This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, April 24, 2015

آسمان را بنشانیم میان دو هجایِ هستی



صبح بخیر

"وجه اشتراک عالم و هنرمند این است که هر روز اشیا برای آن ها تازه و جذاب اند.
                                                                                     فردریک نیچه "


______________________________
___


Don't be outraged, Daddy. I am not intimating that the John Grier Home was like the Lowood Institute. We had plenty to eat and plenty to wear, sufficient water to wash in, and a furnace in the cellar. But there was one deadly likeness. Our lives were absolutely monotonous and uneventful. Nothing nice ever happened, except ice-cream on Sundays, and even that was regular. In all the eighteen years I was there I only had one adventure--when the woodshed burned. We had to get up in the night and dress so as to be ready in case the house should catch. But it didn't catch and we went back to bed.

Everybody likes a few surprises; it's a perfectly natural human craving. But I never had one until Mrs. Lippett called me to the office to tell me that Mr. John Smith was going to send me to college. And then she broke the news so gradually that it just barely shocked me.

اسم

intimate مونس، محرم
furnace  کوره ، تنور
woodshed  انبار هیزم
صفت

intimate صمیمی ، خودمانی ، محبوب
monotonous  خسته کننده، یکنواخت
uneventful بدون حادثه، بدون رویداد مهم

فعل
to outrage  بی حرمتی کردن، بی عدالتی کردن
to intimate مطلبی را رساندن، گفتن، محرم ساختن،
to crave آرزو کردن، اشتیاق کردن


بابا، خواهش می کنم از این حرف من ناراحت نشوید. من نمی خواهم بگویم پرورشگاه گریر مثل پرورشگاه "لوود" است. به هر حال در آنجا غذای ما فراوان بود، پوشاک به حد لازم داشتیم . وسایل آسایش مان فراهم بود و یک کوره بزرگ هم زیرزمین داشتم که همه ی پرورشگاه را گرم می کرد.

 اما این دو پرورشگاه خیلی به یکدیگر شبیه هستند. می خواهم بگویم که زندگی ما یکنواخت و کسل کننده بود ، هرگز اتفاق هیجان انگیزی پیش نمی آمد، دلخوشی ما بستنی های روز یکشنبه بود، آن هم که دیگر حالت یکنواخت پیدا کرده بود.

 هجده سالی که من آنجا بودم، فقط یک بار اتفاق جالبی افتاد و آن هم این بود که انبار آتش گرفت و سوخت. نیمه های شب مجبور شدیم بلند شویم ، لباس بپوشیم تا اگر ساختمان آتش گرفت فرار کنیم ، اما ساختمان آتش نگرفت و ما باز لباس عوض کردیم و به رختخواب رفتیم.

هر کسی دوست دارد که درزندگیش با حوادث غیر منتظره مواجه شود ، این در نهاد و طبیعت هر کسی است ، اما زندگی من بدون ماجرا و یکنواخت می گذشت تا این که روزی خانم لیپت مرا به دفتر احضار کرد و به من گفت که آقای جان اسمیت می خواهد مرا به دانشکده بفرستد، بعد هم این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که هیجان این خبر را در من از بین برد.


_________________________________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com