This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, April 19, 2015

موارد کوچک انجام شده




سلام دوباره

" یک زندگی خوشحال از موارد کوچک تشکیل شده است. هدیه ی فرستاده شده، نامه ی نوشته شده، تلفن انجام شده، توصیه ی ارائه شده و وسیله ی نقلیه ی فراهم، کیک پخته شده، کتاب به امانت گرفته شده ، چک فرستاده شده. 
                                                                             کرول هولمز"


______________________________
___

4th May Dear Daddy Long Legs,

Field Day last Saturday. It was a very spectacular occasion. First we had a parade of all the classes, with everybody dressed in white linen, the Seniors carrying blue and gold Japanese umbrellas, and the juniors white and yellow banners. Our class had crimson balloons-- very fetching, especially as they were always getting loose and floating off--and the Freshmen wore green tissue-paper hats with long streamers. Also we had a band in blue uniforms hired from town. Also about a dozen funny people, like downs in circus, to keep the spectators entertained between events.

Julia was dressed as a fat country man with a linen duster and whiskers and baggy umbrella. Patsy Moriarty ( Patrici really. Did you ever hear such a name? Mrs. Lippett couldn't have done better) who is tall and thin was Julia's wife in a absurd green bonnet over one ear. Waves of laughter followed them the whole length of the course. Julia played the part extremely well. I never dreamed that a Pendleton could display so much comedy spirit--begging Master Jervie's pardon; I don't consider him a true Pendleton though, an more than I consider you a true Trustee.



اسم

spectacular  منظره ی دیدنی، نمایش غیر عادی
parade  رژه، سان
linen کتان، پارچه ی کتانی
crimson  قرمز سیر
streamer نوار لباس یا کلاه
circus سیرک
spectator تماشاگر، بیننده
duster  روپوش، وسیله ی گردگیری، گردگیر
whisker ریش، جاروی کوچک
absurd مزخرف

صفت

spectacular  تماشایی
fetching جذاب، دلربا، گیرنده
baggy باد کرده، شل، قلنبه
absurd چرند، پوچ، مزخرف
فعل
to parade  رژه رفتن


4 ماه می

بابا لنگ دراز عزیز،

شنبه گذشته رژه بود. یک روز تماشایی بود. اول دانشجویان همه کلاسها در حالیکه لباس کتان سفید پوشیده بودند، رژه رفتند. بعد دانشجویان سال آخر با چترهای ژاپنی آبی و طلایی و سال سومی ها با پرچم های زرد و سفید به  حرکت آمدند. ما بادکنک های ارغوانی در دست داشتیم و چون مدام از دستمان رها میشد، خیلی جالب بود.

دانشجویان سال اول کلاه کاغذی سبز منگوله دار سرشان بود. یک دسته موزیک از شهر آورده بودند که لباس آبی داشتند ، ده نفر از دلقک های سیرک را هم آورده بودند که در فاصله رژه ها با داد و اطوارهای خنده آور مردم را سرگرم می کردند.

جولیا لباس مرد چاق دهاتی پوشیده و سبیل گذاشته بود، یک تکه پارچه گردگیری هم در دستش بود.

پاتی موریارتی ( اسم درستش " پاتریشیا" هست، تاکنون چنین اسمی شما شنیده اید؟ خانم لیپت نمی توانست بهتر از این انتخاب کند) که دختری بلند قد و لاغر است، همسر جولیا به حساب می آمد و کلاه مسخره ی سبزی بطور کج بسر گذاشته بود. آنقدر که گوشش را هم پوشانده بود.

تمام مدتی که نمایش برگزار می شد، صدای خنده بلند بود. جولیا در نقش خودش خوب بازی کرد، من تا آن موقع فکر نمی کردم که از خانواده ی پندلتون ها کسی اینقدر استعداد نشان بدهد، البته با اجازه و پوزش از آقای جروی چون ایشان براستی یک پندلتون واقعی بحساب نمی آیند، همانطور که من شما را هم یک آدم اعانه دهنده بشمار نمی آوردم.

_________________________________





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com