافته.»
خانم توسلی روی صندلیش آرام گرفت، بار دیگر قیافه ی شاگردانش را تک تک از نظر گذراند و دفترش را گشود:« نگار آزادی » نگار از جا برخاست ، « لیلا شکوهی » ، قلبم به شدت در سینه می کوبید، « هنگامه کشاورز» اوه ، خدایا شکر ، نفس راحتی کشیدم.
مرجان نیشخندی زد:« خطر از بیخ گوشت رد شد، آذین خانم.»
بچه ها که روی سکوی پای وایت برد ایستادند، خانم توسلی پرسید:« اتحاد سه گانه به چه منظور و بین چه کسانی ایجاد شد؟»
انگار ساعت ایستاده، چقدر دقایق کند می گذرند . « خوبه، بفرمایید.» خانم توسلی گفت و به ساعتش نگاهی انداخت، من هم همین طور، هنوز هفت دقیقه باقی مانده ، آخر خانم توسلی هر هفته یک ربع درس می پرسد، کاش الان یک اتفاقی می افتاد، مثلاً خانم مدیر از در وارد می شد، یا یکی از بچه ها غش می کرد یا ...
در همین فکرها بودم که صدایش مرا به خود آورد:« آذین رسولی، بیا خانم. از قیافه ت پیداس که حسابی درس خوندی؟»
مرجان پقی زد زیر خنده، نیمی از همکلاسی ها به سمتم برگشتند، روناک آهسته پرسید:« خوندی؟» لبخند کمرنگی به لب آوردم.
چاره ای نبود، باید می رفتم ، چشمانم را بستم و در حالی که آخرین دعاها را در دل مرور می کردم، سلانه سلانه به سوی چوبه ی دار گام برداشتم.
« مریم جعفری --- شکیبا یاری.»

روی سکو رو به روی همکلاسی ها ایستادم و به موزاییک های کف کلاس خیره شدم، مریم و شکیبا هم آمدند، دبیر تاریخ پرسید:« ان شاءالله که درس خوندید، خب، رسولی شما بگو نادر را چه کسی به قتل رسوند؟»
به تته پته می افتم :« نادر-- خانم ، نادر شاه افشار؟»
هانیه از ته کلاس داد زد :« پ نه پ ، نادر شاه قاجار.» همه بچه ها زدند زیر خنده و من به لبهای مرجان زل زدم ، با لبخند گفتم :« علی قلی--» یکهو مثل برق گرفته ها در جا خشکم زد.
خانم توسلی با تعجب پرسید:« گربه زبونت رو خورده؟ چرا ماتت برده رسولی ، نکنه روح دیدی ؟»
بی هیچ حرفی با انگشت عاطفه را نشان دادم. سرها به سمت عاطفه چرخید و مرجان جیغ زد:« سوسک ، سوسک.»
عاطفه مانند دیوانه ها بالا و پایین می پرید و جیغ می کشید و لباسهایش را تکان می داد، سوسک با ناز در کلاس گشت می زد و بچه ها، خب، دسته ای از آنها از کلاس بیرون دویدند، یک عده در عقب کلاس گرد هم آمدند ، چند تایی هم روی نیمکت هایشان ایستادند و گریه کردند.
خانم معلم کفری شده بود، فریاد می زد:« بس کنید، دیونه ها، مگه دراکولا دیدید؟ از سنتان خجالت بکشید و ...» اما رنگش سفید سفید بود مثل گچ.
میترا وسط کلاس غش کرده بود،سرانجام مرجان با کتانی سوسک بیچاره را از پا درآورد و خیال خانم معلم را آسوده کرد:« خب، فیلم تموم شد، خانم ها بفرمایید سرجاتون، یکی بره دنبال اونهایی که بیرون رفتند، شما سه تا فعلاً بشنید اگه بعد درس وقت اضافه اومد ازتون درس می پرسم وگرنه هفته ی بعد .»
از شادی رو پا بند نبودم، روی نیمکت که نشستم ، مرجان گفت:« مثل اینکه صندوق حاجتت رو داد.»  سارا هم گفت :« خدا بده شانس!»
لبخند زدم ، اما تا وقتی که زنگ خورد دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، دانش آموزان به طرف در کلاس یورش بردند، مرجان کیفش را برداشت :« چرا نشستی ؟»
--:« منتظرم خلوت بشه.»
--:« من عجله دارم.»
--:« خب، برو.»
--:« باشه، پس فردا می بینمت.» با زرنگی بچه ها را کنار زد و بیرون رفت.
حالا دیگر همه رفته بودند جز ما دوتا، چه معصومانه روی زمین دراز کشیده بود، اشک در چشمانم حلقه زد، زار زار گریه کردم:« به خدا مجبور شدم، نزدیک بود یک صفر کله گنده بگیرم، منو ببخش، قول می دهم مراسم ختم آبرومندانه ای برات بگیرم.» جنازه اش را در جعبه کبریت گذاشتم و  با حالتی زار کلاس را ترک کردم.

`

                                                     M.T




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com